پیش از اینها فکر میکردم خدا.....

somayeh_63

عضو جدید
کاربر ممتاز
پيش از اينها فكر مي كردم خدا​


خانه اي دارد كنار ابرها​


مثل قصر پادشاه قصه ها​


خشتي از الماس و خشتي از طلا​


پايه ها ي برجش از عاج و بلور​


برسر تختي نشسته با غرور​


ماه، برق كوچكي از تاج او​


هر ستاره، پولكي از تاج او​



اطلس پيراهن او، آسمان​


نقش روي دامن او، كهكشان​


رعد و برق شب، طنين خنده اش​


سيل و توفان، نعره توفنده اش​


دكمه پيراهن او، آفتاب​



برق تيغ و خنجر او، ماهتاب​


پيش از اينها خاطرم دلگير بود​


از خدا، در ذهنم اين تصوير بود​


آن خدا بي رحم بود و خشمگين​


خانه اش در آسمان، دور از زمين​


بود، اما در ميان ما نبود​


مهربان و ساده و زيبا نبود​


در دل او دوستي جايي نداشت​


مهرباني هيج معنايي نداشت​


هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا​


از زمين، از آسمان، از ابرها​


زود مي گفتند: اين كار خداست​


پرس و جو از كار او كاري خطاست​


هر چه مي پرسي، جوابش آتش است​



آب اگر خوردي، عذابش آتش است​


تا ببندي چشم، كورت مي كند​


تا شدي نزديك، دورت مي كند​


كج گشودي دست، سنگت مي كند​


كج نهادي پاي، لنگت مي كند​


با همين قصه، دلم مشغول بود​


خوابهايم، خواب ديو و غول بود​


خواب مي ديدم كه غرق آتشم​


در دهان شعله هاي سركشم​


در دهان اژدهايي خشمگين​


برسرم باران گُرزِ آتشين​


محو مي شد نعره هايم، بي صدا​


در طنين خنده خشم خدا...​


نيت من، در نماز و در دعا​


ترس بود و وحشت از خشم خدا​


هر چه مي كردم، همه از ترس بود​


مثل از بركردن يك درس بود​


مثل تمرين حساب و هندسه​


مثل تنبيه مدير مدرسه​


تلخ، مثل خنده اي بي حوصله​


سخت، مثل حلّ صدها مسئله​


مثل تكليف رياضي سخت بود​


مثل صرف فعل ماضي سخت بود​


تا كه يك شب دست در دست پدر​


راه افتادم به قصد يك سفر​


در ميان راه، در يك روستا​


خانه اي ديديم، خوب و آشنا​


زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟​


گفت: اينجا خانة خوب خداست !​


گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند​


گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند​


باوضويي، دست و رويي تازه كرد​


با دل خود، گفتگويي تازه كرد​


گفتمش: پس آن خداي خشمگين​


خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟​


گفت: آري، خانه او بي رياست​


فرشهايش از گليم و بورياست​


مهربان و ساده و بي كينه است​


مثل نوري در دل آيينه است​


عادت او نيست خشم و دشمني​


نام او نور و نشانش روشني​


قهر او از آشتي، شيرين تر است​


مثل قهر مهربانِِ مادر است​


دوستي را دوست، معني مي دهد​


قهر هم با دوست، معني مي دهد​


هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست​


قهري او هم نشان دوستي است ...​


تازه فهميدم خدايم، اين خداست​


اين خداي مهربان و آشناست​


دوستي، از من به من نزديكتر​


از رگ گردن به من نزديكتر​


آن خداي پيش از اين را باد برد​


نام او را هم دلم از ياد برد​


آن خدا مثل خيال و خواب بود​


چون حبابي، نقش روي آب بود​


مي توانم بعد از اين، با اين خدا​


دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا​


مي توان با اين خدا پرواز كرد​


سفره دل را برايش باز كرد​


مي توان در باره گل حرف زد​


صاف و ساده مثل بلبل حرف زد​


چكه چكه مثل باران راز گفت​


با دو قطره، صدهزاران راز گفت​


مي توان با او صميمي حرف زد​


مثل ياران قديمي حرف زد​


مي توان تصنيفي از پرواز خواند​


با الفباي سكوت آواز خواند​


مي توان مثل علف ها حرف زد​


بازباني بي الفبا حرف زد​


مي توان در باره هر چيز گفت​


مي توان شعري خيال انگيز گفت​


مثل اين شعر روان و آشنا​

 
آخرین ویرایش:
بالا