هیچی دامن شادی ایهام داره
ایهام ب چی داره؟
هیچی دامن شادی ایهام داره
من سه روز دارم باحرف د شعر میگم![]()
دیوانه دلی خفته در این خلوت خاموش
او زاده ی غم بود زغم های جهان گشت فراموش
ایهام ب چی داره؟
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی
یك چند خواب راحت بر خود حرام گردان
در ملك بی نشانی خود را به نام گردان
خخخ
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ............ بختم ار یار شود، رختم از اینجا ببرد
بازم د خخخخبازم د
دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا
بازم د خخخخ
آن فرو ریخته گل های پریشان در باد>>><<<کز می جام شهادت ،همه مدهوشانند
دل بر این پیرزن عشوه گر دهر مبند
که ین عروسی ست که در عقد بسی داماد است
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنیدمرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
دلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینیمن نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
دلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی
یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم ب عفو اوست
در این سرای بی کسی ،کسی ب در نمیزندتار و پود عالم امکان، به هم پیوسته است
عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد
دست از طلب ندارم تا کام من بر آیددر این سرای بی کسی ،کسی ب در نمیزند
ب دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی
[FONT="]تو به کس مهر نبندی ، مگر آن دم[/FONT][FONT="]یک روز عنایت کن و تیری به من انداز
باشد که تفرج بکنم دست و کمانت
گر راه بگردانی و گر روی بپوشی
من مینگرم گوشه چشم نگرانت
دستم نمی رسد به بلندای چیدنتتو به کس مهر نبندی ، مگر آن دم
که ز خود رفته ، در آغوش تو باشد
لیک چون حلقه ی بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد...
[FONT="]توبه کنم که بشکنم به هرنفس[/FONT][FONT="]دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رویای دیدنت
یوسف ترین عزیز جهان هم که باشی ام
در سینه آتشی است به داغ خریدنت
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چندتوبه کنم که بشکنم به هرنفس
لذت توبه کردنم توبه شکستن است و بس
نیست شبی توبه کنم, می نخورم بار دِگر
شب نرسیده به سحر, دوباره میکنم هوس
[FONT="]شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان[/FONT][FONT="]ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
شعرفوق العاده ایه .کاش ادامشم مینوشتین...شایدم دوبیتی باشهدستم نمی رسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رویای دیدنت
یوسف ترین عزیز جهان هم که باشی ام
در سینه آتشی است به داغ خریدنت
نی حدیث راه پر خون میکندشاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان
مست بگذشت و نظر بر من مسكين انداخت
گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان
غزل حافظهشعرفوق العاده ایه .کاش ادامشم مینوشتین...شایدم دوبیتی باشه![]()
شاه شمشادقدان خسرو شیریندهنان | که به مژگان شکند قلب همه صفشکنان | |
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت | گفت ای چشم و چراغِ همه شیرینسخنان | |
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود | بندهی من شو و برخور ز همه سیمتنان | |
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز | تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان | |
بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِیْ داری | شادی زهره جبینان خور و نازکبدنان | |
پیر پیمانهکش من که روانش خوش باد | گفت پرهیز کن از صحبت پیمانشکنان | |
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل | مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان | |
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم | که شهیدان کهاند این همه خونینکفنان | |
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم | از مِی لعل حکایت کن و شیریندهنان |
سلام داداش فکر کنم منظورشون شعر خودتون بودنی حدیث راه پر خون میکند
قصه های عشق مجنون میکند
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
غزل حافظه
شاه شمشادقدان خسرو شیریندهنان که به مژگان شکند قلب همه صفشکنان مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت ای چشم و چراغِ همه شیرینسخنان تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود بندهی من شو و برخور ز همه سیمتنان کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِیْ داری شادی زهره جبینان خور و نازکبدنان پیر پیمانهکش من که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمانشکنان دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان با صبا در چمن لاله سحر میگفتم که شهیدان کهاند این همه خونینکفنان گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم از مِی لعل حکایت کن و شیریندهنان
سلام داداش فکر کنم منظورشون شعر خودتون بود
نی حدیث راه پر خون میکند
قصه های عشق مجنون میکند
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
در شـب هجران مرا پروانه وصلی فرسـت
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمـع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمـع
Thread starter | عنوان | تالار | پاسخ ها | تاریخ |
---|---|---|---|---|
![]() |
اولین مسابقۀ "مشاعرۀ سنتی دور همی" با جایزه | مشاعره | 109 | |
![]() |
مشاعرۀ شاعران | مشاعره | 11 |