داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

hamid_reza1

عضو جدید
...

...

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!

ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...

 

hamid_reza1

عضو جدید
تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!
اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!
اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!
 

hamid_reza1

عضو جدید
اشتباه موردی
کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید: «معنی این چیست؟ شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»​
رئیس پاسخ می دهد: «خودم می دانم. اما ماه گذشته که ۲۰۰ دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی. »​
کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم.»​
 

hamid_reza1

عضو جدید
تصمیم قاطع مدیریتی
روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار.»
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶۰۰۰ دلار را در
آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا
پیدایت نشود! ما به کارمندان خود حقوق می‌دهیم که کار کنند نه اینکه یک جا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که
در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»
 

hamid_reza1

عضو جدید
طوطی
مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»
مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»
صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»
مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌
صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»
و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: «‌ ۴۰۰۰ دلار.» مشتری: «این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟»
صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.»
 

hamid_reza1

عضو جدید
داستان جالب ، نحوه ی خر شدن​
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.
موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد،ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن» فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
نتیجه اخلاقی :
دخترها از گوش خر می شوند و پسر ها از چشم!!!
 

hamid_reza1

عضو جدید
مرد خجالتی (+18)

یه مرد خجالتی میره توی یه کافه تریا. چند دقیقه که میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل که کنار میز بار نشسته بوده جلب میشه.

مرد نیم ساعت با خودش کلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟

یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم

همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می کنن

مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش

بعد از چند دقیقه دختر میره کنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم که تو رو خجالت زده کردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشکی هستم و دارم روی عکس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می کنم

یهو مرد داد میزنه:

چی؟! منظورت چیه که 200 دلار برای یه شب می گیری؟

---------------------------------------------------------
 

hamid_reza1

عضو جدید
خدمتکار از خانم خانه ای که در آنجا کار می کرد ، تقاضا کرد حقوقش را افزایش بدهد.


خانم خانه که خیلی از این موضوع ناراحت شده بود ، تصمیم گرفت با خدمتکار صحبت کند .


خانم خانه پرسید:


« ماریا ! چرا می خوای حقوقت افزایش پیدا کنه !؟ »


ماریا جواب داد :



« خوب ... می دونید خانم ... سه تا دلیل برای اینکه حقوق من باید افزایش پیدا کنه وجود داره !
اولین دلیل اینه که من بهتر از شما اتو می کنم »
خانم خانه پرسید : « کی گفته که تو بهتر از من اتو می کنی !؟ »
ماریا : « همسرتون این طور می گه ! »
خانم خانه گفت : « اوه ! »
ماریا ادامه داد : « دلیل دوم اینه که من بهتر از شما آشپزی می کنم »
خانم خانه با اندکی ناراحتی گفت : « مزخرفه ! کی گفته آشپزی تو بهتر از منه !!؟؟ »
ماریا پاسخ داد : « همسرتون این طور می گه !! »
خانم خانه بازم گفت : « اوه ! »
ماریا با قاطعیت ادامه داد : « دلیل سوم اینه که من برای *** توی رختخواب بهتر از شما هستم ! »
خانم خانه این دفعه با عصبانیت زیاد فریاد کشید : « آهان !!! این رو هم حتماً همسرم گفته ... آره !!!؟؟؟ »
ماریا به آرامی پاسخ داد : « نخیر خانم ! راننده ی شخصی تون این طوری می گه ... »
خانم خانه فوری و جدی پاسخ داد : « آهان ... باشه ... باشه ... راستی گفتی دوست داری چقدر به حقوقت اضافه بشه ؟ »








 

hamid_reza1

عضو جدید
[h=1]داستانهای خواندنی و قشنگ[/h]




پسرک تازه با سواد شده به قول خودش میتونه تمام نوشته های روی دیوارها و مغازه ها رو بخونه ،روز آخر مدرسه رفته با خودکار توی شناسنامه اش قسمت ازدواج با اون دستخط خرچنگ قورباغه اسم دختر خاله اش رو نوشته و مامانش تازه فهمیده
صدای جیغ و داد مامانش بلند میشه این چه کاری بود کردی حالا چکار کنیم با این افتضاحی که تو به بار اوردی؟ حداقل با مداد نوشته بودی خیلی بهتر بود ؛ دستش رو میزنه به کمرش و میگه اهههههه که تو هم راحت بری پاکش کنی فکر کردی !!!!! با دهنش به همه دهن کجی میکنه شاد و شنگول میره طرف اتاقش در حین رفتن داد میزنه مامان نمیخوای یک تماس با خونه خاله بگیری؟
حالا شما خودتون قیافه مامانش رو تجسم کنید یک چیزی توی مایه های خنده و تعجب و خشم !!!
 

hamid_reza1

عضو جدید
مردی مقابل گل فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

دختر گفت: می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن!
 

hamid_reza1

عضو جدید
مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!
 

hamid_reza1

عضو جدید
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و
فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم
 

hamid_reza1

عضو جدید
کوتاهترین داستان عشقی
روزی مردی از یک دختر پرسید:
آیا با من ازدواج می‌کنی؟
دختر جواب داد: نه
و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.

 

hamid_reza1

عضو جدید
حکایت وقت رسیدن مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !
 

hamid_reza1

عضو جدید
ابراهیم و آتش و گنجشک

نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.
از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز
 

hamid_reza1

عضو جدید
چگونه در دنیا مساوات برقرار کنیم
کنفوسیوس با شاگردانش در سفر بود که شنید در دهی٬ پسر بچه ی بسیار باهوشی زندگی می کند. کنفوسیوس به آن ده رفت تا با او صحبت کند. پسرک مشغول بازی بود.
کنفوسیوس پرسید: " چطور می توانی کمکم کنی تا نابرابری ها را از بین ببرم؟ "
کودک پرسید: " چرا نابرابری ها را از بین ببریم! اگر کوه ها را صاف کنیم٬ پرندگان دیگر پناهگاهی ندارند. اگر اعماق رودخانه ها و دریاها را پر کنیم٬ تمام ماهی ها می میرند. اگر کدخدا همان اختیارات دیوانه را داشته باشد٬ هیچ کس به حرفش توجه نمی کند. دنیا بسیار بزرگ است٬ بهتر است با تفاوت هایش به حال خودش بگذاریم."
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زنی از خانه ی خود بیرون آمد و سه پیرمرد با ریش هایی سپید
و بلند را در حالی که در فضای جلوی خانه نشسته بودند، مشاهده کرد.
زن گفت: "فکر نمی کنم شما را بشناسم ، اما باید گرسنه باشید
بفـرمایید داخل و غذایی میل کنید".
آنها پرسیدند: "آقای خانه تشریف دارند؟" زن گفت:"نه، رفته بیرون."
پیرمرد ها گفتند: "پس مانمی توانیم داخل شویم."
بعدازظهر وقتی که همسر زن به خانه آمد، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
سپس مرد به او گفت: "برو بگو من آمده ام و دعوتشان کن بیایند داخل."
زن بیرون رفت و سه پیرمرد را به خانه دعوت کرد.
آنها پاسخ دادند:"ما به هیچ خانه ای سه نفری وارد نمی شویم."
زن پرسید :"چرا؟" یکی از پیرمردها با اشاره به یکی از دوستانش
گفت: "او ثروت و با اشاره به دیگری گفت و او موفقیت است،
من هم عشق هستم."بعد اضافه کرد:"حالا برو و به شوهرت
بگو می خواهید کدام یکی از ما وارد شویم؟"
زن پیش همسرش رفت و گفته های پیرمرد را بازگو کرد.
همسرش بسیار خوشحال شد و گفت:"چه عالی ، از آنجاییکه
این انتخاب خوبی است،بیایید ثروت را انتخاب کنیم تا بیاید
و خانه امان را پر کند."
زن مخالفت کرد و گفت: "عزیزم چرا موفقیت را انتخاب نکنیم؟"
عروس آنها که در گوشه ای از خانه به حرفهایشان گوش میکرد،
پیشنهاد کرد:" بهتر است عشق را دعوت کنیم، خانه ما از این
پس لبریز از عشق می شود."
مرد گفت:"بهتره توصیه عروسمان رو گوش کنیم."
زن بیرون رفت و از پیرمردها پرسید: " کدامتان عشق هستید؟ "
لطفا بیا و مهمان ما باش."عشق برخاست و همراه زن به طرف خانه رفت.
پشت سر عشق دو پیرمرد دیگر نیز برخاستند و به دنبال او
به طرف خانه رفتند.زن شگفت زده پرسید: "من عشق را
دعوت کردم ، چرا شما وارد میشوید؟"
هر سه یک صدا گفتند:" اگر شما موفقیت و ثروت را انتخاب کرده
بودید ، دو نفر دیگر ما بیرون می ماندند، اما از آنجایی که عشق را
دعوت کردید ، هر جا که او هست ، موفقیت و ثروت هم هستند."
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

یک تلفنچی یک بار به من می گفت ؛
- شخصی به من تلفن کرد . من هم گوشی را برداشتم و گفتم " واحد خدمات عمومی . بفرمائید " .
شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند . او دو باره گفت ؛
- واحد خدمات عمومی . بفرمائید
وقتی که دیگر می خواست گوشی را بگذارد صدای زنی را شنید که می گفت :
- آه ، پس اونجا واحد خدمات عمومی است . معذرت می خواهم ، من این شماره را در جیب
شوهرم پیدا کردم اما نمی دانستم مال چه کسی است "
بدون اعتماد دو طرفه ، فکرش را بکنید که اگر تلفنچی بجای گفتن " واحد خدمات عمومی " گفته بود " الو " چه اتفاقی می افتاد !


نتیجه:
وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان خواهد رسید
فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد
سوء ظن باعث خشم و عصبانیت می شود
خشم باعث دشمنی می شود و دشمنی منجر به جدائی
 

z_davari

کاربر فعال
سفره خالی

سفره خالی



[FONT=&quot]


[/FONT]
شش.jpg[FONT=&quot]
[/FONT]
[FONT=&quot]

یاد دارم در غروبی سرد سرد[/FONT]
[FONT=&quot][/FONT]

[FONT=&quot]می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

[/FONT]
[FONT=&quot][/FONT]


[FONT=&quot]داد می زد : کهنه قالی می خرم[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]دسته دوم جنس عالی می خرم

[/FONT]
[FONT=&quot][/FONT]


[FONT=&quot]کاسه و ظرف سفالی می خرم[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]گر نداری کوزه خالی می خرم

[/FONT]
[FONT=&quot][/FONT]


[FONT=&quot]اشک در چشمان بابا حلقه بست[/FONT][FONT=&quot][/FONT]

[FONT=&quot]عاقبت آهی کشید بغضش شکست

[/FONT]
[FONT=&quot][/FONT]


[FONT=&quot]اول ماه است و نان در سفره نیست[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

[/FONT]
[FONT=&quot][/FONT]


[FONT=&quot]بوی نان تازه هوشش برده بود[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]اتفاقا مادرم هم روزه بود

[/FONT]
[FONT=&quot][/FONT]


[FONT=&quot]خواهرم بی روسری بیرون دوید[/FONT][FONT=&quot][/FONT] [FONT=&quot]گفت اقا سفره خالی می خرید...؟ [/FONT]
 

z_davari

کاربر فعال
پیرمرد عاشق

پیرمرد عاشق

[FONT=&quot]پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب [/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]دید[/FONT][FONT=&quot].[/FONT][FONT=&quot]عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند[/FONT][FONT=&quot].[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت [/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه[/FONT][FONT=&quot].»[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست[/FONT][FONT=&quot].[/FONT]
[FONT=&quot]پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند[/FONT][FONT=&quot].[/FONT]
[FONT=&quot]زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم[/FONT][FONT=&quot].[/FONT]
[FONT=&quot]نمی خواهم دیر شود[/FONT][FONT=&quot]![/FONT]
[FONT=&quot]پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم[/FONT][FONT=&quot].[/FONT]
[FONT=&quot]پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد[/FONT][FONT=&quot]! [/FONT]
[FONT=&quot]حتی مرا هم نمی شناسد[/FONT][FONT=&quot]![/FONT]
[FONT=&quot]پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز [/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت[/FONT][FONT=&quot]: [/FONT][FONT=&quot]اما من که می دانم او چه کسی است[/FONT][FONT=&quot]...![/FONT]
 

z_davari

کاربر فعال
بابا نان ندارد

بابا نان ندارد



[FONT=&quot]








[/FONT]
hh.jpg[FONT=&quot]
[/FONT]
[FONT=&quot]

[/FONT]
[FONT=&quot]چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت[/FONT][FONT=&quot].[/FONT][FONT=&quot][/FONT]


[FONT=&quot]معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت[/FONT][FONT=&quot]:[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد[/FONT][FONT=&quot].
[/FONT]
[FONT=&quot][/FONT]

[FONT=&quot]کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت[/FONT][FONT=&quot]:[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]اقااجازه!چرادروغ می گویید؟

[/FONT]
[FONT=&quot][/FONT]

[FONT=&quot]…[/FONT][FONT=&quot]معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد[/FONT][FONT=&quot].
[/FONT]


[FONT=&quot]پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد[/FONT][FONT=&quot].[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد[/FONT][FONT=&quot].[/FONT][FONT=&quot][/FONT]


[FONT=&quot]معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت[/FONT][FONT=&quot]:[/FONT][FONT=&quot][/FONT]

[FONT=&quot]بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد[/FONT][FONT=&quot][/FONT]![FONT=&quot][/FONT]

 

z_davari

کاربر فعال
اگر کمی زودتر

اگر کمی زودتر

[FONT=&quot]اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست.

تمام وجودش را استرس فرا‌ گرفته‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟

آن همه شوق را در قالب چه کلماتی می‌خواست بیان کند؟[/FONT]


[FONT=&quot]در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت می‌آمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمی‌توانست باور کند. یعنی نمی‌خواست باور کند[/FONT].

[FONT=&quot]کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟

چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بی‌آنکه بدانند چه به روزش آورده‌اند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده‌است[/FONT]
.

[FONT=&quot]وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت می‌کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی‌گرفت.[/FONT]
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هیچی نمیشی ... هیچی!

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :

بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی

مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ، آب دهانش را قورت داد خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین

انداخت و رفت .

برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود ...

امتحان ریاضی ثلث اول

سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید

جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما

سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟

جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار

هیچ کس باز نمی کند .

سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟

جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست .

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد

سئوال : نامساوی را تعریف کنید ؟

جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که

نباشد .

سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟

جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه

مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی .

سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟

جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد .

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود و معلم ریاضی ، ادامه نداد

برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ، برگشت با صدای لرزانش فریاد زد :

آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟

بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید

و پشت در گم شد...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کارخیر

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:
من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.
همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟؟
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید...
من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم...

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجهه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تصمیم حامد..:)حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .
هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه.
اما اینطور نشد.
خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد.
به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید :
بابا اسم این خیابون چیه؟
باباش جوابش رو داد.
اما حامد ول کن نبود.اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید:بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟
حامد با صدای معصومانه اش گفت:بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی....
دنیا رو سرش خراب شد.
نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد . و برگشت بطرف خونشون.حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد
اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود.
 

alale2011

عضو جدید
رزم ویروس و رستم

رزم ویروس و رستم

کنون رزم ویروس و رستم شنو
دگرها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی دیسک داد
بگفتابه رستم که اي نیک زاد

در این دیسک یکی باشد فایل ناب
که بگرفتم من ازسایت افراسیاب

برو خرمی کن بدین دیسک هان
که هم نون و هم أب باشد درأن

تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به دیدار رایانه اش

دگر صبر و أرام و طاقت نداشت
و أن دیسک را در درایوش گذاشت

نکرد هیج صبرو نداد هیج لفت
یکی هم کپی از همان دیسک گرفت

به ناگه چنان سیستمش هنگ کرد
که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

تهمتن کلافه شد و داد زد
ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود
بیامد که لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش
وز آن دیسک و برنامه ي قابلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش
یکی دیسک بوتیبل آورد پیش

به ناگه یکی رمز ویروس یافت
پی حفظ امضاي ایشان شتافت

به خاك اندر افکند ویروس را
تهمتن به رایانه زد بوسه را

چنین زد لگد تهمینه بر شوهرش
که جار شد خون از سر و از برش
 

دانشجونما

اخراجی موقت
هفت داستان زیبا و تکان دهنده

هفت داستان زیبا و تکان دهنده

1
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند. سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هرگاه در زندگی مأیوس و ناامید می شوم، با یاد جیمی اسکات کوچولو، خود را از ناامیدی رها می کنم.
جیمی دلش می خواست در نمایش مدرسه به او هم نقشی بدهند.مادرش به من گفت که بارها از پسرش شنیده است که از ته دل آرزو دارد برای نقشی انتخاب شود، ولی او امیدی به انتخاب جیمی نداشت.
روزی که قرار بود نقش ها را انتخاب کنند، مادر جیمی بعد از مدرسه دنبالش می رود. جیمی که چشمهایش از غرور و هیجان برق می زد، به مادرش می گوید: «مادر حدس بزن چه شده است!»
سپس کلماتی را بر زبان می آورد که تا عمر دارم فراموش شان نمی کنم. کلماتی که به من درس زندگی آموخت.
_«مادر آن ها به من هم نقشی داده اند. من انتخاب شده ام که کف بزنم و هورا بکشم.»
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در زمان جنگ، آبراهام لینکلن اغلب به بیمارستانها سر می زد و با سربازان زخمی صحبت می کرد. یک بار دکترها به سرباز جوانی گفتند که در آستانه ی مرگ است. لینکلن بالای سر او رفت.
رئیس جمهور از او پرسید: «از دست من کاری بر می آید؟»
سرباز که لینکلن را نشناخته بود، به زحمت گفت: «می شود یک نامه به مادرم بنویسید؟»
قلم و کاغذ آوردند و رئیس جمهور هرچه جوان می توانست بگوید، نوشت: «مادر عزیزم، هنگام انجام وظیفه، سخت مجروح شدم. متأسفانه دیگر حالم خوب نمی شود. خواهش می کنم برای من ناراحت نباش. از طرف من ماری و جان را ببوس. خداوند یاور تو و پدرم باشد.»
سرباز انقدر ضعیف شده بود که نتوانست ادامه بدهد. به همین دلیل لینکلن نامه را از طرف او امضا کرد و اضافه نمود: «از طرف پسر شما نوشته شده، توسط آبراهام لینکلن.»
مرد جوان خواست نامه را ببیند. وقتی فهمید چه کسی نامه را نوشته است، پرسید: «شما رئیس جمهور هستید؟»
لینکلن به آرامی پاسخ داد: «بله، من رئیس جمهور هستم.» سپس پرسید که آیا کار دیگری هم می تواند برای او انجام دهد.
سرباز گفت: « می شود دست مرا نگه دارید؟ این به من کمک می کند تا واپسین لحظات عمرم را راحت تر سپری کنم.»
در آن اتاق ساکت، رئیس جمهور بلند قد و لاغر اندام، دسن پسر را گرفت و تا دم مرگ، با گرمی با او سخن گفت
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
امه های گفت و گو در غرب، مخصوصا آمریکا، طرفداران زیادی دارد. اپرا وینفری، مجری برنامه ی گفت و گوی اپرا یکی از ثروتمندترین افراد جهان، مجری یکی از همین برنامه های گفت و گو است. اپرا وینفری در ۲۹ ژانویه ی ۱۹۵۴، در شهر کوسیوسکو ایالت می سی سی پی به دنیا آمد. وی در برنامه هایش اغلب به مشکلات زنان می پردازد و کمتر پیش می آید که مشکلات مردان را مطرح کند. برنامه ی وی آن قدر شهرت دارد که حتی برنامه های گفت و گوی او را که در آمریکا تهیه می شود، در دیگر کشورهای جهان از تلویزیون پخش می کنند.
نکته ی قابل ذکر درباره ی نام او می باشد، این خانم بر اثر یک اشتباه تایپی در ثبت احوال نامش Oprah شد. چرا که پدر و مادرش در حقیقت اسم او را Orpah گذاشته بودند. او زندگی سختی را در کودکی و جوانی پشت سر گذاشت. او پیش از آن که شهرتش را از طریق شوی اپرا، جهانی کند تنها مجری ساده ی اخبار در بالتیمور بود.
در سال ۱۹۸۶ برنامه ی محلی اپرا وینفری شو که بعدها به اپرا تغییر نام یافت، در سطح ملی پخش شد. پیش از آن، این برنامه فقط صبح ها در شیکاگو پخش می شد. خانم اپرا فعالیت های خیرخواهانه بسیاری انجام داده است. او معمولا انسان هایی را که به شدت درگیر فقر هستند و یا بر اثر یک سانحه با مشکلات مالی روبه رو شده اند، به برنامه دعوت می کند و در صورتی که آنها تمایل داشته باشند آنها را به مردم معرفی می کند که از این طریق کمک های مالی نسبتا خوبی نصیب آنها می شود. اپرا صراحتا بخش های زیادی از زندگی اش را در کانال های مختلف تلویزیونی بازگو کرده است. حتی آن دست از تجربه های ناخوشایندش در کودکی از جمله اذیت و آزارش در دوران کودکی. او در بزرگ سالی هم برای مدتی درگیر مساله اعتیاد بوده و درباره ی چگونگی رهایی از دام اعتیاد با طرفدارانش صحبت کرده است.
اپرا زمانی مبتلا به چاقی بود، ولی توانست به کمک ورزش و رژیم غذایی، وزن خود را متعادل کند و از همین رو او را معلم لاغری هم می نامند. در اواخر دهه ۱۹۹۰ اپرا در برنامه خود قسمت ویژه ای را به راه انداخت که در آن به معرفی کتاب می پرداخت. شهرت و محبوبیت اپرا طوری بود که تا وی یک کتاب را از طریق برنامه ی خود به بینندگان معرفی می کرد، چندی بعد آن کتاب به پرفروش ترین کتاب تبدیل می شد. در اوج مساله ی جنون گاوی، اپرا در ۱۶ آوریل ۱۹۹۶ در برنامه خود گفت: من دیگر همبرگر نخواهم خورد و این جمله ی او باعث شد تا دامداران تگزاس ذر سال ۱۹۹۸ از او شکایت کنند چرا که آنان بر این باور بودند که تنها این جمله ی اپرا باعث شد که دامداران ۱۲ میلیون دلار زیان ببینند.
اپرا دو مجله هم دارد. یکی O: the oprah magazin و دیگری ادرخانه. وی حتی در قسمتی از فیلم Alice walker نیز بازی کرده است. ثروت او تا سال ۲۰۰۴ میلادی، ۱٫۱ میلیارد دلار تخمین زده شده است. با این حال آخرین آمارهای مربوط به ثروتمندان جهان در سال ۲۰۰۸ نشان می دهد که سرمایه ی اپرا به ۲٫۷ میلیارد دلار رسیده است.
 

Similar threads

بالا