داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

sara2122

عضو جدید
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.


روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم


یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم
به نقل از فوکارو
 

sara2122

عضو جدید
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
((تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.))
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه مي‌شد؟؟؟
برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:

«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»

نكته اخلاقي:
به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
او نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما مي‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.
اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست

«فارغ از اعتقاد مذهبی و یا غیرمذهبی به هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه‌گذاری ما دارد»
 

sara2122

عضو جدید
بسیاری از مردم كتاب "شازده كوچولو" اثر اگزوپری را میشناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و در نهایت در یك سانحه هوایی كشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو میجنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است. در یكی از خاطراتش مینویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد: "مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دستهای لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیكتر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمیدانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمیتوانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد. میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد. ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد. ولی نرفت و همانجا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد. من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود.
پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره ایناهاش" او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد. گفتم كه میترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ میشوند. چشمهای او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند. قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی میشد هدایت كرد. نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
یك لبخند زندگی مرا نجات داد.
بله لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی، زیباترین پل ارتباطی آدمهاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود میسازیم. لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم.لایه یِ من و تو، لایه یِ خودی و بیگانه، لایه یِ فقیر و غنی،لایه یِ زن و مرد، و هزاران عنوانِ پوچ و مزخرفِ دیگر. زیر همه این لایه ها منِ حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم. من ایمان دارم كه روح انسانها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار میكنند و این روحها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج میدهیم ما را از یكدیگر جدا میسازند و بین ما فاصله هایی را پدید میآورند و سبب تنهایی و انزوای ما میشوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است. آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس میكند.
وقتی كودكی را میبینیم چرا لبخند میزنیم؟ چون انسانی را پیش روی خود میبینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی منِ طبیعی خود نكشیده است و با همه ی وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند میزند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می‌دهد.
 

sara2122

عضو جدید
داستان جالب رئیس جوان قبیله

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند: آیا زمستان سختی در پیش است؟
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده: برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید.
بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.
بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: «بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر»
رییس: «از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن»


نتیجه:
خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم...
 

heroo

عضو جدید
بچه که بودیم

بچه که بودیم


من...تو...او...
*من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم*
*تو به مدرسه ميرفتي چون به تو گفته بودند بايد دکتر شوي*
*او هم به مدرسه ميرفت اما نميدانست چرا*

*من پول توجيبيام را هفتگي از پدرم ميگرفتم*
*تو پول توجيبي نميگرفتي، هميشه پول در خانهي شما دم دست بود*
*او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس ميفروخت*

*معلم گفته بود انشا بنويسيد*
*موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت*

*من نوشته بودم علم بهتر است*
*مادرم ميگفت با علم ميتوان به ثروت رسيد*
*تو نوشته بودي علم بهتر است*
*شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بينيازي*
*او اما انشا ننوشته بود برگهي او سفيد بود*
*خودکارش روز قبل تمام شده بود*

*معلم آن روز او را تنبيه کرد*
*بقيه بچهها به او خنديدند*
*آن روز او براي تمام نداشتههايش گريه کرد*
*هيچکس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد*
*خوب معلم نميدانست او پول خريد يک خودکار را نداشته*
*شايد معلم هم نميدانست ثروت وعلم گاهي به هم گره ميخورند*
*گاهي نميشود بي ثروت از علم چيزي نوشت*

*من در خانهاي بزرگ ميشدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امينالدوله ميآمد*
*تو در خانهاي بزرگ ميشدي که شبها در آن بوي دسته گلهايي ميپيچيد که پدرت براي مادرت ميخريد*
*او اما در خانهاي بزرگ ميشد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را ميداد
که پدرش ميکشيد*

*سالهاي آخر دبيرستان بود*
*بايد آماده ميشديم براي ساختن آينده*

*من بايد بيشتر درس ميخواندم دنبال کلاسهاي تقويتي بودم*
*تو تحصيل در دانشگاههاي خارج از کشور برايت آيندهي بهتري را رقم ميزد*
*او اما نه انگيزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار ميگشت*

*روزنا مه چاپ شده بود*
*هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت*

*من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبوليهاي کنکور جستجو کنم*
*تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي*
*او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود*

*من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته
است*
*تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکسهاي روزنامه آن را به کناري
انداختي*
*او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه*
*براي اولين بار بود در زندگياش که اين همه به او توجه شده بود** !!!!*

*چند سال گذشت*
*وقت گرفتن نتايج بود*

*من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهيام بودم*
*تو ميخواستي با مدرک پزشکيات برگردي همان آرزوي ديرينهي پدرت*
*او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود*

*وقت قضاوت بود*
*جامعهي ما هميشه قضاوت مي کند*

*من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند*
*تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند*
*او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند*

*زندگي ادامه دارد*
*هيچ وقت پايان نمي گيرد*

*من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است**!!!*
*تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است**!!!*
*او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است** !!!!*

*من , تو , او*
*هيچگاه در کنار هم نبوديم*
*هيچگاه يکديگر را نشناختيم*

*اما من و تو اگر به جاي او بوديم*
*آخر داستان چگونه بود ؟؟؟*

*هر روز از كنار مردمانی می گذريم كه يا من اند يا تو و يا او*
*و بهراستی نه موفقيتهای من بهتمامی از آن من است و نه تقصيرهای او* *همگي از آن او*
 

parla_69

کاربر فعال تالار هنر ,
کاربر ممتاز
[FONT=&quot]آرام ولی مصمّم[/FONT]​
[FONT=&quot]دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه می کنند ؟[/FONT]​
[FONT=&quot]جواب : آنها تصویر یکدیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یک قطره بزرگتر را تشکیل می دهند.[/FONT]​
[FONT=&quot]اگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه می شود ؟[/FONT]​
[FONT=&quot]آنها هیچ گاه با هم یکی نمی شوند شاید تصویر دیگری را تا حدودی در خود ببینند ![/FONT]​
[FONT=&quot]هر چه سخت تر و قالبی تر باشید فهم دیگران برایتان مشکلتر و در نتیجه احتمال بزرگترشدنتان نیز کاهش می یابد .[/FONT]​
[FONT=&quot]مهارتهایی که شما را در جهت آرامش ، بزرگوارتر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یاد داشته - باشید.[/FONT]​
[FONT=&quot]قدرت ؟ ؟ ؟ [/FONT]
[FONT=&quot] نرمی ، بخشش ، مدارا ، پشتکار[/FONT]
[FONT=&quot]حال چه چیزی سخت تر و مقاوم تر است . آب یا سنگ ؟[/FONT]​
[FONT=&quot]اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه می کند ؟[/FONT]​
[FONT=&quot]1- [/FONT][FONT=&quot]اگر مانع کوچک باشد از روی آن عبور می کند[/FONT]​
[FONT=&quot]2- [/FONT][FONT=&quot]اگر متوسط باشد آن را در هم می شکند[/FONT][FONT=&quot][/FONT]​
[FONT=&quot]3- [/FONT][FONT=&quot]اگر بزرگ باشد پشت آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد[/FONT][FONT=&quot][/FONT]​
[FONT=&quot]امّا آب چه می کند :[/FONT]​
[FONT=&quot]ابتدا سعی می کند مانع را با خود همراه کند[/FONT]​
[FONT=&quot]اگر نتوانست آنگاه بدون دردسر به دنبال فرار از کوچکترین روزنه می گردد و اگر نتوانست صبر می کند تا به اندازه کافی قوی شود آنگاه یا از روی مانع عبور می کند و یا مانع را در هم می شکند.[/FONT]​
[FONT=&quot]آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سرسخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمّم تر است.[/FONT]​
[FONT=&quot]سنگ ، پشت اوّلین مانع جدی می ایستد ولی آب راه ِ خود را به سمت دریا می یابد.[/FONT]​
[FONT=&quot]در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمّم بودن را در دل ِ نرمی و گذشت جستجو کرد.[/FONT]​
[FONT=&quot]گاهی لازم است کوتاه بیایی[/FONT]​
[FONT=&quot]گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز [/FONT]​
[FONT=&quot]....[/FONT]​
[FONT=&quot]صبور باید بود امّا مصمّم[/FONT]​
 

!sahar!

عضو جدید
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم.
 
یک شیوه تبلیغ مبتکرانه / داستان

یک شیوه تبلیغ مبتکرانه / داستان

یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.
با تعجب گفت: مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست.​
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
فقیری که فقط به اندازه ی یک وعده غذا پول داشت با یک عارف برخورد کرد و او سکه طلایی به او داد و گفت: با پشتیبانی این طلای گرانبها وارد کار تجارت شو و هر وقت داشتی ورشکست می شدی این طلا را بفروش و نگذار زمین بخوری ! مرد فقیر توصیه ی عارف را پذیرفت و با همان پول غذایش به داد وستد پرداخت و . . . پس از یکسال تبدیل به تاجری ثروتمند شد و تصمیم گرفت هر طور شده عارف دست و دلباز و مهربان را پیدا کند و از او قدردانی کند. پس منزلش را یافت و به جای یک سکه، خواست 100 سکه به عارف برگرداند ، اما او سکه قدیمی خود را گرفت و با دندانش آن را خم کرد و لبخند زد و گفت: نه برادر جان . . . این سکه فقط یک تکه حلبی بود، اما سرمایه ی تو اعتماد به نفست بود !
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خلوص پیرزنی که به کلیسا می رفت !

خلوص پیرزنی که به کلیسا می رفت اما چیزی یادش نمی ماند. یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت ...
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت …در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!نوه پوزخندی زد و بهش گفت :تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزمدخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکردسبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چهار انگشتم را به آرامی از روی معده ام رد می کنم... و دعا می کنم... همین باشد... یک معده درد ساده که از پسماند غذای پریشب که امروز نهار خوردم به وجود آمده... و تمام تلاشم بر این است که ... حتی لحظه ای... گمان نکنم که.. این درد... دلشوره... پیچیدن... از معده نیست... و فرمان میدهم از مغز به چهار انگشتم... که مبادا دستش از روی معده... پایین تر بلغزد... و نقطه درد را بیابد... و احمقانه فکر کند... این نتیجه همزیستی مسالمت آمیز یک هفته پیش است...!
.
آن هم... حالا... که بدبینی مفرطی گره انداخته توی خلقم و خفه ام می کند ... و... تحمل داغی تن هم را نداریم...بیش از پنج دقیقه... و کلا... گاها... حتی پس از... شب های پر کار... طاقت نگاهش را ندارم که روی تنم می لغزد... و در عین حلالی حالم از حرامی حسم به هم می خورد...
.
نمی دانم... این را به جه حسابی ؟...یک نشانه؟...کلافه... نیم خیز میشوم... و بلند می شوم که فقط از آن حال گریبانگیر تردید خلاص شوم ... اما... به محض خیزش تمام قد... صورتم می افتد توی آینه... که لبخند دارد... فرار می کنی؟
- از چی؟
- از زایش؟
- نه
- پس؟
- از سوالش توی آینده می ترسم؟
- کدوم؟
- که چی شد که من سر و کله ام پیدا شد؟
- خب؟
- ومن... چه طور بگم... صرفا... از سر روز مره گی.... از سر نیاز سر هفته...
- دچار خلسه ای؟
- دچار یأسم... دارم بین دوستم داره یا نداره بال بال می زنم...
- تو چی؟
- دارم؟
- دستهات... دیشب... تو اوج خواب... حلقه شده بود دور کمرش...
- از سر عادته...
- دوسش نداشتی دور می شدی...حتی عادت هم نمی کردی...
صدای پیچش توپی قفل حواسش را از آینه گرفت... عقب گرد کرد و با ترس نشست روی تخت... انگار که... همین که ببیندش از خطوط پیشانی اش می خواند که حالش بعض همیشه است... و انگار... یک نفر نیست... یک جفت چشم نیست... دو نفر است با دو جفت چشم!
صورتش را دید... تکیه شانه چپش را به چهارچوب در باز اتاق تکیه داد... کج... یک وری...توی نی نی چشمهایش چیزی می دید که انگار... خشکیده بود و حالا... دوباره از نو...
- با من میای؟
- کجا؟
دست جلو برد...بلیط سیاه سفیدی نشانش داد... مقصد...مشهد!... سرش خود به خود... از سر بهت ... بالا رفت
- خیلی وقت بود دستهات رو دور کمرم نپیچیده بودی...!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مانند مداد باشیم

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :



- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :


- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .



صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .



صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .



صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.



صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .



صفت پنجم :

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قاصدک آمده بود و چه سرگردان بود. گفتم او را چه خبر آوردی؟ هیچ نگفت. گفتم آیا خبری از کوی نگارم داری؟ لب گشود گفت اینبار آمدم تاخبری را ببرم! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم ازتو زندگی چیست؟ عشق کجاست؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟ گفتمش پس بشنو آنچه من میگویم وببر آن را نزد او بی کم و کاست، زندگی را هرکس به طریقی بیند… یکی از دل… یکی ازعقل… یکی از احساس… دیگری با شعر… آن یکی با پرواز! زندگی حس غربت مرغان مهاجر و تو به آن یار بگو: زندگی باران است. زندگی دریاست. زندگی یاس قشنگی است که دل میبوید! زندگی راز شگفتی است که جان میجوید! زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است. زندگی آبی دریاست و عشقغرق دریا شدن است. ولی ای دوست بدان: می توان غرق نشد. می توان ماهی این دریا شد. شرطش آن است که عاشق نشویم! جای آن از ته دل ازسرجان… همه را دوست بداریم. همه چیزو همه کس همه نقش و همه رنگ همه شادی همه غم… به خودم آمدم و دیدم من، قاصدک دیگر نیست! و نمیدانم از کی باخودم حرف زدم و صد افسوس که آخر نشنید از من زندگی خاطره دریایی ست که یک قطره در آرامش دارد… زندگی حس شکوفایی یک مزرعه در باور بدر… زندگی باور دریاست و در اندیشه ماهی درتنگ… زندگی فهم نفهمیدن هاست! زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود… تا که این پنجره باز است جهانی با ماست. آسمان، نور، خدا، عشق و سعادت باماست! فرصت بازی این پنجره را دریابیم. درنبندیم به نور. درنبندیم به آرامش پرمهر نسیم! پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره باشوق سلامی بکنیم…
 

z_davari

کاربر فعال
پیری ومعرکه گیری

پیری ومعرکه گیری

پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من
میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.
ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام!!!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قطره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .
هر بار خدا میگفت از قطره تا دریا راهیست طولانی .
راهی از رنج و عشق و صبوری .
هر قطره را لیاقت دریا نیست .قطره عبور کرد و گذشت ...
قطره ایستادو منجمد شد .
قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت .
هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت .
تا روزی که خدا گفت :
امروز روز توست ... روز دریا شدن ... و خدا قطره را به دریا رساند .
قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را.
روزی دیگر قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر ... از دریا بزرگتر هم هست ؟!!
خدا گفت : آری هست .
قطره گفت : پس من آن را میخواهم . بزرگترین را . بینهایت ترین را
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :
این بینهایت است .
آدم عاشق بود .
دنبال کلمه ای میگشت که عشقش را توی آن بریزد .
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت .
قطره از قلب عاشق عبور کرد .
آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت .
وقتی قطره از چشم عاشق چکید . خدا گفت :
حالا تو بینهایتی چون عکس من در اشک عاشق است .
 

M.Adhami

عضو جدید
کاربر ممتاز
داستان خیلی قشنگیه‏

داستان خیلی قشنگیه‏




اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.

مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم

شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به

او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.

شب هنگام وقتی مرد می خواست

بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از

راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی

گفتند:

« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم .

چون تو یک راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از

آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در

مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند

، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند.. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت

کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا

چیست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمی توانیم

این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی

ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم

این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی

چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین

را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :*« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری

که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد

است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ

دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی.

ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم..»

رئیس راهب های

صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در

بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید

این در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به

او بدهند..

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت

در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت

آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در

دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در

نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان

خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز

کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او

دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه

چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون کسی که اینو برای من فرستاده میگردم تا حقشو کف دستش بگذارم





 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
فقیری که فقط به اندازه ی یک وعده غذا پول داشت با یک عارف برخورد کرد و او سکه طلایی به او داد و گفت: با پشتیبانی این طلای گرانبها وارد کار تجارت شو و هر وقت داشتی ورشکست می شدی این طلا را بفروش و نگذار زمین بخوری ! مرد فقیر توصیه ی عارف را پذیرفت و با همان پول غذایش به داد وستد پرداخت و . . . پس از یکسال تبدیل به تاجری ثروتمند شد و تصمیم گرفت هر طور شده عارف دست و دلباز و مهربان را پیدا کند و از او قدردانی کند. پس منزلش را یافت و به جای یک سکه، خواست 100 سکه به عارف برگرداند ، اما او سکه قدیمی خود را گرفت و با دندانش آن را خم کرد و لبخند زد و گفت: نه برادر جان . . . این سکه فقط یک تکه حلبی بود، اما سرمایه ی تو اعتماد به نفست بود !
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
داستان خواندنی سوال قورباغه ها !



مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند. قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند. لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها.
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند، عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند.

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند. تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است و آن اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خلوص پیرزنی که به کلیسا می رفت !

خلوص پیرزنی که به کلیسا می رفت اما چیزی یادش نمی ماند. یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت ...
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت …در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!نوه پوزخندی زد و بهش گفت :تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزمدخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکردسبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چهار انگشتم را به آرامی از روی معده ام رد می کنم... و دعا می کنم... همین باشد... یک معده درد ساده که از پسماند غذای پریشب که امروز نهار خوردم به وجود آمده... و تمام تلاشم بر این است که ... حتی لحظه ای... گمان نکنم که.. این درد... دلشوره... پیچیدن... از معده نیست... و فرمان میدهم از مغز به چهار انگشتم... که مبادا دستش از روی معده... پایین تر بلغزد... و نقطه درد را بیابد... و احمقانه فکر کند... این نتیجه همزیستی مسالمت آمیز یک هفته پیش است...!
.
آن هم... حالا... که بدبینی مفرطی گره انداخته توی خلقم و خفه ام می کند ... و... تحمل داغی تن هم را نداریم...بیش از پنج دقیقه... و کلا... گاها... حتی پس از... شب های پر کار... طاقت نگاهش را ندارم که روی تنم می لغزد... و در عین حلالی حالم از حرامی حسم به هم می خورد...
.
نمی دانم... این را به جه حسابی ؟...یک نشانه؟...کلافه... نیم خیز میشوم... و بلند می شوم که فقط از آن حال گریبانگیر تردید خلاص شوم ... اما... به محض خیزش تمام قد... صورتم می افتد توی آینه... که لبخند دارد... فرار می کنی؟
- از چی؟
- از زایش؟
- نه
- پس؟
- از سوالش توی آینده می ترسم؟
- کدوم؟
- که چی شد که من سر و کله ام پیدا شد؟
- خب؟
- ومن... چه طور بگم... صرفا... از سر روز مره گی.... از سر نیاز سر هفته...
- دچار خلسه ای؟
- دچار یأسم... دارم بین دوستم داره یا نداره بال بال می زنم...
- تو چی؟
- دارم؟
- دستهات... دیشب... تو اوج خواب... حلقه شده بود دور کمرش...
- از سر عادته...
- دوسش نداشتی دور می شدی...حتی عادت هم نمی کردی...
صدای پیچش توپی قفل حواسش را از آینه گرفت... عقب گرد کرد و با ترس نشست روی تخت... انگار که... همین که ببیندش از خطوط پیشانی اش می خواند که حالش بعض همیشه است... و انگار... یک نفر نیست... یک جفت چشم نیست... دو نفر است با دو جفت چشم!
صورتش را دید... تکیه شانه چپش را به چهارچوب در باز اتاق تکیه داد... کج... یک وری...توی نی نی چشمهایش چیزی می دید که انگار... خشکیده بود و حالا... دوباره از نو...
- با من میای؟
- کجا؟
دست جلو برد...بلیط سیاه سفیدی نشانش داد... مقصد...مشهد!... سرش خود به خود... از سر بهت ... بالا رفت
- خیلی وقت بود دستهات رو دور کمرم نپیچیده بودی...!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مانند مداد باشیم

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :



- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :


- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .



صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .



صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .



صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.



صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .



صفت پنجم :

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قاصدک آمده بود و چه سرگردان بود. گفتم او را چه خبر آوردی؟ هیچ نگفت. گفتم آیا خبری از کوی نگارم داری؟ لب گشود گفت اینبار آمدم تاخبری را ببرم! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم ازتو زندگی چیست؟ عشق کجاست؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟ گفتمش پس بشنو آنچه من میگویم وببر آن را نزد او بی کم و کاست، زندگی را هرکس به طریقی بیند… یکی از دل… یکی ازعقل… یکی از احساس… دیگری با شعر… آن یکی با پرواز! زندگی حس غربت مرغان مهاجر و تو به آن یار بگو: زندگی باران است. زندگی دریاست. زندگی یاس قشنگی است که دل میبوید! زندگی راز شگفتی است که جان میجوید! زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است. زندگی آبی دریاست و عشقغرق دریا شدن است. ولی ای دوست بدان: می توان غرق نشد. می توان ماهی این دریا شد. شرطش آن است که عاشق نشویم! جای آن از ته دل ازسرجان… همه را دوست بداریم. همه چیزو همه کس همه نقش و همه رنگ همه شادی همه غم… به خودم آمدم و دیدم من، قاصدک دیگر نیست! و نمیدانم از کی باخودم حرف زدم و صد افسوس که آخر نشنید از من زندگی خاطره دریایی ست که یک قطره در آرامش دارد… زندگی حس شکوفایی یک مزرعه در باور بدر… زندگی باور دریاست و در اندیشه ماهی درتنگ… زندگی فهم نفهمیدن هاست! زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود… تا که این پنجره باز است جهانی با ماست. آسمان، نور، خدا، عشق و سعادت باماست! فرصت بازی این پنجره را دریابیم. درنبندیم به نور. درنبندیم به آرامش پرمهر نسیم! پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره باشوق سلامی بکنیم…
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

اهمیت تبلیغات!


یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر* از او استقبال کرد: “خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست…”
سناتور گفت: “مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم.”
سن پیتر گفت: “اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.”
سناتور گفت: “اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!”
سن پیتر گفت: “می فهمم… به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور” و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین… پایین… پایین… تا اینکه به جهنم رسیدند.
وقتی در آسانسور باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت: “خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم.”
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سناتور با تعجب از شیطان پرسید: “انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟…”

شیطان با خنده جواب داد: “آن روز، روز تبلیغات بود… امروز دیگر تو رای داده ای”!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رسیدن به کمال

در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند.
و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم....
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
باور

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد.او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه ای در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد.
در یک بخش ماهی بزرگی قرار داشت و در بخش دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگتر بود.ماهی کوچک فقط غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به او غذای دیگری نمیداد.
او برای شکار ماهی کوچک بارها و بارها به سویش حمله برد ولی هر بار به دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد میکرد.همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا میکرد.
بعد از مدتی ماهی بزرگ از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت.او باور کرده بود که رفتن به آن سوی آکواریوم و شکار ماهی کوچک امری محال و غیر ممکن است!
سرانجام دانشمند شیشه وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت اما دیگر هیچگاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکرد و به آنسوی آکواریوم نیز نرفت!
میدانید چرا؟
دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار واقعی سخت تر و بزرگتر مینمود و آن دیوار دیوار بلند باور خود بود!باوری از جنس محدودیت!باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور!باوری از ناتوانی خویش.
اگر ممکنی را محال فرض کنیم برای اراده ی ما اون ممکن محال میگردد
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بعد از خوردن غذا بیل گیتس ۵ دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد پیشخدمت ناراحت شد
بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟
پیشخدمت : من متعجب شدم بخاطر اینکه در میز کناری دختر شما ۵۰ دلار به من انعام داد در درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط ۵دلار انعام می دهید !
گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :او دختر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام

(هیچ وقت گذشته ات را فراموش نکن . او بهترین معلم توست)
 

parla_69

کاربر فعال تالار هنر ,
کاربر ممتاز
تو یک راهب نیستی

تو یک راهب نیستی

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ » ......
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. ...
شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند:
« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند.. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :*« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم..»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» .
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند..
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد.
چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

لطفا به من بد و بیراه نگویید؛ چون خودمم دارم دنبال اون کسی که این داستان را برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم!

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قانون عشق

ساعت یک نیمه شب پنج‌شنبه شب بود.
داشتیم از میهمانی شام برمی‌گشتیم.
صدای بوق‌بوق ماشین‌ها ما را متوجه ماشین‌عروس کرد.
مامان طبق معمول شروع کرد:
”الهی که خوشبخت بشین، الهی که به پای هم پیر بشین،
الهی که همیشه تو زندگی یار و یاور هم باشین...“
گفتم: ”مامان‌جون اگه اینا می‌دونستن که شما این‌قدر براشون دعا می‌کنین،
ما رو هم برای عروسی دعوت می‌کردن!“
مامان خندید و هیچی نگفت.
ماشین عروس به راه خود ادامه داد ولی ما به خیابان سمت راست پیچیدیم.
کمی بعد به بیمارستانی رسیدیم. باز مامان شروع کرد:
”خدایا ایشالا این مریضا همین الان شفا پیدا کنن،
العجل، العجل، العجل، الساعه، الساعه، الساعه...“
دوباره گفتم: ”مامان، اگه خانواده این مریضا می‌دونستن این‌قدر برای شفای اونا دعا می‌کنین،
ماها رو هم برای سفره ابوالفضل دعوت می‌کردن!“
دوباره مامان هیچی نگفت، فقط خندید.
توی خیابان بعدی که پیچیدیم نه عروسی بود و نه بیمارستانی.
ولی دیدم باز مامان زیر لب دارد یک چیزهائی می‌گوید.
به دور و برم نگاه کردم داشتیم از جلوی یک پارک رد می‌شدیم.
پرسیدم: ”مامان چی دارین می‌گین؟“
مامان همین‌طور که داشت زیر لب ورد می‌خوند جواب داد:
”دارم برای درختا و گلا دعا می‌کنم که سالم باشن.
هم دنیا رو قشنگ‌تر کنن و هم برامون اکسیژن بسازن!“
گفتم: ”مامان اگه درختا می‌دونستن براشون دعا می‌کنی
یه بسته بزرگ اکسیژن از تو پنجره آشپزخونه براتون می‌فرستادن!“
یادم آمد که مامان همیشه موقع سال تحویل برای کره زمین و همه موجودات عالم دعا می‌کند
که سال خوبی داشته باشند و سالم و سرحال بمانند.
ما به او می‌گوئیم شما شده‌اید پاپ اعظم که برای صلح جهان دعا می‌کند!
یک بار مامان گفت اگر هر کدام از ما بتوانیم صلح و آرامش را در درون وجود خودمان تجربه کنیم،
آن‌وقت می‌توانیم تصویری از کره زمین که سرشار از صلح و دوستی و برابری باشد، داشته باشیم.
او گفت مهم نیست که الان کره زمین چه شرایطی را از سر می‌گذراند،
کاری که ما باید بکنیم این است که اول درون خودمان خورشیدی از عشق و دوستی تصور کنیم
و بعد مرتب شعاع انوار این خورشید را گسترده‌تر کنیم تا تمام دنیا را فرا بگیرد.
این کار به ایجاد صلح در زمین کمک بزرگی می‌کند.
از حرف‌های مامان خوشم آمد.
من هم سعی کردم که خورشیدی تابان و فروزان در قلب خودم تصور کنم که
با هر ضربان، گرما و عشق را به تمام سلول‌های من می‌فرستد!
واقعاً هم از وقتی که این کار را کرد‌ه‌ام احساس می‌کنم انرژی بیشتری دارم.
وقتی هم که با کسی برخورد می‌کنم سریعاً با من هم‌دل و همنوا می‌شود.
فکر می‌کنم از نور این خورشید بر او تابیده شده است!
راستش بدون این‌که از مامان اجازه بگیرم، این مطلب را به دوستانم هم گفته‌ام
و حالا وقتی به هم می‌رسیم از هم می‌پرسیم: ”راستی خورشیدت چه‌ طوره؟“
من که جواب می‌دهم: ”گرم و عاشقانه به همه جا می‌تابه!“
خدا را شکر که من دشمن ندارم، ولی فکر می‌کنم که
اگر هم داشتم نور خورشیدم می‌توانست یخ روابط ما را ذوب کند و تبدیل به دوستان صمیمی شویم.
یک بار مامان به من گفت: ”عزیزم یادت باشه والاترین و قدرتمندترین قانون زندگی، قانون عشقه!“
بعد ادامه داد: ”بهتره به جای همه قانون‌ها، قانون عشق رو در همه‌جا اجرا کنیم.
اون‌وقت دنیائی خواهیم داشت که همه گرسنه‌ها سیر می‌شن،
همه شهرها آباد و سبز و خرم و پاکیزه می‌شن و همه کینه‌ها از دل‌ها پاک می‌شه.“
من هم به شما پیشنهاد می‌کنم هر وقت خبری راجع‌به جنگ و درگیری‌ها شنیدید،
پرتوئی از نور خورشید قلبتان را به سمت آن بفرستید
و مطمئن باشید با این کار به گسترش امنیت، صلح، آرامش و برکت جهان کمک کرده‌اید.
من هم الان دارم برای مادربزرگ و پدربزرگم که یک مامان با احساس برای من ساخته‌اند فاتحه می‌خوانم.
کسی چه می‌داند، شاید پاپ اعظم بعدی، من باشم!
 

just mechanic

عضو جدید
کاربر ممتاز
پندهای قند پهلو

پندهای قند پهلو

سلام دوستان
http://www.****************/forums/images/smilies/icons/icon_gol.gif
همونطور که از اسم تاپیک مشخص هست قراره پندها و حکایتهای عبرت آموز در قالب قصه بیان بشه. آره قصه شاید فکر کنید فقط واسه بچه ها و کودکان هستش و ما انسانهای بالغ فقط باید کتابهای اجتماعی و روانشناسی و فلسفی و ... رو بخونیم . قصه ماندگاریش تو ذهن خیلی بیشتر هستش همونطور که کتابهای آسمانی و بزرگ هم واسه بیان اندرزهاشون از همیین شیوه ی قصه گویی استفاده میکردن.

قدیما تو قهوه خونه ها یکی واسه بقیه که در حال نوشیدن چای قند پهلو بودن قصه میگفت حالا منم شما رو به نوشیدن یه چای قند پهلو به همراه یه قصه و پند عبرت آموز دعوت میکنم که اسم تاپیک هم از همین موضوع گرفته شده
http://www.****************/forums/images/smilies/ws3.gif

پ ن:
1-دوستان برای پیگیری قصه ها حتما" در تاپیک مشترک بشن:
http://www.****************/forums/images/smilies/ws3.gif
2-سایر دوستان هم میتونن پندهای قند پهلو شونو واسه بقیه دوستان تو همین تاپیک بذارن
http://www.****************/forums/images/smilies/icons/icon_gol.gif
3-لطفا" اسپم نکنید چون مطالب دنباله دار هستش:redface:
با تشکر
http://www.****************/forums/images/smilies/icons/icon_gol.gif





روزها میگذشت اما گنجشک با خدا هیچ نمی گفت، هر بار فرشتگان سراغش را میگرفتند خدا کیگفت می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سرانجام گنجشک رو شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، اما باز هم هیچ نگفت تا خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه در سینه ی تو سنگینی میکن"
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ،آرامگاه خستگی هایم بودو سرپناه بی کسی ام. اما تو با توفانی بی موقع آن را از من گرفتی! آن لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ ناگاه سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی ، باد را گفتملانه ات را وازگون کندو آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشک اما خیره در خدایی و وسعت پناه او مانده بود . خدا گفت: وچه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود،ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت و صدای گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.

پ .ن:
گاهی اوقات اتفاقات ناخواسته سبب رنجش ما میشود،آیا تا بحال بدنبال علت اتفاق بوده ایم شاید مصلحتی در آن نهفته باشد، و شاید خیری.
پس برای بعضی از خواسته ها و آرزوهایمان اسرار نورزیم شاید این خواسته در آیند ای نچندان دور تبعات ناخوشاینی را برای ما در پی داشته باشد...
 

siavash@dt

عضو جدید
چوپان و طوفان

چوپان و طوفان

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،​
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.​
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.​
در حال مستاصل شد...​
... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:​
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
غلط زیادی كه جریمه ندارد.


كتاب كوچه
احمد شاملو


 

Similar threads

بالا