چقدر خاليست كه يك شب
يا ساعتي
غرق ثانيه ها رها شويم
كتابي كه با هم مي خوانديم را
فقط لحظه اي تكرار مي كرديم
اگر بيدار
اگر خواب
جاي تورا بر صندلي
هميشه خالي مي بينم...
در تنهایی
لابه لای خاطرات گذشته
میان ناله هایم
با حسرت و درد
فریاد میزنم نگاه عاشقانه ات را .
چه بیصدا می شکند بغض خسته ام ،
در این لحظه های دلتنگی ...
.
. شگفتا وقتي بود نمي ديدم
وقتي مي خواند نمي شنيدم
وقتي ديدم که نبود ...
وقتي شنيدم که نخواند ...
و من هنوز حيرانم
حيران همه شبهايي که گذشت و تو نبودي !!!
. .پشت درها
هزاران نفر ایستاده و می خندند
و لبخند تو
هزاران بار در ذهن من تکرار می شود.
عطرت با آن آهنگ همیشگی
هر بار در ذهن من می پیچد.
بدون صدای نفسهایت
تمام آهنگها یک نت کم دارند .
هیچگاه بزرگسالی را اینقدر وحشتناک نمیدانستم
برای اندکی شادی به اندازه دریاها گریستن
برای ذره ای امید،زندگی را زیرورو کردن
و برای عشق ،از تمام خود گذشتن