همان موج دریای چشم تو بود
منو از زمین و زمان دور کرد
به دریا زدن کار قلبم نبود
منو موج چشم تو مجبور کرد
با حالی که طوفان چشم تو داشت
نفهمیدی اصلا منو باد برد
من از تو پیش خودم
خیال می بافم
تو دست رد بودی
همیشه رو سینه م رو شاخه های لبات نچیده حرفی هست
نچیده حرفای لباتو می بینم نه قفلی روی دره
نه سدی،آزادی!
خرابتو ول کن
بسمت آبادی
بمن خلاصه نشو
شروع کن که بری
غروب شد دیره
طلوع کن که بری….