داستان چهار شمع!

ali561266

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،

هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،

شمعها نیز برای خود داستانی دارند.

امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.



​

شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.
​

اولی گفت: من صلح هستم!

با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.


فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.



سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.



*****


دومی گفت: من ایمان هستم!


با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،

و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،

وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.


*****



شمع سوم گفت: من عشق هستم!


ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.

مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،

آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.


*****



ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید


و گفت: چرا خاموش شده اید؟

قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.


*****


سپس شمع چهارم گفت:


نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.

من امید هستم!


کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.



چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.


چراکه هر یک از ما می توانیم

امید، ایمان، صلح و عشق

را حفظ و نگهداری کنیم.​
 

Similar threads

بالا