رد پای احساس ...

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
در آن هنگام که می گردد نفس در سینه ها خاموش

نمی خواهم کسی از مردن من با خبر گردد
نمی خواهم پدر برهم نهد چشمان بازم را
نمی خواهم که مادر سختی جان کندنم بیند
ولی ای دوست
اگر روزی رفیقی مهربان آمد
زتو پرسید فلانی کو...؟؟!
بگو در سنگر ناکامی و حسرت بسی جان داد

ولی تا لحظه آخر چنین می گفت:
امید من .... بود.
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
میروم از کوی توای نازنین ای یار

میروم تا اوج هستی

تا ابد

تا لحظه ی دیدار

میروم تا بی تو ماوا برگزینم

میروم تا بی تو با یادت نشینم

میروم

از من چرا ساده گذشتی

میروم

در کل ولی از من رمیدی

میروم
 

sar sia

کاربر بیش فعال
چشم آهو چه مگر گفت به سرپنجهء شیر
که شد از صید پشیمان و سر افکند به زیر

اگر از یاد تو جانم نهراسید ببخش
زندگی پیش من ای مرگ حقیرست حقیر

منّتی بر سر من نیست اگر عمری هست
پیش این ماهی دلمرده چه دریا چه کویر

چو قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر

از تهیدستی خود شرم ندارم چون سرو
شاخه را دلخوشی میوه کشیده ست به زیر

ما به نظم تو خطایی نگرفتیم ای شعر
تو هم آداب پریشانی ما را بپذیر
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
M *** ♥♥♥ در خلوت احساس ♥♥♥ *** ادبیات 2235

Similar threads

بالا