shalizeh-0123
عضو جدید
يعني آدم بزنه همچين آدماي بي چشم و رويي و له كنه ها.................
شوهر مریم چندماه بود که در بیمارستان بستری بود.بیشتر وقت ها در کما بود
و گاهی چشمانش را باز میکرد و هوشیار میشد.اما در تمام این مدت،مریم کنار
شوهرش بود یک روز که او دوباره هوشیاریش را بدست آورد از مریم خواست
نزدیک تر بیاید.مریم صندلی اش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان
شوهرش برد تا صدای شوهرش را بشنود….شوهر مریم در حالیکه صدایش بسیار ضعیف
بود گفت:تو در تمام مراحل زندگی کنارم بودی،وقتی که از کارم اخراج شدم تو
کنار من نشسته بودی،وقتی خانه مان را از دست دادیم،باز هم تو پیشم بودی و
میدونی من الان چی میخوام بگم؟مریم درحالیکه لبخند بر لب داشت گفت چی
میخوای بگی عزیزم؟شوهر مریم گفت فکر کنم وجود تو برای من بدشانسی میاره….
شوهر مریم چندماه بود که در بیمارستان بستری بود.بیشتر وقت ها در کما بود
و گاهی چشمانش را باز میکرد و هوشیار میشد.اما در تمام این مدت،مریم کنار
شوهرش بود یک روز که او دوباره هوشیاریش را بدست آورد از مریم خواست
نزدیک تر بیاید.مریم صندلی اش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان
شوهرش برد تا صدای شوهرش را بشنود….شوهر مریم در حالیکه صدایش بسیار ضعیف
بود گفت:تو در تمام مراحل زندگی کنارم بودی،وقتی که از کارم اخراج شدم تو
کنار من نشسته بودی،وقتی خانه مان را از دست دادیم،باز هم تو پیشم بودی و
میدونی من الان چی میخوام بگم؟مریم درحالیکه لبخند بر لب داشت گفت چی
میخوای بگی عزیزم؟شوهر مریم گفت فکر کنم وجود تو برای من بدشانسی میاره….



