شعر نو

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
قصه ای بــــگو ...

که وقتی به آخر رسید ..

کلاغ هم به خانه اش برسد !!

خسته ام از انتظار کلاغ نشسته در آشیان !

(ناصر رعیت نواز)

 

آشنای شیمی21

عضو جدید
یاد من باشد فردا

یاد من باشد فردا

یاد من باشد فردا
به دل کوزه ی آب، که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنم
تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند آبرویش نرود
رخ آیینه به آهی شویم
تا که من را بنشاند در خویش
من در آن آیینه خواهم خندید
خاطر آیینه از اخم به تنگ آمده است





یاد من باشد از فردا صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا آب زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر تاری گرد کدورت از دل
مشت را باز کنم تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم





یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت از سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را در یابم
من با بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدی است





یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست مرا که نباشد پس از آن فردایی





یاد من باشد

باز اگر فردا غفلت کردم
آخرین لحظه ی فردا شب ، باز
من به خود باز بگویم این را





یاد من باشد فرداحتما

دو رکعت راز بگویم با او
صبح بر نور سلامی بکنم
پرده از پنجره ها بردارم
آه ای غفلت هر روزه ی من
من به هر سال که بر من بگذشت
غرق اندیشه ی آن فردایی
که نخواهد آمد
می نشانم به جامه عمرم ،سیصد و شصت و پنج غفلت را








 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
-چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟
-چقدر هم تنها...
-خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.....
-دچار یعنی..
-...عاشق!
-و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد!
-چه فکر نازک غمناکی!
-و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست!
-خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست!
-نه
وصل ممکن نیست!
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبیست برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست.........
مسافر-سهراب سپهری
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خوابت آشفته مباد
خوش ترین هذیان ها
خزه ی سبز لطیفی
که در برکه ی آرامش تو می روید
خوابت آشفته مباد
آن سوی پنجره ی ساکت و پرخنده ی تو
کاروانهایی
از خون و جنون می گذرد !
کاروان هایی از آتش و برق و باروت
سخن از صاعقه و دود چه زیبایی دارد ...
هر چه در جدول تن دیدی و

تنهایی
همه را پر کن تا دختر همسایه ی تو
شعرهایت را دردفتر خویش
با گل و با پر طاووس بخواباند.......
تا شام ابد
خواب شان خرم باد !
لای لای خوشت ارزانی سالنهایی
که بهاران را نیز
از گل کاغذی آذین دارند ........

از شفیعی کدکنی
 

mahsa711

عضو جدید
گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
چشم غمكينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند
ناله زنجيرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
در دل من با دل او مي گريست
گفتمش
بنگر در اين درياي كور
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان !‌ كز نيمه راه
مي كشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
مي دهد از چشم بيداري نشان
گفت
اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
گفتمش
اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
اي افسوس در اين دام مرگ
باز صيد تازه اي را مي برند
اين صداي پاي اوست
گريه اي افتاد در من بي امان
در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسيدمش
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
بر شانه های تو ...

وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه میخواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت
((بر شانه های تو...))

....
بر شانه های تو
میشد اگر سری بگذارم.
وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که میتوانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند.

( فریدون مشیری)
....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند کاج خشک کوچهء بن بست
گر بدينسان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه
يادگاري جاودانه بر , تراز بي بقاي خاک

احمد شاملو
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
می چکد شبنم احساس قشنگ از قلمم
دل من می‌گوید
می‌شود در دل تلخی عسل ناب چشید
می‌شود زیبا دید
می‌شود زیبا خواند
می‌شود زیبا گفت
شرط،آن است که زیبایی را
بنشانیم پس پنجره‌ی دیده‌ی خویش
وبگوییم به زاغ
گرچه رنگ تو سیاه
لیک پَرهای قشنگی داری
وبگوییم به بُلبُل
که نوایت زیباست
وبگوییم به پروانه نماد ایثار
گرمی عشق زسوز پَر توست
وبگوییم به نخل
راست قامت ، رُطَبَت شیرین است
وبگوییم به سَرو
روح آزادگی و آزادی
عُمرسبز تو دراز
ُصبحدم سوی گلستان برویم
شبنم ازچهره‌ی گل با لب خود پاک کنیم
نوش جان جُرعه‌ای از خون دل تاک کنیم
در تماشای گل سوری باغ
دست افشان بشویم
در لب چشمه سپاریم تن خویش به آب
وبه مهتاب بگوییم بتاب
بَررُخ زُهره زدور
بوسه‌ی عشق زنیم
شب یلدای دراز
فال حافظ گیریم
گره از گیسوی شب باز کنیم
وببینیم سِپیدی سَحر
بگشاییم درو پنجره را
وبه هر رهگذری
کز سر کوچه‌ی ما می‌گذرد
بفرستیم به لبخند دُرود

وبگوییم سلام


رحیم سینایی
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بازآمدم از چشمه خواب

مرغانی می خواندند

نیلوفر وا میشد

کوزه تر بشکستم

در بستم

و در ایوان تماشای تو بنشستم




سهراب سپهری - 1340
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
هـر انـسـانـي يـک بـار ..

بـراي رسـيـدن بـه يـک نـفـر ،

ديـر مـي کـنـد ؛

و پـس از آن ،

بـراي رسـيـدن بـه کَـسـان ديـگـر ،

عـجـلـه اي نـمـي کـنـد . . . !


ياشار کمال
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
صدای تیشه می آمد


کسی انگار با کوه جنون در جنگ ممتد بود !


و شاید سوزو سرما بود برجان و تن عاشق


ولی گویی کسی در خویشتن گم بود


و شاید او همان دیوانه ی تنهای این برزن !


که از موج جنون برخاسته با عشق می آمد


نمی دانم ولی آن لحظه دیدار تو


لبریز از احساس برتر بود


همان احساس لبریز از گل و ریحان


همان احساس لبریز از دل و عرفان


و شاید گوشه ی گرم اتاق عشق


سطور خاطراتم را رقم می زد


چه زیبا بود روزی که من و تو


با نگاهی عاشقانه


با زبانی بی کنایه


خانه ی شور و امید و زندگی را ساختیم


و من هم با نگاهی پاک و زیبا


با زبانی گرم و شیوا


با دلی لبریز رویا


بر سطور دفتر شعرم نوشتم


نازنینم !


دستهایم را بگیر و تا خدا همراهیم کن


سخت محتاجم


سخت محتاجم


فرهاد مرادی
 

دختر شرقی

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حرف كه می‌زنی
من از هراس طوفان
زل می‌زنم به میز
به زیرسیگاری
به خودكار
...تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند كه می‌زنی
من
ـ عین هالوها ـ
زل می‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچی طلایی‌ات
به آستین پیراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای
در كلمه‌ای انگار
در عین
در شین
درقاف
در نقطه‌ها

مصطفی مستور
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
...
هفت دفتر شعر از عشق
کم می اورد
جلوی عکسی از تو
که بر پیشانی دیوار می رقصد ..

----------------
بهمن فاطمی
 

succulent

عضو جدید
دلم آسمان می‌خواهد. آبی. گسترده. بی‌انتها.

دلم خاک می‌خواهد؛ نَرم. رَوَنده. ماسه‌ای.

دلم رودخانه می‌خواهد؛ جاری. خروشان. رو به‌راه.


رضا کاظمی
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
.

به هم رسیدن
به هم نرسیدن
یا هر چه که باشد
بیا بیاندازیم گردن
کهکشان و
سرنوشت و
خدا
تا کمتر گریه مان بگیرد...



" مهدیه لطیفی "
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
نیستی
چون درختی خشک ایستاده ام در باد
می آیی
نگاه می کنی
برگ برگِ تنم
می شود




دوستت دارم...!

-------------
ایرج تمجیدی
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
در منی و اينهمه زمن جدا
با منی و ديده ات بسوی غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غير

غرق غم دلم بسينه می طپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی كه بی خبر زمن
بركشی تو رخت خويش ازين ديار
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
نگــران مــن نبــاش! آن دورهــا کــه ايستــاده‌اي،
مــن روز بــه روز
فيلســوف‌تــر مــي‌شــوم!


مثــلا گــريــه،
ميعــان روح اســت!


خــودم کشــف کــرده‌ام . . .

"مهدیه لطیفی"
 

zahra.71

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو
گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز
که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست...

محمدعلی بهمنی
 
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
با زبانِ بی‌زبانی

عاشقت شدم


و با لهجه‌ی سکوت


برایَت مُردم!


نسترن وثوقی
 

zahra.71

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد 
و توفان، از خشم تو، خروش را. 
کلام تو، گياه را بارور مي کند 
و از نـَفـَست گل مي رويد 
چاه، از آن زمان که تو در آن گريستي، جوشان است. 
سحر از سپيده ي چشمان تو، مي شکوفد 
و شب در سياهيِ آن، به نماز مي ايستد. 
هيچ ستاره نيست که وامدارِ نگاه تو نيست 
لبخند تو، اجازه ي زندگي است 
هيچ شکوفه نيست کز تبار گلخند تو نيست 

علی موسوی گرمارودی
 

Similar threads

بالا