چقدر خاليست كه يك شب
يا ساعتي
غرق ثانيه ها رها شويم
كتابي كه با هم مي خوانديم را
فقط لحظه اي تكرار مي كرديم
اگر بيدار
اگر خواب
جاي تورا بر صندلي
هميشه خالي مي بينم...
در تنهایی
لابه لای خاطرات گذشته
میان ناله هایم
با حسرت و درد
فریاد میزنم نگاه عاشقانه ات را .
چه بیصدا می شکند بغض خسته ام ،
در این لحظه های دلتنگی ...