داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک ماه به فارغ التحصیلی ام از دبیرستان مانده بود و از همیشه قاطع تر بودم که با صندلی چرخدار دستی ام در طول تالار فارغ التحصیلان حرکت کنم.
می دانید من بیماری مغزی مادرزادی دارم و به همین دلیل نمی توانم راه بروم. برای آنکه در جشن فارغ التحصیلان شرکت کنم، هر روز با صندلی چرخدار دستی ام تمرین می کردم.
خیلی دشوار بود که تمام روز در حال جمع آوری چهار پنج کتاب، دور حیاط مدرسه حرکت کنم. اما من این کار را می کردم.
چند روز اول استفاده از صندلی چرخدار دستی ام در مدرسه همه می خواستند مرا هل بدهند و از کلاسی به کلاس دیگر ببرند. اما بعد از آنکه چند بار با خشم به آنان گفتم: «من به کمک شمانیاز ندارم. نمی خواهم برایم دل بسوزانید.» همه خود را عقب کشیدند و گذاشتند که خودم به تنهایی در مدرسه به این طرف و آن طرف بروم.
من همیشه از استفاده از صندلی چرخدار راضی بودم، اما وقتی در مدرسه از آن استفاده کردم، پاداشم بزرگ تر از چیزی بود که فکر می کردم. نه تنها احساس می کردم تغییر کرده ام، بلکه به نظر می رسید همکلاسی هایم نیز با دید دیگری به من نگاه می کنند.
همکلاسی هایم مرا با پشتکار و بااراده می دیدند و به همین دلیل به من احترام می گذاشتند. استفاده از صندلی چرخدار قدرت و لذت فوق العاده ای نصیبم کرده بود.
وقتی بزرگ تر شدم، صندلی چرخی برقی ازادی بیشتری برایم فراهم کرد. من توانستم آزادانه همه جا بروم، در حالی که با توان بازوهایم قادر به این کار نبودم. به هر حال وقتی بزرگ تر شدم، فهمیدم صندلی چرخدار برقی که آنقدر حرکت مرا آسان کرده بود، به مانعی محدود کننده تبدیل شده بود. احساس می کردم فرد مستقلی هستم، اما واقعیت این بود که وابستگی بیش از حد من به صندلی چرخدار مرا محدود کرده بود. فکر وابستگی به هر چیزی مرا دلسرد و ناامید می کرد. فارغ التحصیلی از دبیرستان با صندلی چرخدار دستی، نقطه ی عطف زندگی من به شمار می رفت. می خواستم به عنوان جوانی مستقل به استقبال آینده بروم.به خودم اجازه نمی دادم با صندلی چرخدار برقی وارد تالار فارغ التحصیلان شوم. اهمیتی نداشت که عبور از تالار بیست دقیقه طول می کشید. من این کار را انجام می دادم.
۱۴ ژوئن ۱۹۸۹
فارغ التحصیلی. آن روز بعدازظهر تمام ما فارغ التحصیلان با لباس ها و کلاه های مان در حیاط مدرسه رژه رفتیم و بعد به سمت جایگاه مان رفتیم. من با غرور در صندلی چرخدار، در اولین ردیف حضار نشستم.
وقتی گوینده نام مرا اعلام کرد، متوجه شدم تمام تلاش هایم در دوران کودکی اکنون به ثمر رسیده است. زندگی مستقلی که آنقدر برایش زحمت کشیده بودم، اکنون در برابرم بود.
به آرامی به قسمت جلوی تالار رفتم. تمام توجهم به جلو بود و متوجه شدم که تمام حضار برای ابراز احساسات به من، از جا برخاسته اند. با غرور مدرکم را گرفتم و به طرف همکلاسی هایم بازگشتم. مدرک را بالای سرم نگه داشتم و تا آنجا که توان داشتم، فریاد زدم: « من توانستم… من توانستم!»
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کارخیر

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:
من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.
همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟؟
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید...
من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم...

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجهه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است.آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.
استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين چه كاريست كه شما كرده ايد؟
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟
ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان ميرسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

« با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند »
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می‌گفتم: بچه‌ها تنبل و بد اخلاقند، دست کم می‌گیرند درس و مشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا، تا بترسند از من و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم…

چشم‌ها در پی چوب، هرطرف می‌غلطید، مشق‌ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم…

سومی می‌لرزید…

خوب، گیر آوردم!!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود…

دفتر مشق حسن گم شده بود. این طرف آنطرف نیمکتش را می‌گشت… تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا همچنان می‌لرزید…

پاک تنبل شده ای بچه بد… “به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند، ما نوشتیم آقا”

بازکن دستت را…

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می‌کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد…

گوشه‌ی صورت او قرمز شد هق‌هقی کرد و سپس ساکت شد…

همچنان می‌گریید…

مثل شخصی آرام، بی‌خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد…

گفت: آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید…

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می‌آیند…

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من، تا که حرفی بزنند؛ شکوه‌ای یا گله‌ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه‌ی آنان بودم، پدرش بعدِ سلام، گفت: لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟

گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی‌گشته به زمین افتاده بچه‌ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه‌ای ساخته است، زیر ابرو وکنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می‌بریمش دکتر با اجازه آقا…

چشمم افتاد به چشم کودک…

غرق اندوه و تاثر گشتم، منِ شرمنده، معلم بودم

لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می‌داد بی‌کتاب و دفتر…

من چه کوچک بودم، او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم، عیب کار ازخود من بود و نمی‌دانستم من از آن روز معلم شده‌ام…

او به من یاد بداد درس زیبایی را…

که به هنگامه‌ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گره‌ای بگشایم

با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… با خشونت هرگز…
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان استاد و دانشجو
دانشجویی به استادش گفت:استاد: اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!
 

saman_abasi

عضو جدید
حكايت شاه كليدجواني نزد شیخ حسنعلي نخودکي آمد و گفت: سـه قفل در زندگي ام وجود دارد و سه کلید از شما مي خواهم.قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.قفل دوم اینکــه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.قفل سوم اینکــه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.شیخ فرمود:براے قفل اول نمازت را اول وقت بخوان.براے قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.براے قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.جوان عرض کرد: سـه قفل با یک کلید؟!شیخ فرمود : نماز اول وقت «شاه کلید» است.
 

saman_abasi

عضو جدید
حكايت امام حسن (ع) و پيرمردنقل مي کنند يک روز مردي از اهل شام امام حسن عليه السلام رو سوار بر مرکب ديد. شروع کرد به لعن و سَبِّ ايشون و پدر بزرگوارشون.حضرت پاسخي ندادند تا شخص ساکت شد.سپس با چهره‌اي خندان به آن فرد سلام دادند و فرمودند: َ أَيُّهَا الشَّيْخُ أَظُنُّکَ غَرِيباً وَ لَعَلَّکَ شَبَّهْت.اي پيرمرد! به گمانم در اين شهر غريب هستي. شايد سوء تفاهمي شده. اگر از ما رضايت بخواهي رضايت مي دهيم، اگر درخواستي داري به تو عطا مي کنيم، اگر راهنمايي بخواهي راهنمائيت مي کنيم، اگر از ما مرکبي بخواهي به تو مرکب مي دهيم، اگر گرسنه باشي به تو غذا خواهيم داد، اگر برهنه باشي برايت لباس تهيه مي کنيم، اگر نيازمند باشي بي نيازت مي کنيم و اگر رانده شده‌اي پناهت خواهيم داد. اگر مرکبت را به سمت ما حرکت دهي و مهمان ما باشي تا موقعي که بخواهي برگردي بسيار خوب خواهد بود!وقتي مرد شامي اين سخنان رو شنيد گريست و گفت: أَشْهَدُ أَنَّکَ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه شهادت مي دهم که تو خليفه خدا روي زمين هستي و خداوند بهتر مي داند که رسالتش را در کجا قرار دهد.تو و پدرت دشمن ترين خلق خدا نزد من بوديد ولي اکنون محبوب ترين آفريده‌ي خدا هستيد. سپس مرد به سمت خانه‌ي حضرت حرکت کرد و تا هنگامي که در مدينه بود مهمان امام حسن عليه السلام بود.
(بحارالانوار جلد43 صفحه344)
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان خريدن الاغجک از یک مزرعه‌دار در تگزاس یک الاغ خرید به قیمت 100 دلار.قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جک آمد و گفت: متأسفم. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.جک جواب داد: ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.مزرعه‌دار گفت: نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم.جک گفت: باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.مزرعه‌دار گفت: میخوای باهاش چی کار کنی؟جک گفت: میخوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.مزرعه‌دار گفت: نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت.جک گفت: معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.یک ماه بعد مزرعه‌دار جک رو دید و پرسید: از اون الاغ مرده چه خبر؟جک گفت: به قرعه‌کشی گذاشتم. 500 تا بلیت دو دلاری فروختم و 998 دلار سود کردم.مزرعه‌دار پرسید: هیچ کس هم شکایتی نکرد؟جک گفت: فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم دو دلارش رو پس دادم.همیشه در هر شکستی یک فرصت جهت بهره برداری هست.
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان كشيش و پسرشکشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم سن و سالانش واقعاً نمی دانست که چه چيزى از زندگى می خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب.کشيش پيش خود گفت: « من پشت در پنهان می شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می دارد».اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست.اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آن هم بد نيست.امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می زد کاپشن و کفشش را به گوشه اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن ها را از نظر گذراند.کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد.کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان صداقتروزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و توانست گياه را پرورش دهد.بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.» پادشاه ادامه داد: «مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان رحمت خداجریان آب بازمانده های یک کشتی شکسته را به ساحل جزیره ی دور افتاده ای برد. مردی که در آن کشتی بود به درگاه خدا دعا کرد تا او را نجات دهد. ساعت ها به اقیانوس چشم دوخت تا شاید نشانی از کمک بیاید اما کمکی نبود. بالاخره ناامیدشد و تصمیم گرفت کلبه ای کوچک بسازد ... روزی هنگام بازگشتن به کلبه پس از جست و جوی غذا کلبه ی کوچک خود را در آتش یافت. دود زیادی به آسمان بلند شده بود. بسیار اندوهگین شد خدایا ... چرا؟صبح روز بعد او با صدای بوق کشتی از خواب بیدار شد کشتی آمده بود تا او را نجات دهد. مرد با تعجب پرسید: چه طور متوجه ی من شدید؟آنها جواب دادند: علامت دودی که فرستادی دیدیم. اگر مشکلات شما زیاد شد به یاد آورید که شاید علامتی برای فراخواندن رحمت خدا باشد.
 

saman_abasi

عضو جدید
حكايت امانتاستاد فرزانه ای به خوبی و خوشی با خانواده اش زندگی می کرد، زنی بسیار وفادار و دو پسر عزیز داشت. زمانی به خاطر کارش مجبور شد چندین روز از خانه دور بماند. در آن مدت هر دو فرزندش در یک تصادف اتومبیل کشته شدند. مادر بچّه ها در تنهایی رنج فقدان فرزندانش را تحمّل کرد. امّا از آنجا که زن نیرومندی بود و به خدا ایمان و اعتقاد داشت، با متانت و شجاعت این ضربه را تحمّل کرد. اما چطور می توانست این خبر هولناک را به شوهرش بدهد. شوهرش هم به اندازه ی او مؤمن بود، امّا او مدّتی پیش بر اثر بیماری قلبی در بیمارستان بستری شده بود و همسرش می ترسید خبر این فاجعه، باعث مرگ او بشود. تنها کاری که از دست زن بر می آمد، این بود که به درگاه خدا دعا کند تا بهترین راه را نشانش بدهد. شبی که قرار بود شوهرش برگردد، باز هم دعا کرد و سرانجام دعایش اجابت شد و پاسخی گرفت.روز بعد، استاد به خانه برگشت، همسرش را در آغوش گرفت و سراغ بچّه ها را گرفت. زن به او گفت فعلا نگران آن ها نباشد و حمّام بگیرد و استراحت کند.کمی بعد، نشستند تا ناهار بخورند. زن احوال سفر شوهرش را پرسید و او هم برای همسرش از لطف خدا گفت و باز سراغ بچّه ها را گرفت.همسرش با حالت عجیبی گفت: نگران بچّه ها نباش، بعدا به آن ها می رسیم. اوّل برای حل مشکلی جدّی، به کمکت احتیاج دارم.استاد با اضطراب پرسید: چه اتّفاقی افتاده؟ به نظرم رسید که مضطربی، بگو در چهفکری، مطمئنّم به لطف خدا می توانیم هر مشکلی را با هم حل کنیم.زن گفت: در مدّتی که نبودی، دوستی سراغمان آمد و دو جواهر بسیار با ارزش پیشما گذاشت تا نگه داریم. جواهرات بسیار زیباییست! تا حالا چیزی به این قشنگی ندیدم. حالا آمده تا جواهراتش را پس بگیرد و من نمی خواهم آن ها را پس بدهم. خیلی دوستشان دارم. چکار باید بکنم؟استاد گفت: اصلا رفتارت را درک نمی کنم! تو هیچ وقت زن بی تعهدّی نبوده ای.زن گفت: آخر تا حالا جواهری به این زیبایی ندیده ام! فکر جداشدن از آن ها برایم سخت است.استاد با قاطعیت گفت: هیچ کس چیزی را که صاحبش نباشد، از دست نمی دهد. نگهداشتن این جواهرات یعنی دزدیدن آن ها، جواهرات را پس می دهیم و بعد کمکت می کنم تا فقدانش را تحمّل کنی. همین امروز اینکار را با هم می کنیم.زن گفت: هرچه تو بگویی عزیزم، جواهرات را بر می گردانیم. در واقع، قبلا آن ها را پس گرفته اند. این دو جواهر ارزشمند، پسران ما بودند. خدا آن ها را به ما امانت داد، وقتی تو در سفر بودی، آن ها را پس گرفت.استاد قضیه را فهمید، همسرش را در آغوش کشید و با هم گریه کردند. او پیام رادریافته بود و از آن روز به بعد، سعی کردند فقدان فرزندانشان را با هم تاب بیاورند.پائولو کوئیلو
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان سو استفادهجلسه خواستگاري با حضور بزرگترهاي فاميل برگزار شد و من پس از مشورت با خانواده ام جواب بله دادم و به عقد نويد درآمدم. شوهرم که فردي تحصيلکرده است به زندگي مان توجه زيادي داشت و هرچه مي خواستم برايم مهيا مي کرد. اما افسوس که ندانسته خودم را گرفتار کردم و زندگي قشنگ و رويايي ام را مفت و مجاني از دست دادم.«هاله» با چشماني گريان در دايره اجتماعي کلانتري احمدآباد مشهد افزود: مشکل من از زمان آشنايي ام با خانمي که يک فروشگاه در نزديکي خانه مان داشت شروع شد. او زني باکلاس و خوش سروزبان بود و رفتارهايش جذاب به نظر مي رسيد. رفاقت من و اين زن جوان در چند مراجعه اي که به مغازه اش داشتم صميمانه و خودماني شد و هر موقع فرصتي پيدا مي کردم به محل کارش مي رفتم و او را مي ديدم. شوهرم هيچ حساسيتي درباره دوستي من و شهره نشان نمي داد وحتي چندبار که او را از نزديک ديد با لبخندي گفت اين دوست اجق وجق را از کجا پيدا کرده اي؟هاله افزود: پس از گذشت مدتي فهميدم دوستم که از شوهرش طلاق گرفته است با پسري جوان ارتباط پنهاني دارد و آنها گاهي نيز باهم در مغازه قرارملاقات مي گذاشتند. «شهره» با اين ادعا که قصد ازدواج با اين پسر جوان را دارد يک روز از من دعوت کرد همراه او و پسر مورد علاقه اش به مناطق تفريحي بيرون از شهر برويم.شهره مي گفت امروز مي خواهيم حرف هاي نهايي را درباره ازدواج بزنيم و دوست دارم توکه مثل خواهرم هستي در کنارم باشي. خيلي جدي خواسته اش را رد کردم ولي او با تعارف و اصرار زياد مرا در رودربايستي قرار داد و با اين شرط که بايد خيلي زود برگرديم همراه آنها رفتم. اما زماني که در يکي از مراکز تفريحي اطراف مشهد مشغول خوردن آبميوه و گفت وگو بوديم ناگهان نمي دانم سروکله پسر همسايه ما از کجا پيدا شد.او که شوهرم را کاملا مي شناسد جلو آمد و سلام و عليک کرد و گفت: هاله خانم باکلاس شده ايد و دوستان جديد پيدا کرده ايد. پسر همسايه با گفتن اين جمله لبخندي زد و رفت. من هم که فهميدم چه اشتباهي کرده ام از شهره خواستم هرچه سريع تر مرا به خانه ام برساند همان طور که حدس مي زدم مزاحمت هاي پسر همسايه از فرداي آن روز شروع شد. او با تهديد مي گويد از حضور من در آن مرکز تفريحي فيلمبرداري کرده است و قصد سوء استفاده از اين موضوع را دارد.متاسفانه پسر همسايه موضوع را به يکي از دوستانش نيز اطلاع داده است و از دست مزاحمت هاي آنها به تنگ آمده ام. چند روز قبل به ناچار واقعيت را به شوهرم گفتم و حالا همسرم نيز که از اول زندگي حساسيت و تعصبي نشان نمي داد نسبت به من احساس بدبيني و تنفر شديدي پيدا کرده است. فقط مي توانم بگويم خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان لذت بخش ترين بوسهتوی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت. شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت: نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت.گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت: اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان همایش زنانهیه همایشی برای زن ها به اسم «چگونه با همسر خود عاشقانه زندگی کنید؟» برگزار شده بود.توی این همایش از خانوم ها سوال شد: چه کسانی عاشق همسرانشون هستند؟همه زن ها دستاشون رو بالا بردن.سوال بعدی این بود که: آخرین باری که به همسرتون گفتید« عاشقش هستید» کی بود؟بعضی ها گفتن امروز ... بعضی ها گفتن دیروز... بعضی ها هم گفتند یادشون نمی یاد.بعد ازشون خواستند که به همسرانشون اس ام اس بفرستند و بگن: همسر عزیزم، من عاشقت هستم.همه این کار رو کردند.ازشون دوباره درخواست کردند گوشیشون رو بدن به کناریشون تا جواب اس ام اس هایی که براشون اومده بود رو بلند بخونن.خوب، یک سری از جواب اس ام اس ها رو براتون نوشتم:- شما؟- اوه، مادر بچه های من، مریض شدی؟- عزیزم، منم عاشقتم!- حالا که چی؟ بازم ماشین رو کجا کوبوندی؟- من منظورت رو متوجه نمی شم؟- باز دوباره چه دست گلی به آب دادی؟ این سری دیگه نمی بخشمت!- خوب، برو سر اصل مطلب، چقدر پول لازم داری؟- من دارم خواب می بینم؟- اگه نگی این اس ام اس رو واقعا برای کی فرستادی، قول میدم یکی رو بکشم!!- ازت خواستم دیگه تو مشروب خوردن زیاده روی نکنی!
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان زن و نجارزنه میره نجاری میگه: آقا یه کمد بساز برام.نجار کمد میسازه.زنه دو روز بعد میاد میگه: اتوبوس که رد میشه کمده می لرزه.نجاره میگه چرا مزخرف میگی اتوبوس چه صیغه ایه؟خلاصه میاد پیچاشو محکمتر می کنه و میره.دوباره فردا زنه میاد میگه: اتوبوس رد میشه کمد می لرزه.نجار میگه: بابا برای یه کمد پدر مارو در آوردی. اصن من میرم تو کمد میشینم اتوبوس رد شه ببینیم چیه؟میشینه تو کمد یه دفعه شوهر زنه میاد خونه در کمدو باز میکنه، میگه: تو اینجا چی کار میکنی؟نجاره میگه: اگه بهت بگم منتظر اتوبوسم باورت میشه؟
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان بيكاري و اشتغالجوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید: استخدام دارید؟یارو گفت مدرک چی داری؟گفت: دیپلم.یارو گفت یه کاری برات دارم، حقوقشم خوبه پسره قبول کرد.یارو گفت: ما اینجا میمون نداریم میتونی تا میمون برامون میاد بری توی پوست میمون و تو قفس نقش ميمون بازي كني.چند روزی گذشت. یه روز جمعه که شلوغ شده بود، پسره توی قفس پشتک وارو میزد. از میله ها بالا پائین میرفت. جوگیر شد زیادی رفت بالاي درخت. از اون طرف افتاد تو قفس شیر.داد زد کمک.شیره دستشو گذاشت رو دهنش و گفت: آبرو ریزی نکن من لیسانس دارم.
 

saman_abasi

عضو جدید
داستان سي دي سام يوسفدبیرستان ما به چند نفر برای اداره کردن نوار خانه احتیاج داشت (نوار خانه: جایی كه سی دی موسیقی های مجاز و مداحی به پایین ترین قیمت می فروختیم البته جوری که سود خیلی کمی در بیاریم).یکی از افرادی که برای نوار خانه انتخاب شد من بودم، یه چند روزی کار ما عالی گرفته بود چون به ایام محرم نزدیک می شدیم بچه های دبیرستان بیشتر خواهان مداحی بودن، تا اینکه یکی از بچه ها پیشنهاد بی شرمانه ای داد که سود خیلی خوبی نصیبمون بشه. قرار شد فیلم های ... بیاره که به بچه های خودی بفروشیم. البته اینم بگم که من اون موقع اطلاع نداشتم و این اطلاع نداشتن من باعث شد کهاین خاطره طنز بشه.3 یا 4 روزی بود که می دیدم بچه ها بعضی از سی دی ها رو میذارن توی کمد نوار خونه، وقتی ازشون پرسیدم برای چی سی دی ها رو میذارید توی کمد؟ یکی از بچه ها که مسئول رایت سی دی ها بود گفت: سفارشات بچه هاست. سام یوسف و چند تا دیگه از مداحی های جدید هستش، منم گفتم باشه پس بذارید توی پک که خراب نشن.بعد از چند روز بچه های نوار خونه به همراه مدير از طرف مدرسه رفتن مشهد من موندم و نوار خونه و سی دی های به اصطلاح سام یوسف، ناظم مدرسه جایگزین مدیر شده بود برای همین یکی از بچه ها رو فرستاد دنبال من که یه سی دی سام یوسف بهشون بدم که بذارن پشت بلندگو برای بچه های مدرسه، منم از همه جا بی خبر رفتم و سی دی های سفارشی رو از کمد درآوردم دادم به ناظم و گفتم: آقای صفایی این سی دی بچه هاست خیلی هم سفارشیه خواهشا خش نیفته، ناظم هم گفت: خیالت راحت مواظب هستم که بچه ها خش نندازن. فقط اگه قشنگه یه سری هم برای من بزنید، منم گفتم چشم و سی دی ها رو دادم به ناظم و رفتم دست شویی که دست و صورتم بشورم، داشتم موهام رو آب می زدم که یه هو صدای آه و اوه از بلند گو بلند شد و با صدای بلند جیغ می زد.بعد از 1 دقیقه صدا قطع شده بود کل مدرسه منفجر شده بود کسایی که توی دستشویی بودن دست می زدن سوت می زدن بچه های توی حیاط بلند می گفتن:دوباره دوباره، یک بار فایده نداره بعد با صدای بلند جیغ میزدن و آه ... می کشیدنحسابی آبرو ریزی شده بود خودم حسابی خندیدم بعد یهو یادم افتاد که خاک بر سر شدم نکنه سی دی های من بوده باشه، سریع رفتم توی راهرو دیدم معلم ها از اتاقشون اومدن بیرون دارن یواشکی میخندن، ناظم تا من رو دید سرم داد زد. افتاددنبالم که میکشمت. بد بختت می کنم. اخراجت می کنم، منم که حسابی ترسیدهبودم هر چی می گفتم من نمی دونستم سی دی های چیه، فایده نداشت. بعد از اخراج از دبیرستان، منتظر شدم تا مدیر از مشهد بیاد که برم برای مدیر توضیح بدم بیگناهم.وقتی مدیر برگشت رفتم قضیه رو گفتم مدیر هم بچه های نوار خونه رو جمع کرد و بعد از پرس و جو فهمید کار من نبوده و بیگناهم. من رو بخشید و بچه های نوار خونه رو اخراج کرد. منم برگشتم سر کلاس، البته بچه های نوار خونه رفتن دبیرستان غیر انتفاعی ثبت نام کردن، ولی نوار خونه برای همیشه بسته شد.
 

BISEI

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زن باهوش

زن باهوش

مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و فقط مقداری بسیار اندکی از در آمدش را صرف معاش خود می کرد و در واقع همسر خود را نیز در این مکنت و بدبختی با خود شریک نموده بود.
تا اینکه روزی از روزها او به بستر مرگ افتاد و دیگر برایش مسلم گردید که حتما رفتنی است. بنابراین در لحظات آخر، همسرش را نزد خود خواند. از او خواست در آخر عمری قولی برای او بدهد و آن این بود که تمامی پول هایش را داخل صندوقی گذاشته و در کنار جسد وی در تابوت قرارداده تا او بتواند در آن دنیا آنها را خرج کند. همسرش در حالی که با نگاهی شفقت انگیز به شوهر در حال نزع می نگریست، قسم خورد که به قولش وفا کند.

در روز تشییع و درست وقتی که تمامی مقدمات فراهم شده بود و مامورین گورستان می خواستند میخ های تابوت را بکوبند، زن فریادی کشید و گفت: «صبر کنید یک سفارش او مانده که باید به اجرا بگذارم». سپس کیسه سیاهی را از کیفش بیرون آورده و آن را داخل صندوق کوچک درون تابوت قرار داد.

خواهر خانم که از شرح ما وقع خبردار بود با لحنی سرزنش آمیز به همسر متوفی گفت: «مگه عقل از سرت پریده؟ این چه کاری بود که کردی؟ آخه شوهرت اون پول ها رو چه جوری میتونه تو اون دنیا خرج کنه؟»

زن پاسخ داد: «من فردی با ایمان هستم و قولی را که به همسرم دادم هیچ وقت فراموش نکرده ام. اما برای راحتی او، تمامی پول ها رو به حساب خودم واریز کردم و براش یه چک صادر کردم که بعد از نقد کردنش، بتونه خرجشون کنه».



 

مهندس خرده پا

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
شیطان مدت ها بود گریخته بود....

شیطان مدت ها بود گریخته بود....


قلب دختر از عشق بود.باهایش از استواری ودست هایش از دعا.اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.
بس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را بدر کشید.
ریسمان نا امیدی را...
نا امیدی را دور زندگی دختر بیچید.دور قلب و استواری و دعاهایش.نا امیدی بیله ای شد و دختر کرم کوچک نا توانی.
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند.اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.دختر بیله ی گره در گره اش را چسبیده بود ومیگفت:نه٬باز نمیشود٬این هیچ وقت باز نمیشود...
شیطان میخندید و دور کلاف نا امیدی میچرخید.این شیطان بود که میگفت:نه باز نمیشود این هیچ وقت باز نمیشود.
خدا بروانه ای را فرستاد تا به دخت بیغامی را برساند.
بروانه بر روی شانه های رنجور دختر نشست و دختر بیاد اورد که این بروانه نیز کرم کوچکی بود گرفتار در بیله ای.
اما اگر کرمی میتواند از بیله اش در بیاید بس حتما انسان هم میتواند.
خدا گفت نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را ...
دختر نخستین گره را باز کرد...
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود نه بیله ای و نه کلافی.هنگامی که دختر از بیله ی نا امیدی در امد شیطان مدت ها بود که گریخته بود...و خدا فرشته های امید را فرستاد...
 

palang-sorati

عضو جدید
از این داستان روانشناسان استفاده می کنند

از این داستان روانشناسان استفاده می کنند

افسانه‌ی شهر یک چشمی‌ها


توی شهر یک چشمی‌ها همه یا چشم چپ داشتند یا چشم راست. یک چشم همه‌ی مردم شهر کور بود. بچه‌هایی هم که دنیا می‌آمدند، فقط یک چشم داشتند و بچه‌های آن بچه‌ها هم یک چشم داشتند. چشم راست‌های شهر، سمت راست شهر خانه ساخته بودند و زندگی می‌کردند و چشم چپ‌ها، سمت چپ شهر بودند. مزرعه‌ها، باغ‌ها و زمین‌های آنها هم در طرف چپ و راست شهر، جدا از هم بود. آنها با هم و در کنار هم راحت و آرام زندگی می‌کردند و پادشاهی کور هم بالای سر آنها بود. پادشاه دو پسر داشت؛ یکی از پسرها چشم ‌چپش کور بود و یکی از آنها چشم راستش. پسرهای پادشاه هم در طرف چپ و راست قصر زندگی می‌کردند و در کنار هم راحت بودند.

تا اینکه پادشاه کور شهر بعد از هزار سال مُرد و مردم شهر بعد از به خاک سپردن پادشاه به فکر جانشین پادشاه افتادند. چشم چپ‌های شهر، دلشان می‌خواست پسر چشم‌ چپ‌ پادشاه جانشین شود و چشم راست‌ها هم طرفدار پسر چشم‌ راست پادشاه بودند و هیچ کدام نمی‌توانستند حرف خودشان را به کرسی بنشانند.

سرانجام، صحبت و بحث و گفتگو آنقدر بالا گرفت که جنگ بین مردم شروع شد. آدم‌های سمت چپ و راست شهر سنگر گرفتند و با سنگ همدیگر را زدند. بارانی از سنگ روی شهر بارید و آنقدر زیاد شد که یکی‌یکی خورد به چشم‌های سالم آدم‌های شهر و آنها یکی‌یکی نابینا و کور شدند و همه‌ی شهر کور و نابینا شدند.

بعد از اینکه همه، حتی پسرهای پادشاه هم کور شدند، همه دنبال یک نفر گشتند تا یک چشم سالم داشته باشد و آدم تنبل را که در تمام مدت خواب بود پیدا کردند و او را که یک چشم سالم داشت، پادشاه کردند.
 

wwwparvane

عضو جدید
کاربر ممتاز
مرغ ایشان یک پا دارد .

مرغ ایشان یک پا دارد .

روزی بود ، روزگاری بود . در یکی از روزها دوستان ملانصر الدینی با عجله در خانه ی ملا را زدند و با او گفتند : حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده . ملا گفت : حاکم عوض شده که شده ؟ به من چه ؟ دوستانش گفتند ، یعنی چه ؟ این چه حرفی است ؟ باید هر چه زودتر هدیه ای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری . ملا گفت : آها ؛ حال فهمیدم پس من باید هدیه ای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد ، واسطه بشوم و از حاکم بخواهم کمک تان کند ؟ دوستانش گفتند : بله همین طور است . ملا گفت : این وسط به من چه می رسد ؟ دوستانش گفتند : بابا تو ریش سفیدی ، تو بزرگی . یکی از دوستان ملا ، گفت : ناراحت نباش ، هدیه را خودمان تهیه می کنیم . یک مرغ چاق و گنده می پزیم تا تو مزد آن را به خانه ی حاکم ببری . ملا گفت : دو تا بپزید . یکی هم برای من و زن و بچه ام . چون من باید فردا ریش گرو بگذارم آنها قبول کردند و فردا با دو مرغ بریان به خانه ی ملا آمدند . ملا یک مرغ را به زنش داد و مرغ بریان دیگر را در سینی گذاشت تا نزد حاکم ببرد . در راه اشتهای ملا تحریک شد و سرپوش سینی را برداشت و یکی از پاهای مرغ را کند و خورد و دوباره روی آن را پوشاند و نزد حاکم برد . حاکم سرپوش را برداشت تا کمی مرغ بخورد . دید که ای دل غافل . مرغ ملا یک پا دارد . سوال کرد چرا مرغ بریان یک پا دارد . ملا گفت : مرغ های خوب شهر ما یک پا دارند . حاکم فهمید که ملا بسیار زرنگ و باهوش است و به او گفت : ناهار میهمان ما باشید از آن به بعد هر کسی که روی حرف نادرست خود پافشاری کند می گویند : مرغ ایشان یک پا دارد .
 

wwwparvane

عضو جدید
کاربر ممتاز
پول و دود

پول و دود

فقیری از مغازه دکانفروشی میگذشت.
مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخ ها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت.
او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.



ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم.
کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.
 

wwwparvane

عضو جدید
کاربر ممتاز
چرا می ترسی؟

چرا می ترسی؟

چرا می ترسی؟بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است.
«یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم:

چرا می ترسی؟
بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است.
«یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم: «دم‌پایی رو می‌زنم تو سرش می‌میره.» گفت: «نمی‌ترسی؟» با صدای بلند گفتم: «نه.» و دوباره دم‌پایی را بلند کردم. پسرم که حتی حاضر نبود به درِ دست‌شویی نزدیک شود دوباره گفت: «در رو ببند.» گفتم: «اگه در رو ببندم تو چه‌جوری می‌خوای ببینی سوسک رو چه‌جوری می‌کشم؟» پسرم گفت: «دم‌پایی رو می‌زنی سرش می‌میره دیگه. می‌خوام مرده‌ش رو ببینم.» با دل‌خوری درِ دست‌شویی را بستم. حالا در یک فضای دووجبیِ دربسته با یک سوسک بزرگِ پرنده تنها بودم. سوسک شاخک‌هایش را پیچ‌وتاب می‌داد. دم‌پایی‌به‌دست، آرام به سوسک نزدیک شدم. کمی بالا رفت و دقیقا روی شیار بین دیوار و سقف ایستاد. خیلی بد شد. این‌جا بد‌دست بود و مشکل می‌شد دم‌پایی را به سوسک زد. باید جوری ضربه می‌زدم که دم‌پایی به سقف نرسد ولی به بالاترین جای دیوار بخورد. پسرم از بیرون دست‌شویی گفت: «خوبی؟» داد زدم: «یه‌دقیقه خفه‌شو دیگه.» با یک حرکت ناگهانی دم‌پایی را به دیوار کوبیدم. کناره‌ی دم‌پایی به سقف گیر کرد و ضربه روی بدن سوسک جفت‌وجور نشد. سوسک از جایش بلند شد و عین گنجشک بال زد و چرخ خورد و از یقه‌ی بازِ لباسم رفت تو. داشت بین شکم و پیراهنم وول‌ می‌خورد و خودش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌زد. دیوانه‌وار نعره می‌کشیدم و در آن فضای دومتری این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدم. پسرم هم وحشت‌زده پشت‌سرهم داد می‌زد: «چی شده؟ چی شده؟» پیراهنم را درآوردم و پرت کردم و خودم را از دست‌شویی بیرون انداختم و در را بستم. پسرم داشت از ترس سکته می‌کرد. «چی شد؟» گفتم: «هیچی.» پرسید: «کشتیش؟» طوری نگاهش کردم که فهمید فعلا اصلا نباید با من حرف بزند.
دست‌ها و پاهایم می‌لرزید، ولو شدم روی کاناپه. به شکمم نگاه کردم و حالم از خودم و شکمم و همه‌چیز به‌هم خورد. قلبم تند می‌زد و دهانم خشک شده بود. پسرم آمد و پرسید: «می‌خوای برات آب بیارم؟» گفتم: «آره.» رفت و با یک لیوان بزرگ آب برگشت. گفت: «ترسیدی؟» دیدم وقت دروغ‌گفتن نیست. گفتم: «آره.» گفت: «همیشه از سوسک می‌ترسی؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس چرا گفتی سوسک ترس نداره؟» گفتم: «ببین سوسک ترس نداره چون کاری با آدم نمی‌تونه بکنه ولی چون آدم چندشش می‌شه برای همین ازش می‌ترسه ولی چون آدم می‌دونه که سوسک کاری نمی‌تونه با آدم بکنه خیلی هم نمی‌ترسه... فهمیدی؟» پسرم گفت: «تقریبا.» بغلش کردم، پسرم هم من را بغل کرد. بعد پرسید: «تو ترسویی؟» ای‌وای! دیگر وقتِ این سوال نبود. گفتم: «نه.» گفت: «واقعا؟» چه ‌جوابی باید می‌دادم وقتی چنددقیقه پیش دیده بود که یک سوسک من را به چه‌حالی انداخته. گفتم: «این از اون ‌سوال‌هاییه که نمی‌شه راحت بهش جواب داد برای این‌که ترس یه‌چیز نسبیه.» پسرم گفت: «این‌جوری که هیچ سوالی رو نمی‌شه جواب داد.» گفتم: «چرا؟» گفت: «چون همه‌چی نسبیه.» اصلا انتظار چنین جوابی را از یک پسر سیزده‌ساله نداشتم. گفتم: «به‌نظر تو همه‌چی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «تقریبا یعنی چی؟» گفت: «آخه جواب همین سوال هم نسبیه.» گفتم: «توله‌سگ اینا رو از کجا یاد گرفتی؟» گفت: «چی‌ها رو؟» گفتم: «اصلا نسبی یعنی چی؟» پسرم گفت: «یعنی یه چیزی که صددرصد نیست... حتمی نیست.» گفتم: «اون‌وقت تو می‌گی همه‌چی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «باریکلا به تو.» گفت: «حالا تو ترسویی یا نه؟» گفتم: «من هم تقریبا.» بعد گفتم: «بالاخره همه از یه چیزایی می‌ترسن.» گفت: «تو از چیا می‌ترسی؟» گفتم: «بذار فکر کنم بعد بهت بگم.»
از سگ‌هایی که پارس می‌کنند و دنبال آدم می‌کنند می‌ترسم، از مار و موش هم می‌ترسم، از سوسکی که کشته‌ام ولی هنوز تکان‌تکان می‌خورد هم می‌ترسم ولی وانمود می‌کنم که نمی‌ترسم. از جنازه‌ی سوسک هم... اصولا از جنازه می‌ترسم حتی جنازه‌ی عزیزان و نزدیکانم، همان‌هایی که تا وقتی زنده بودند عزیزترین‌هایم بودند وقتی می‌میرند، جنازه‌شان برایم ترسناک می‌شود چون بدنِ بدون روح‌شان را نمی‌شناسم. تازه از روح هم می‌ترسم؛ نه بدن بی‌روح، نه روح بی‌بدن. از کلاغی که خیره به آدم نگاه می‌کند و نمی‌پرد و از گربه‌های خیابانی که وقتی پخ‌شان می‌کنی فرار نمی‌کنند، می‌ترسم و از گربه‌ای که وقتی پخ‌اش می‌کنی نزدیک‌تر هم می‌آید، بیشتر می‌ترسم و از گیرکردن در راهرویی دربسته با یک گربه، بیشتر از بیشتر می‌ترسم. از جاهای خیلی تنگ، از جاهای خیلی بلند، از سیم برق لخت‌، از چاقوی خیلی تیز، از در قوطی کنسرو که خوب باز نشده و به تو می‌گویند: «می‌تونی این رو بازش کنی؟» از بریده‌شدن انگشت با ورق کاغذ، از صدای زنگ تلفن در نیمه‌شب، از رد شدنِ سینی چای از بالای سرم ، از گرفتنِ پا موقع شنا در جای عمیق دریا، از پریدن از بانجی‌جامپینگ، رد شدن از مقابل تفنگ سربازی که جلوی در کلانتری ایستاده وحواسش جای دیگری است. از رانندگی کسانی که توی اتوبان لایی می‌کشند، از رفتن توی محفظه‌ی دستگاهِ اِم آر آی، از دندان‌پزشکی، از آمپول‌زدن، از هرچیزی که انتظار نداری حرکت کند ولی یک‌دفعه راه می‌افتد، از موجوداتی که خیلی کند حرکت می‌کنند، از رهگذری که آخرشب تنها پشت‌سرت راه می‌رود، از صدای تلق‌وتولوق نیمه‌شب وقتی هیچ‌کس خانه نیست، از پشت‌سرِ یک وانت یا یک کامیون بودن، وقتی که دارد بار سنگینی را در وضعیتی نامتعادل حمل می‌کند، از نشستن و بلندشدن هواپیما، از دعواهای خیابانی، از نشستن توی پارک‌هایی که لابه‌لای بوته‌هایش پر از سرنگ است، از آدم‌هایی که عجیب‌وغریب و خیره نگاه می‌کنند، از فیلم‌های ترسناک.
باورم نمی‌شد، چه فهرست بلندبالایی و تازه هنوز خیلی چیزهای دیگر مانده بود.
همه‌ی این‌ها را نوشتم و به پسرم نگاه کردم که کمی آن‌طرف‌تر داشت پی‌اس‌پی بازی می‌کرد، انگار متوجه سنگینی نگاه من شده باشد، به طرف من برگشت. بلافاصله نگاهم را دزدیدم.
ترس‌هایم از کی شروع شد؟ از بچگی؟ از شب می ترسیدم از تاریکی، از خوابیدن، از تنهایی... دلم می‌خواست همیشه همه‌جا روشن باشد. آرزو داشتم دانشمندان آینه‌ی بزرگی اختراع کنند و آن را با سفینه‌ای به فضا بفرستند تا وقتی یک نیم‌کره تاریک است، آینه‌ی غول‌آسا نور خورشید را از آن‌طرف بگیرد و به این‌طرف بتاباند و به‌این‌ترتیب همیشه همه‌جا روشن باشد. بعد یاد سنگ‌های آسمانی افتادم و احتمال این‌که سنگی به آینه بخورد و آینه را بشکند. با خودم فکر کردم وقتی بزرگ شدم، شش‌ماه اول سال را در قطب شمال و شش‌ماه دوم سال را در قطب جنوب زندگی خواهم کرد تا همیشه روز باشد و شب نشود. دلم می‌خواست موقع خواب جایی بخوابم که بقیه هم باشند و همه باهم حرف بزنند. من بی‌هوا خوابم ببرد، بعد یک‌نفر بیاید و لحاف بیندازد رویم و بگذارند همان‌جا بخوابم. چقدر شب‌هایی را که همه کنار هم رخت‌خواب می‌انداختیم و ردیفی می‌خوابیدیم، دوست داشتم و چقدر از جمله‌ی «برو تو اتاق خودت بخواب.» متنفر بودم. خانه‌ی ما قدیمی و اتاق من ته حیاط بود، حیاطی با دو کاج بلند که شب‌ها باد توی شاخه‌هایش می‌پیچید و گاهی باد، کاجی می‌انداخت و... تق!
خانه‌ی قدیمی، اتاقِ آن‌طرف حیاط، درخت‌های کاج، باد، صدای افتادن میوه‌ی کاج... شاید هرکس دیگری هم جای من بود، می‌ترسید. شاید من ترسو نبودم.
اولین‌بار فکر سنگ‌های آسمانی وقتی به سرم زد که به آینه‌ی غول‌آسا فکر می‌کردم ولی بعد خود سنگ‌ها هم برایم مساله شدند. سنگ‌های عظیمی که ممکن بود به زمین بخورند و کل هستی را نابود کنند. شنیدم که ستاره‌ی دنباله‌دارِ ادموند هالیدی که به آن ستاره‌ی هالی می‌گویند، هر ‌هفتادوپنج‌سال از کنار زمین می‌گذرد و با یک تغییر کوچک در مسیر بر اثر یک رویدادِ جوّیِ غیرمنتظره، ممکن است به زمین بخورد و در یک لحظه هرچه هست و نیست، دود بشود و به هوا برود.
همان‌موقع بود که خیلی چیزها به‌نظرم بی‌اهمیت شد. درس‌خواندن، نخواندن، تلاش، پشتکار... آدم‌هایی را که در خیابان سر جای پارک یا سبقت‌گرفتن باهم دعوا می‌کردند، می‌دیدم و شاخ درمی‌آوردم، از جنگ‌ها و کشورگشایی‌ها شاخ درمی‌آوردم، از سخنرانی‌ها، وعده‌ها، آرزوها، تنگ‌نظری‌ها و حسادت‌ها شاخ درمی‌آوردم... چطور این آدم‌ها حواس‌شان نبود هرلحظه ممکن است سنگی از جایی بیاید و پرونده‌ی همه‌چیز را برای همیشه ببندد. بعدها به دانشِ دانشمندان دل بستم. به لیزر، به بمب... با خودم فکر کردم بالاخره این دانشمندان به داد ما خواهند رسید و اگر سنگی در راه باشد، قبل از این‌که سنگ به زمین برسد با لیزر یا بمب یا هر کوفت و زهرمار دیگری آن را تکه‌تکه خواهند کرد و ذهنم را بستم، بستم که به سنگ‌های آسمانی، به زلزله، به گردباد و به آتش‌فشان فکر نکنم.
ولی ترس‌ها ول‌کن نبودند. در را به روی مجموعه‌ای از ترس‌ها می‌بستم، ترس‌های دیگر می‌آمدند. می‌ترسیدم، می‌ترسیدم پدرم یا مادرم بمیرند (اتفاقی که بعدها برای هردو افتاد)، از ازدواج‌کردن و مشکلات زندگی می‌ترسیدم، از ازدواج‌نکردن و تنهاماندن هم می‌ترسیدم، ازدواج کردم. از بچه‌دارشدن و مسؤولیت بچه می‌ترسیدم، از بچه‌دارنشدن و پشیمانیِ این‌که چرا بچه‌دار نشده‌ام هم می‌ترسیدم، وقتی داشتیم بچه‌دار می‌شدیم می‌ترسیدم نکند بچه سالم نباشد اما سالم بود. بعد برای آینده‌ی بچه‌ام می‌ترسیدم. شغلش، زنش، کارش... ترس‌ها تمامی نداشتند. یک‌بار دوستم گفت: «می‌دونی آهویی که تو جنگله از چی می‌ترسه؟» گفتم: «از چی؟» گفت: «فقط از شیر... دیگه هیچی.» پس من چرا از این‌همه چیز می‌ترسیدم؟
حتی وقت‌هایی که نباید می‌ترسیدم هم می‌ترسیدم. یک‌بار با زنم رفته بودیم بیرون، یک ماشین که یک‌طرفه و خلاف می‌آمد، جلویمان سبز شد. بوق زدم که عقب برود، جوانی که راننده‌ی ماشین بود سر را از پنجره بیرون آورد و گفت: «بی‌شعور این‌قدر بوق نزن.» دیگر بوق نزدم. زنم که آن‌موقع نامزدم بود، نگاهم کرد و گفت: «چیزی بهش نمی‌گی؟» این جوان‌های بی‌کله اکثرشان چاقوماقو هم دارند، خیلی‌هایشان دعوایی هم هستند. گفتم: «ولش کن جواب ابلهان خاموشیه.» هنوز که هنوز است، زنم توی دعواهایمان آن روز را یادآوری می‌کند که چرا آن روز پیاده نشدم و یک مشت توی فک مرتیکه نکوبیدم؟
سال‌ها بعد یک‌بار وقتی با زنم و یکی از دوستانم و همسرش بیرون رفته بودیم، با راننده‌ی ماشین بغلی که جلوی ما ویراژ می‌داد دعوایمان شد، راننده‌ی ماشین بغلی که هیکلش سه‌برابر من بود با یک چوب گنده از ماشینش پیاده شد، دوستم که هم‌قدوقواره‌ی من بود، در چشم‌به‌هم‌زدنی پایین پرید و به دماغ مردِ سه‌متری یک «کله» زد، مردِ چوب‌به‌دست نقش زمین شد. من ایستاده بودم و نگاه می‌کردم و تمام بدنم می‌لرزید. به دوستم گفتم: «از قدوهیکلش نترسیدی؟ ندیدی چوب دستشه؟» دوستم گفت: «چرا ترسیدم ولی خب باید می‌زدم دیگه.» بعد گفت: «همه می‌ترسن. باید به روی خودت نیاری. اگه به روی خودت نیاری یعنی نترسیدی.» بارها سعی کردم وانمود کنم که نمی‌ترسم ولی می‌ترسیدم.

پسرم را صدا زدم و گفتم: «خیلی ناراحتم.» پسرم گفت: «چرا؟» گفتم: «برای این‌که فهمیدم آدم ترسویی هستم.» پسرم گفت: «از کجا فهمیدی؟» گفتم: «فهرست ترس‌هام رو نوشتم.» پسرم گفت: «ببینم.» گفتم: «نه.» گفت: «چرا؟» گفتم: «خجالت می‌کشم.» پسرم گفت: «بده ببینم.» جایمان عوض شده بود، کاغذ را دادم دست پسرم.
نگاهش می‌کردم. خیلی بادقت می‌خواند، وقتی تمام شد یک‌بار دیگر هم خواند. گفت: «به‌نظرم تو ترسو نیستی.» گفتم: «واقعا؟» گفت: «آره مثل همه‌ای.» خوشحال شدم. از این‌که به‌نظرش مثل همه بودم، این‌قدر خوشحال شدم که در پوستم نمی‌گنجیدم. پسرم گفت: «حالا سوسکه رو نمی‌کشی؟» فکر می‌کردم ماجرای سوسک و کشتنش تمام شده باشد ولی از قرار معلوم این رشته سر دراز داشت. گفتم: «خودت نمی‌کشیش؟» گفت: «نه. می‌ترسم.» گفتم: «می‌دونم، ولی بالاخره ممکنه یه موقعی مجبور بشی مثلا وقتی زن بگیری، اگه زنت بگه یه سوسک تو دست‌شوییه و بخواد بکشیش که نمی‌تونی بگی می‌ترسم.» پسرم گفت: «اون‌موقع می‌رم می‌کشم.» گفتم: «دیدی که منم نوشتم می‌ترسم.» گفت: «زود باش، داره می‌ریزه.» دوباره شروع شد، وارد شدن به توالت، درآوردن دم‌پایی، بستن در توالت و تنهاشدن با سوسک. این‌بار سوسک روی زمین بود، پیراهنم هم کنار سوسک روی زمین افتاده بود و نوک شاخک‌های سوسک به یقه‌ی پیراهنم می‌خورد. همین که به سوسک نزدیک شدم، سوسک رفت پشت پایه‌ی سرامیکِ روشویی قایم شد. با دم‌پایی یکی دو ضربه به پایه‌ی سرامیکی زدم که سوسک بیرون بیاید. یک‌دفعه سروکله‌ی سوسک پیدا شد و در فاصله‌ی یک سانتی‌متری، صاف جلوی چشمم شروع به بال‌زدن کرد. این‌قدر نزدیک بود که بال‌زدنش باعث می‌شد باد آرامی که بوی سوسک می‌داد به صورتم بخورد. این‌بار دیگر نمی‌خواستم جیغ بزنم ولی زدم و وقتی می‌خواستم از دست‌شویی بیرون بدوم، پایم روی آبی که از شیلنگ بیرون ریخته بود لیز خورد و کف خیس دست‌شویی خوردم زمین. سوسک آمد و نشست روی پیشانی‌ام آرام گرفت. پسرم داد زد: «دوباره چی شد؟» داشتم قبض روح می‌شدم. با صدایی که به‌سختی از گلویم بیرون می‌آمد گفتم: «چیزی نشده.» پسرم گفت: «کشتیش؟» گفتم: «تقریبا.» گفت: «تقریبا یعنی چی؟» گفتم: «یعنی به‌طور نسبی دارم می‌کشمش.» پسرم گفت: «در را باز کنم؟» این‌بار دیگر فریاد زدم: «نه... نه.» سوسک آرام‌آرام روی پیشانی‌ام قدم زد و آمد نوک دماغم، جوری با طمانینه راه می‌رفت انگار پیشانی من خیابان شانزلیزه است. حالا نوک شاخک‌هایش زیر چشمم می‌خورد و هم قلقلکم می‌آمد هم صدبرابر چندشم می‌شد. سوسک گفت: «چطوری؟» گفتم: «داری حرف می‌زنی؟»گفت: «از بس ترسیدی فکر می‌کنی من دارم حرف می‌زنم.» پسرم دوباره از پشت در گفت: «بیام تو؟» این‌بار بلندتر از دفعه‌ی قبل داد زدم: «نه.» به سوسک گفتم: «ببین پسرِ سیزده ‌‌ساله‌ی من پشت در وایساده خیلی بده اگه در رو باز کنه من رو که باباشم تو این موقعیت ببینه، جان هرکی دوست داری یه لطفی به من بکن.» گفتم: «بذار جامون عوض بشه.» گفت: «عین اون صحنه‌ی فیلم گوزن‌ها؟.» گفتم: «آره، بیا و عین پوریای ولی یه کار جوون‌مردونه بکن، جای دوری نمی‌ره.» سوسک گفت: «نمی‌تونم پسر من هم داره
نگاه می‌کنه.» دیدم بغل پاشویه یک بچه‌سوسک دارد به ما نگاه می‌کند. بچه‌سوسک گفت: «بابا، گناه داره از روی دماغش برو اون‌طرف.» سوسک کمی فکر کرد. بعد پر زد و از روی دماغم بلند شد و رفت پیش پسرش. از جایم بلند شدم و سوسک بامعرفت و پسرش را با یک ضربه له کردم. سوسکِ له‌شده گفت: «این بود نتیجه‌ی جوون‌مردی من؟ حالا که این‌جوری من رو کشتی دیگه به‌نظرت ترسو نیستی؟» و دیگر حرفی نزد.
پسرم گفت: «بیام تو؟» گوشه‌ی چشمم اشک جمع شده بود، گفتم: «ببین به‌خاطر یه دست‌شویی رفتن آدم رو مجبور به چه‌کارایی می‌کنی؟» پسرم آمد توی دست‌شویی و گفت: «تازه می‌خوام درباره‌ی شجاعت، گذشت، عشق، دوستی، خودخواهی، قهرمانی، ازخودگذشتگی و این چیزا باهم حرف بزنیم.»
ای‌وای این‌بار سوسک بود، دفعه‌های بعد باید شیر می‌کشتم.
 

wwwparvane

عضو جدید
کاربر ممتاز
سیب قندک

سیب قندک

اگر این‌جا گم شوی و من را پیدا نکنی چه می‌کنی؟ اندیشه‌ی گم‌کردن پدر، بیش از ترسِ گم‌شدنِ خودم اضطراب در دلم افکند.» علی‌اکبر کسمایی، مترجم و نویسنده‌ای که قدیمی‌ترها بیشتر با آثارش آشنا هستند در این متن از پدری نوشته که در همان کودکی او را برای همیشه گم‌کرده است.
پدرم هنوز نیامده بود و من گوشه‌ی حیاطی که رفته‌رفته در تیرگی و خنکی آخرین شب‌های بهار فرو می‌رفت، با اسبم خداحافظی می‌کردم و پیش از آن‌که هوا کاملا تاریک شود، به اتاقی که هنوز بوی چراغِ تازه روشن شده می‌داد می‌رفتم. اسبم تنه‌ی تنومندِ درخت مو بود که از باغچه‌ی گوشه‌ی حیاط‌مان درآمده، کمی روی زمین خزیده و از زاویه‌ی دو دیوار به سوی پشت‌بام بالا رفته و شاخ‌وبرگ خود را روی دیوارِ مشترک ما و همسایه پراکنده بود. اسبم راهوار نبود ولی من با خیال‌های کودکانه سوارش می‌شدم و به همه‌جا می‌رفتم. از روی سر همه‌ی بچه‌های گذر می‌پریدم. به میدان مشق می‌رفتم، به نقاره‌خانه. نقاره‌خانه در خیال کودکانه‌ی من، جعبه‌ی همه صداها بود که آدم‌هایش از اشعه‌ی زرین صبح و تیغه‌های ارغوانی آفتاب غروب ساخته شده بودند!

پدرم هنوز نیامده بود. پدرم هیچ‌وقت با دست خالی به خانه بازنمی‌گشت. چیزهایی برای من می‌خرید که می‌دانست من از دیدن‌شان ذوق می‌کنم و با تشریفاتی شبیه چشم‌بندی نشانم می‌داد. چند فرزند پسر از دست داده بود. من آخرین پسرش بودم. در حاشیه‌ی کتاب مثنوی چاپ هند که شب‌ها پیش از خواب، آن را به آوای بلند می‌خواند و اکنون تنها یادگاری‌ست که از او دارم، ‌زیر تاریخ تولدم چنین نوشته است: «...اینک جز این یکی، دیگر گلی در گلستان زندگی من باقی نیست تا نوبت خزان آن کی رسد...» این یادداشت در حاشیه‌ی مثنوی، گذشته از آن‌که از ایمان پدرم به مولوی حکایت می‌کند، به خوبی می‌رساند که از داغ فرزند چه دل خونینی داشته است. به مادرم گفته بود تنها آرزویش این است که آن‌قدر زنده بماند تا بزرگی من یعنی بزرگی این آخرین پسرش را به چشم ببیند.
خیلی‌ وقت‌ها من را به گردش می‌برد. روزی در ازدحام توپ‌خانه، آن سال‌ها که هنوز سردر الماسیه را خراب نکرده بودند، پدرم هم‌چنان که دست مرا گرفته بود و از آن دروازه‌ی کاشی‌کاری می‌گذشتیم، با لبخندی پدرانه از من پرسید: «اگر این‌جا گم شوی و من را پیدا نکنی چه می‌کنی؟» اندیشه‌ی گم‌کردن پدر، بیش از ترس گم‌شدن خودم اضطراب در دلم افکند. نخستین‌بار بود که می‌دیدم ممکن است پدرم را گم کنم و شاید نخستین دلهره‌ای بود که در زندگی حس می‌کردم.
پدرم شب‌ها مناجات می‌کرد و از رنج‌های روز به درگاه خدا پناه می‌برد. همه خواب بودند جز من که صدای غمین او از خواب بیدارم می‌کرد و واهمه‌ای در دلم می‌افکند. ترسی گنگ و مبهم با ارتعاش صدای لرزانش به دلم راه می‌یافت. سر به زیر لحاف می‌بردم و در آغوش خود پناه می‌جستم ولی صدایش در گوشم می‌پیچید و در آن حال دلم می‌سوخت، نمی‌دانم برای چه؛ برای پدرم، برای خودم و یا برای چیزهای گنگ و مبهم.کم‌کم ترسم می‌ریخت و حس می‌کردم که هم‌چون پر كاهی سبک شده‌ام.
شب‌های سرد زمستان هنگامی که زوزه‌ی سگ‌های ول‌گرد تهران از دور به‌گوش می‌رسید، پدرم بعد از خوردن شام برمی‌خاست و پالتو می‌پوشید و یقه‌ی ‌آن را تا گوش‌ها بالا می‌کشید، زیر جوراب به پاهای خود کاغذ می‌چسباند تا سرما نزنند و آن‌وقت قابلمه‌ای را که از غذای همان شب پر شده بود برمی‌داشت و برای خانواده‌ی مُهرساز بی‌نوایی می‌برد که روزها گوشه‌ی مسجد شاه، بساط محقر مُهرسازی خود را می‌گسترد و عواید این کارش کفاف مخارج زندگی زن و فرزندش را نمی‌داد. در این‌گونه شب‌ها، تا زمانی که پدرم بازنمی‌گشت نمی‌خوابیدم. ساعتی بعد که پدرم بازمی‌گشت از سرما می‌لرزید، ‌از دهانش بخار بیرون می‌آمد و نوک بینی و پشت گوشش از سوز سرما قرمز می‌شد و هنگامی که پالتو از تن درمی‌آورد، با همه‌ی خستگی و سرمازدگی، قیافه‌ی راضی و خشنود مردی را داشت که از عمل خود با همه‌ی زحمتش لذت برده و می‌رود که شب را با وجدان آسوده سر بر بالش خواب نهد.
پدرم هنوز نیامده بود. هروقت دیر می‌کرد مادرم دل‌واپس می‌شد زیرا مرد آرامی نبود و هیچ‌وقت در زندگی آسوده نمی‌نشست. چندین‌بار به زندان افتاده بود. مادرم از گذشته‌های او تجربه‌های تلخی داشت، به همین دلیل هروقت صدای در برمی‌خاست بی‌اختیار به خود می‌لرزید. همیشه تصور می‌کرد که ماموران برای بازداشت پدرم آمده‌اند! تازه به مدرسه می‌رفتم. شبی که پدرم را گرفتند درست در خاطرم نیست اما بعد از آن را خوب به یاد دارم: آن روزها و شب‌ها را که پدرم درخانه نبود. چندی بعد که یک روز به اتفاق چند سرباز مسلح و یک مامور «سویل» برای دیدن زن و فرزند از زندان به خانه آمد، خوب به خاطرم مانده است. هوا گرم بود. چهره‌ی پریده‌رنگ او و نگاه‌های خیره و حالت مغموم و غم‌زده‌اش را گویی همین دیروز بود که در ایوان خانه می‌دیدم. با پیراهن یقه‌باز و حالتی افسرده و پریشان گوشه‌ی ایوان نشست و قلیان خواست. نگاهش در آن‌سوی حیاط، میان شاخ‌وبرگ درختان مو و بلکه هم خیلی دورتر گم‌شده بود. پاسبانان در هشتی خانه به انتظارش نشسته بودند. وقتی قلیان را زمین گذاشت، من را روی زانوان خود نشاند اما اندیشه و نگاهش هنوز جای دیگر بود، خیلی دور، گویی به آینده‌ای مجهول می‌اندیشد. به سرنوشت من، به سرنوشت پسری بی‌پدر...
با احساسی گنگ و درعین‌حال رساتر از عقل و هوش کودکی به سن‌وسال من، می‌فهمیدم که پدرم در چه تلاطم روحی افتاده است: پدری که می‌دانستم دیگر هرشب به خانه بازنمی‌گردد و بر سرم باران میوه و بازیچه نمی‌ریزد و روی دیوار اتاق با انگشتان خود نقش کله‌ی خرگوش نمی‌اندازد. پدری که می‌دانستم دیگر صدای مناجات شبانه‌اش را نخواهم شنید و به آوای مثنوی خواندنش به خواب نخواهم رفت.
زندان پدرم در دژبان مرکزی، دهلیز تیره‌ای در انتهای دالانی باریک بود. یک‌بار پسرعموی کوچکم که در حدود چهارده‌سال بیشتر نداشت من را به دیدار او برد. اما آن روز دوبار جلوی ما دو کودک شش‌ساله و چهارده‌ساله را گرفتند: یک‌بار مقابل در ورودی دژبانی در میدان مشق و یک‌بار هم در برابر آن دالان دراز و باریکِ زندانی که در گوشه‌ی جنوب غربی دژبانی بود... به یاد ندارم که به ما چه گفتند ولی هنوز یادم هست که از نگاه‌های سرد و رفتار خشن زندانبانان و از تفنگ‌های نیزه‌دار نگهبانان بسیار ترسیدم و از پسرعمویم که او نیز چیزی بیشتر از من نمی‌دانست، با اصرار گریه‌آلودی می‌پرسیدم که پدرم چرا به این‌جا آمده است؟!
وقتی از محوطه‌ی دژبانی می‌گذشتیم بوی خاک‌ آفتاب‌خورده توام با بوی پهنِ اسب و قاطر به مشامم خورد. هوا گرم بود، پدرم روی زمین خاکی زندان نشسته بود و هنوز همان پیراهن یقه‌باز را پوشیده بود. وقتی پس از مدتی چشمم به او افتاد،‌ از ریش‌های انبوه او تعجب کردم و به‌نظرم رسید که در این چندماه اخیر چندین سال پیر شده است.
همین‌که من را دید با چشمان اشک‌آلودی در آغوشم کشید. هنوز گرمی اشک‌های او را روی پوست خود حس می‌کنم. هنوز حرارت سینه‌ی عریان و ضربان قلب پرتپش او هنگامی که من را در آغوش گرفت چنان‌که گویی همین دیروز بود، در خاطرم به وضوح تمام باقی مانده است. خیلی کوچک‌تر از آن بودم که بدانم پدری در زندان وقتی پسرش را می‌بیند و می‌داند که این آخرین‌بار است که او را، جگرگوشه‌اش را، آخرین امید زندگی‌اش را در آغوش می‌کشد، چه حالی دارد و زخم زندگی و نیشتر مرگ و تند‌باد حادثه را چگونه تا مغز استخوان خود احساس می‌کند. روی زمین خشک زندان نشسته بود و من را در آغوش می‌فشرد و می‌گریست. اشک‌های گرمش روی صورتم می‌ریخت، زاری او من را نیز به گریه انداخت؛ هرچند درست نمی‌دانستم که برای چه گریه می‌کنم. همین‌قدر حس می‌کردم که دلم می‌سوزد. در آن حال به یاد مناجات‌های شبانه‌ی پدرم افتادم. صدای همان ناله‌های سوزناک سحرگاهی و همان راز و نیازهای دردآلودی که شبانگاهان من را از خواب می‌پراند، در سلول تنگ و تیره‌ی زندان پیچیده بود...
حق نداشتیم زیاد پیش او بمانیم. زندانبان چندین‌بار از برابر زندان گذشت و اشاره کرد که وقت ملاقات گذشته است. اما پدری که می‌دانست دیگر پسرش را نخواهد دید، پدری که می‌دید باید برای همیشه از پاره‌ی جگرش جدا شود، چگونه می‌توانست یگانه فرزندش را از آغوش خود رها کند؟ سرانجام اشک‌هایش را پاک کرد. لحظه‌ای آرام گرفت. در سکوت غم‌انگیزی من را بوسید و از جیب جلیقه‌اش که گوشه‌ی زندان افتاده بود، چند شاهی پول خرد درآورد و به پسرعمویم داد و گفت: «برایش سیب قندک بخر.» مثل این‌که با این کار به خودش نیز دل‌داری داد...
بعد از آن دیگر پدرم را ندیدم. چراغی که هرشب روشن می‌شد و بازگشت پدر را نوید می‌داد فروغی بود که در دلم می‌مرد و فروبردن شعله‌ی حیات پدرم را به یاد می‌آورد. گل‌های اطلسی در باغچه‌ی خانه‌ی ‌ما برای همیشه پژمردند و اسبم نیز خشکید.
بعد از آن دیگر پدرم را ندیدم اما هر سال در آخرین روزهای فصل بهار، سیب قندک به بازار می‌آید.
 

wwwparvane

عضو جدید
کاربر ممتاز
داستانهای کوتاه و حکمت آموز

داستانهای کوتاه و حکمت آموز

[h=2]داستانهای کوتاه و حکمت آموز[/h]

روزی استادی در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:
«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
استاد از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
استاد با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
استاد نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار استاد عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
« استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
استاد دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»

[h=2] سه داستان حکمت آموز [/h]
فروتنی [FONT=times new roman,times,serif]شیطانی به شیطان دیگر گفت:" به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه می رود ، در این فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار گیرم."[/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]رفیقش گفت :"به حرفت گوش نمی دهد ، تنها به چیزهای مقدس می اندیشد..."[/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]اما شیطان به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش ، خود را به شکل ملک مقرب جبراییل در آورد و در برابر مرد ظاهر شد. گفت:" آمده ام به تو کمک کنم."[/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]مرد مقدس گفت:"باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی . من در زندگی کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم . "[/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]و به راه خود ادامه داد ، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است.[/FONT]
[FONT=times new roman,times,serif][/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]شجاعت[/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]کسی به سرگردان می گوید:" گاهی مردم به آنچه در فیلم ها میبینندعادت می کنندو داستان حقیقی را از یاد می برند.فیلم ده فرمان را یادت هست؟ [/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]-البته.موسی_چارلتون هستون_عصایش را بالا میبرد ، آب می شکافد و بنی اسراییل می توانند از دریای سرخ بگذرند.[/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]-در کتاب مقدس داستان اینگونه نیست.در آنجا خدا به موسی فرمان میدهد:"به فرزندان بنی اسراییل بگو حرکت کنند" و تنها پس از آن است که مردم شروع به پیشروی میکنند و موسی عصایش را بالا می برد و آب می شکافد.[/FONT]
[FONT=times new roman,times,serif][/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]زیرا فقط شهامت پیمودن راه می تواند راه را وادار کند که آشکار شود. [/FONT]
[FONT=times new roman,times,serif]آب حیات[/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]سنت ترز اویلا می گوید:"به یادداشته باشید : پروردگار همه مارا به سوی خود خواند ، و از آنجا که او حقیقت ناب است نمی توانیم در دعوت او شک کنیم.[/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]گفت:تمام تشنگان به سوی من آیند و من سیرابتان خواهم کرد. اگر دعوت او متوجه تک تک ما نبود می گفت: هر کس دلش می خواهد به سوی من بیاید ، چون شما چیزی برای از دست دادن ندارید. اما من فقط کسانی را سیراب میکنم که آماده باشند."[/FONT] [FONT=times new roman,times,serif]اما او شرطی نمی گذارد.کافی است حرکت کنیم و بخواهیم ، و همه از آب حیات عشقش خواهیم نوشید.[/FONT]
 

prp-e

متخصص سیستم های Apple
کاربر ممتاز
ناندانی گرگها

ناندانی گرگها

با سلام.
دوستان این داستان رو با مضمون مدارس غیر انتفاعی نوشتم. امیدوارم خوشتون بیاد. در ضمن تقلیدی کودکانست از چرند و پرند دهخدا :)

http://haghiri75.com/?p=459

موفق باشید :gol:
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ساربان سرگردان، سیمین دانشور، چاپ اول، شهریور ماه 1380، انتشارات خوارزمی.




  • تنها یک طبقه در دنیا هست و آن هم طبقة انسانی هست ... اشکال غرب این است که خیال میکند بدن انسان شبیه یک ماشین است و از بیشتر اسرار قلب و مغز انسان هم میشود باخبر شد. روانکاوان هم بیماران را وامیدارند که عقده گشایی کنند، در زندگی عادی هم همین ابزار را تجویز میکنند. نتیجه اش افسار کسیختگی، ولنگاری جنسی، خشونت، سیاستبازی و مواد مخدر است. اما شرق یاد میدهد که بر خود مسلط باشیم و عشق بورزیم و خود را در راه خدا فنا کنیم.

  • دعا کن اما نه مأیوسانه. در یک خیابان ذهنی منحصر به خودت راه نرو. ما فرزندان خداییم.
  • محبت، مخرج مشترک و عامل تمامیت میان همة آدمهاست.
  • زندگی چیست؟ زندگی سرودیست، با محبت بخوانش. زندگی یک بازی است، با سرور بازیش کن. اما آگاه باش که اصل زندگی سفر در گردونه ای است میان تولد و مرگ. تن همان گردونه ایست که به سوی مرگ میراند. مرگ نهایت نیست. جان است که ماندگار است.
  • تابستان فصل بلوغ است. پاییز فصل هنر است. زمستان فصل مغز است. بهار فصل قلب است.
  • همه مان طعمة مرگ هستیم، از همان لحظه ایی که به دنیا می آییم.
  • اگر دوستی زن و مرد، همراه با وحدت تنهای آن ها باشد، چه لذتی می تواند داشته باشد؟
  • سیم های زیر تار، زنانه است و سیم های بم، مردانه و از تلفیق این دو است که موسیقی دلنواز زندگی نواخته می شود.
  • زندگی عشق است، از آن کام بجوی. زندگی نبرد است، درگیرش شو. از واقعیت فراتر رو و حقیقت یابی کن. شب، طلوع سحر را تجلیل میکند و به همان گونه مرگ، جاودانگی را. جهل، خرد را و فلاکت، بهجت را. راه رستگاری بشریت بر پا داشتن امپراتوری جهانی عشق است، عاری از موانع دینی و طبقاتی و فرقه ای و هرگونه ستمی.
  • حسد، اعتراف به عقدة حقارت است.
  • بهترین کار، خوابیدن است تا این غوغای دنیای دیوانه وار را نبینی و نشنوی.
  • میراث مشترک الهی این است که آدمی را به آدمی و آدمیان را به خدا بپیوندد و عشق، به گونة نورِ هدایتگر کائنات، به پیروزی دست یابد.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ، ﺷﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﺵ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ . ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ
ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ . ﭘﺪﺭ
ﺑﻪ ﺗﺎﺯﮔﯽ ﮐﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ
ﺟﺮﺍﺣﯽ ﭘﺮﺧﺮﺝ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ . ﺳﺎﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺁﻫﺴﺘﻪ
ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﻓﻘﻂ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﭘﺴﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ .
ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﻗﻠﮏ
ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ . ﻗﻠﮏ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ، ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ
ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ، ﻓﻘﻂ ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭ !
ﺑﻌﺪ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﻋﻘﺒﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻪ
ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺖ . ﺟﻠﻮﯼ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺑﻪ
ﺍﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺳﺮﺵ ﺷﻠﻮﻍﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﮐﻪ
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﭽﻪﺍﯼ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ .
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺯﺩ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ
ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ . ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ
ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ.
ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩ، ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ، ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ
ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺨﺮﻡ .
ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ؟ !
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ : ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ، ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺵ ﭼﯿﺰﯼ
ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﯾﻢ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ
ﺩﻫﺪ . ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺨﺮﻡ، ﻗﯿﻤﺘﺶ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ !
ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﮔﻔﺖ : ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﺎﻥ، ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻌﺠﺰﻩ
ﻧﻤﯽﻓﺮﻭﺷﯿﻢ.
ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ، ﺍﻭ
ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ، ﺑﺎﺑﺎﯾﻢ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺨﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﻣﻦ ﮐﺠﺎ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺨﺮﻡ؟
ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﻣﺮﺗﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ،
ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﻮﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .
ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺁﻩ ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ، ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﺎﺷﺪ !
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﭘﯿﺶ
ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﺭﻣﺴﺘﺮﺍﻧﮓ ﻓﻮﻕ ﺗﺨﺼﺺ ﻣﻐﺰ ﻭ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺩﺭ
ﺷﯿﮑﺎﮔﻮ ﺑﻮﺩ .ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﻐﺰ ﭘﺴﺮﮎ ﺑﺎ
ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﯾﺎﻓﺖ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﺮﺍﺣﯽ، ﭘﺪﺭ ﻧﺰﺩ ﺩﮐﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺷﻤﺎ
ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ، ﻧﺠﺎﺕ ﭘﺴﺮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ . ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ؟
ﺩﮐﺘﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻓﻘﻂ ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭ
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
داستان معنی دار و نکته دار در انتظار مرگ

حالش خیلی عجیب بود
فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم
دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم
من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم
با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم
گفتن: نه ، گفتم: چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم
کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
 

Similar threads

بالا