ظاهراً بچه‌های حاجی خوب به وصیت پدر عمل کرده‌اند

203_fariba

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حتما بخونید جالبه !!!!

1. اتمام حجت از روز اول!

ژاپني ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت مي کنند با بچه هايشان، مي ترسانند، درس اول هم جغرافيا است؛ نقشه ژاپن را ميگذارند جلوي بچه ها و مي گويند: ببينيد اين ژاپن کوچولوي ماست، ببينيد! ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمينش محدود است و جمعيتش زياد و... ليست «نداشته ها» را به بچه ها گوشزد ميکنند، خيلي خودماني بچه هايشان را مي ترسانند...

در ژاپن نظام آموزشي فهرست مشاغل مورد نياز جامعه را از همان اول کار، به «بچه ها» گوشزد ميکند، حتي حجم موضوعات درسي کتابهاي درسي در ژاپن، يک سوم اروپا است، چون ژاپنيها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است!

حالا اين را مقايسه کنيد با کتابهاي درسي و حتي رسانه هاي ما-از هر جناح و طيف، مخالف و موافق- که از همان اول مدام در گوش بچه ها مي خوانند: «اي ايران،اي مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و... در دبستان هم، اولين درس ما تاريخ است، نه براي عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافيايي را هم بگذارند جلوي بچهها، باغرور ميگويند:« بچه ها ببينيد! ايران همه چيز دارد! ايران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دريا دارد و...»

نتيجه اش ميشود احساس «داشتن» و «غناي کامل» وايجاد تلفيقي از تنبلي اجتماعي و حتي طلبکاري که به اشتباه به آن ميگوييم غرور ملي. با اين وصف، کودکان و جوانان و مديران و نسل جديد ما بايد براي چه «چيزي» تلاش کنند؟

اين ميشود که بچه هاي ما فکر و ذکرشان، ميشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، يعني شغلهاي رويايي و به شدت مادي – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را ميزند نه نياز کشور- ميدوني؟




2. حس دوستی و همکاری

در مهد كودك هاي ايران 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن هر كي نتونه سريع براي خودش يه جا بگيره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلي و ادامه بازي تا يك بچه باقي بمونه. بچه ها هم همديگر رو هل ميدن تا خودشون بتونن روي صندلي بشينن.
در مهد كودك هاي ژاپن 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن اگه يكي روي صندلي جا نشه همه باختين. لذا بچه ها نهايت سعي خودشونو ميكنن و همديگر رو طوري بغل ميكنن كه كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روي 8 صندلي، بعد 10 نفر روي 7 صندلي و همينطور تا آخر.
با اين بازي ما از بچگي به كودكان خود آموزش ميديم كه هر كي بايد به فكر خودش باشه. اما در سرزمين آفتاب، چشم بادامي ها با اين بازي به بچه هاشون فرهنگ همدلي و كمك به همديگر و كار تيمي رو ياد ميدن.

نه ما و نه بزرگانمان کارکردن با هم را نیازموخته ایم ، بلکه هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یکدیگر را می آموزیم!

3. میانبر؟ اصلا!

به خود و فرزندانتان دانش بیاموزید، میانبر وجود ندارد. به هیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند .
شما را به خدا ، دیگه از فشار به بچه های خود برای بدست آوردن نمره 20 دست بردارید. به آنها کارگروهی بیاموزید. جلو زدن از هم و دیگران را پشت سرگذاشتن را به آنها نیاموزید . دست هم گرفتن و با هم جلو رفتن را بیاموزید . اگر موفق نشوند آنها را یاری کنید تا موفق شوند . واگر اکنون نمی توانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهند شد .تنها چیزی که لازم داریم ، شناخت خودمان است . پیروزی ما بسته به دانش و خلاقیت و سوادآموزی و قدرت کار گروهی ماست و بس.



4. چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود ؟

حقيقتي ديگر یکی بود یکی نبود، داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن. با هم ساختن. برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست.
هیچ کس نمی داند، جز ما. هیچ کس نمی فهمد جز ما. و آن کس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
نمیدانم چرا تمام حکایات با یک واژه آغاز میشد. حدیث تکراری، افسانه ای غمگین، داستانی شیرین یکی بود یکی نبود آن یکی که نبود کجا بود؟ چرا نبود؟
آن یکی که بود بدون آنکه نبود چگونه بود؟
چرا هیچ حکایتی با یکی بود و یکی بود آغاز نشد؟
و چرا در تمام افسانه ها کلاغ به خانه اش نرسید؟
کلاغ در کجا ماند ؟
و چرا تمام افسانه ها راست نبود؟
و چرا بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود
چرا قصه ما دروغ بود؟
قصه ما راست بود.
حقیقت بود.
تلخ بود افسانه نبود.
حکایت بود .



5. نصیحت حاجی

در کتاب حاجی‌آقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی به کوچک‌ترین فرزندش درباره‌ی نحوه‌ی کسب موفقیت در ایران نصیحت می‌کند:

توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛
اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!
سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه!
فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!
چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!
باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش،
خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!
سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر!
از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش می‌شه،
هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟
پررو، وقیح و بی‌سواد؛
چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!...
نان را به نرخ روز باید خورد!
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی،
با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!....
کتاب و درس و این‌ها دو پول نمی‌ارزه!
خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی!
اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه‌ی قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!

خیلی جالبه که بعد از 66 سال
هنوز هم در بر همان پاشنه می چرخد!!!
ظاهراً بچه‌های حاجی خوب به وصیت پدر عمل کرده‌اند


 

mohamad-hk68

عضو جدید
با این که خیلی از مردم به نصیحت حاجی گوش کردند موافقم ولی با مواردی که اشاره کردی نه آنها کاملاً برداشت شخصی هست من از این بازی ها و درس ها چیز های دیگر را یاد گرفتم


1. اتمام حجت از روز اول!


حالا اين را مقايسه کنيد با کتابهاي درسي و حتي رسانه هاي ما-از هر جناح و طيف، مخالف و موافق- که از همان اول مدام در گوش بچه ها مي خوانند: «اي ايران،اي مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و... در دبستان هم، اولين درس ما تاريخ است، نه براي عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافيايي را هم بگذارند جلوي بچهها، باغرور ميگويند:« بچه ها ببينيد! ايران همه چيز دارد! ايران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دريا دارد و...»

نتيجه اش ميشود احساس «داشتن» و «غناي کامل» وايجاد تلفيقي از تنبلي اجتماعي و حتي طلبکاري که به اشتباه به آن ميگوييم غرور ملي. با اين وصف، کودکان و جوانان و مديران و نسل جديد ما بايد براي چه «چيزي» تلاش کنند؟

اين ميشود که بچه هاي ما فکر و ذکرشان، ميشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، يعني شغلهاي رويايي و به شدت مادي – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را ميزند نه نياز کشور- ميدوني؟
من از این درس ها یاد گرفتم ایران چه قدر غنی و عظیم بوده، یاد گرفتم یک ایرانی باید نماد ایران باشه و برای همین یک ایرانی باید ممتاز باشه باید در همه چیز اول باشد تا در نمادی از بزرگی ایران باشه.


2. حس دوستی و همکاری

در مهد كودك هاي ايران 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن هر كي نتونه سريع براي خودش يه جا بگيره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلي و ادامه بازي تا يك بچه باقي بمونه. بچه ها هم همديگر رو هل ميدن تا خودشون بتونن روي صندلي بشينن.
در مهد كودك هاي ژاپن 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن اگه يكي روي صندلي جا نشه همه باختين. لذا بچه ها نهايت سعي خودشونو ميكنن و همديگر رو طوري بغل ميكنن كه كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روي 8 صندلي، بعد 10 نفر روي 7 صندلي و همينطور تا آخر.
با اين بازي ما از بچگي به كودكان خود آموزش ميديم كه هر كي بايد به فكر خودش باشه. اما در سرزمين آفتاب، چشم بادامي ها با اين بازي به بچه هاشون فرهنگ همدلي و كمك به همديگر و كار تيمي رو ياد ميدن.

نه ما و نه بزرگانمان کارکردن با هم را نیازموخته ایم ، بلکه هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یکدیگر را می آموزیم!
من از این بازی یاد گرفتم باید برای به دست آورن همه چیز تلاش کرد در واقعیت هم اینگونه است در بازی یاد گرفتم نباید برای این که روی صندلی بشینی کسی را هل بدی یا بزنی بلکه باید تلاش خودت را بیشتر کنی یاد گرفتم که باید در یک محیط شاد برای بهتر بودن تلاش کرد

3. میانبر؟ اصلا!

به خود و فرزندانتان دانش بیاموزید، میانبر وجود ندارد. به هیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند .
شما را به خدا ، دیگه از فشار به بچه های خود برای بدست آوردن نمره 20 دست بردارید. به آنها کارگروهی بیاموزید. جلو زدن از هم و دیگران را پشت سرگذاشتن را به آنها نیاموزید . دست هم گرفتن و با هم جلو رفتن را بیاموزید . اگر موفق نشوند آنها را یاری کنید تا موفق شوند . واگر اکنون نمی توانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهند شد .تنها چیزی که لازم داریم ، شناخت خودمان است . پیروزی ما بسته به دانش و خلاقیت و سوادآموزی و قدرت کار گروهی ماست و بس.
ربط این متن هم با میانبر اصلاً نفهمیدم ولی با مواردی که گفته بودی موافقم.


4. چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود ؟

حقيقتي ديگر یکی بود یکی نبود، داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن. با هم ساختن. برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست.
هیچ کس نمی داند، جز ما. هیچ کس نمی فهمد جز ما. و آن کس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
نمیدانم چرا تمام حکایات با یک واژه آغاز میشد. حدیث تکراری، افسانه ای غمگین، داستانی شیرین یکی بود یکی نبود آن یکی که نبود کجا بود؟ چرا نبود؟
آن یکی که بود بدون آنکه نبود چگونه بود؟
چرا هیچ حکایتی با یکی بود و یکی بود آغاز نشد؟
و چرا در تمام افسانه ها کلاغ به خانه اش نرسید؟
کلاغ در کجا ماند ؟
و چرا تمام افسانه ها راست نبود؟
و چرا بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود
چرا قصه ما دروغ بود؟
قصه ما راست بود.
حقیقت بود.
تلخ بود افسانه نبود.
حکایت بود .
من یکی بود یکی نبود ها را تا آخر گوش میکردم تا آنجا که می گفت غیر از خدا هیچکس نبود تا بفهمم همه ما فانی هستیم فقط خدا است که همیشه می ماند
از قصه ما دروغ بود یاد گرفتم که هر چیزی که شنیدی باور نکن خودت فکر کن و ببین درسته یا نه
از نرسیدن کلاغ به خانه هم یاد گرفتم همیشه من پیروز نمی شم و به هر چه بخواهم نمیرسم(همان طور که روان پزشکان گفتند که تمام چیزهایی که بجه هایتان می خواهند در اختیارشان قرار ندهید تا این مسئله را یاد بگیرند) ولی باید برای رسیدن به آنها تلاش کنم همان طور که کلاغ ها تلاش کردند.

من اینها را نوشتم تا بدانید که این ها به برداشت ما بستگی دارد من هرگز نفهمیدم که چرا روشنفکر کسی هست که قواعد موجود را زیر پا بگذارد و بگوید که اینها همه مشکل دارد چرا در این روزگار روشن فکر کسی است که از حکومت خود بیزار باشد چرا به هرکس که بگوید فلان چیز ایراد دارد می گوییم آفرین؟؟؟؟
چرا همه ما فقط گفتیم این روزگار بد است چرا هیچ کدام کاری برای بهبودش انجام ندادیم کدامتان کاری کردید برای بهبود کداممان وارد گود شدیم تا امور را بهتر کنیم هیچ کدام
ایرانی ها بیشتر از این که به این نکات ریز دقت کنند نصیحت حاجی را عمل کردند
 

203_fariba

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
با این که خیلی از مردم به نصیحت حاجی گوش کردند موافقم ولی با مواردی که اشاره کردی نه آنها کاملاً برداشت شخصی هست من از این بازی ها و درس ها چیز های دیگر را یاد گرفتم

من از این درس ها یاد گرفتم ایران چه قدر غنی و عظیم بوده، یاد گرفتم یک ایرانی باید نماد ایران باشه و برای همین یک ایرانی باید ممتاز باشه باید در همه چیز اول باشد تا در نمادی از بزرگی ایران باشه.
اگر همه ما حتی خود من مثل شما برداشت کرده بودیم الان جامعه و کشوری بهتر از حال حاضر داشتیم
پس حتما این برداشت عموم مردم


من از این بازی یاد گرفتم باید برای به دست آورن همه چیز تلاش کرد در واقعیت هم اینگونه است در بازی یاد گرفتم نباید برای این که روی صندلی بشینی کسی را هل بدی یا بزنی بلکه باید تلاش خودت را بیشتر کنی یاد گرفتم که باید در یک محیط شاد برای بهتر بودن تلاش کرد

چه قدر خوب میشد همه مثل شما برداشت متفاوتی از هر چیزی چاشته اند اما متاسفانه از این بازی شاید یک نفر از 10 نفر مثل شما اموخته باشه


من یکی بود یکی نبود ها را تا آخر گوش میکردم تا آنجا که می گفت غیر از خدا هیچکس نبود تا بفهمم همه ما فانی هستیم فقط خدا است که همیشه می ماند
از قصه ما دروغ بود یاد گرفتم که هر چیزی که شنیدی باور نکن خودت فکر کن و ببین درسته یا نه
از نرسیدن کلاغ به خانه هم یاد گرفتم همیشه من پیروز نمی شم و به هر چه بخواهم نمیرسم(همان طور که روان پزشکان گفتند که تمام چیزهایی که بجه هایتان می خواهند در اختیارشان قرار ندهید تا این مسئله را یاد بگیرند) ولی باید برای رسیدن به آنها تلاش کنم همان طور که کلاغ ها تلاش کردند.
تو این قضیه ام باشما موافقم

من اینها را نوشتم تا بدانید که این ها به برداشت ما بستگی دارد من هرگز نفهمیدم که چرا روشنفکر کسی هست که قواعد موجود را زیر پا بگذارد و بگوید که اینها همه مشکل دارد چرا در این روزگار روشن فکر کسی است که از حکومت خود بیزار باشد چرا به هرکس که بگوید فلان چیز ایراد دارد می گوییم آفرین؟؟؟؟
چرا همه ما فقط گفتیم این روزگار بد است چرا هیچ کدام کاری برای بهبودش انجام ندادیم کدامتان کاری کردید برای بهبود کداممان وارد گود شدیم تا امور را بهتر کنیم هیچ کدام
ایرانی ها بیشتر از این که به این نکات ریز دقت کنند نصیحت حاجی را عمل کردند
به نظر من هر کسی باید از خودش شروع کنه هر کس باید خودش رو درست کنه اگر هم روزگار یچ باشه مقصرش خودمونیم البته اگر هم بشینیم مدام از خودمون تعریف و تمجید کنیم هم به جایی نمی رسیم دوست من

 

mohamad-hk68

عضو جدید

به نظر من هر کسی باید از خودش شروع کنه هر کس باید خودش رو درست کنه اگر هم روزگار یچ باشه مقصرش خودمونیم البته اگر هم بشینیم مدام از خودمون تعریف و تمجید کنیم هم به جایی نمی رسیم دوست من

من هم میگم ایرادات و خوبی ها را باهم ببینیم و سعی در بهبود آنها بکنیم
من میگم نه زیاد منفی گرا باشیم نه زیاد مثبت گرا که هر دو به یک اندازه مشکل ایجاد میکنه منفی گرایی مطلق همان قدر جلوی پیشرفت را می گیره که مثبت گرایی مطلق این کار را میکنه
 

Ned_Anathema

عضو جدید
مرسي بابت متن زيبات:gol:
من يه اجييييييييييي كوشولو دارم شبا واسش قصه ميگم يادم باشه ديگه نگم يكي بود يكي نبود ;)
 

Similar threads

بالا