دوش به هر درب که زدم، قفل بود
درب گوشم زمزمه کرد، گفت زود
پیری دانا که ز کوی می گذشت
کِی که به هر در بکوفتی مَشت ( ُ به دلیل تلفظ درست قافیه به َ در حین خواندن تغییر کرده)
بهر چه اینسان پریشان شدی؟
مایه ی شرم هر انسان شدی؟
کوفتم آن سان به در دیگری
نابهنگام بانگ بر آمد « کَری؟»
گفتمش آن دم، که دلم آتش است
درد و غم یار مرا بس خَش است
گفت، این رسم دل و یار نیست
درد و غمش رشته ی افسار نیست
گفتمش از چشم و سر و آن کمر
بعدِ دمی، حرفش دَرَم کرد اثر
دست به زانو نشستم برش
خواستمش نصیحت دیگرش
گوشه ی چشمی به من بی نشان
گفت بلند در پی من این بخوان
بار دگر گویمت ای خیره سر
کار دل و یار بُوَد درد سر
#همینطوری_بداهه
پ.ن: هر چی خواستم جمعش کنم نمیشد هی باز تر میشد