zina20
عضو جدید
روزی عربی فقیر و گرسنه از بازار بغداد عبور می کرد چشمش به دکان خوراک پزی افتاد . از بوی آن خوراکها خوشش آمد نان خشکی از توبره
خود بیرون آورد روی بخار دیگ خوراک گرفته چون نرم می شد می خورد . آشپز کاملا این منظره را نگاه می کرد تا نان آن عرب تمام شد چون
خواست برود آشپز جلوی او را گرفت و مطالبه ی پول نمود او گفت : چه پولی ؟ آشپز گفت : از بخار دیگ من استفاده کردی در این باره داد و
بیداد بلند شد . تصادفا بهلول از آنجا عبور می کرد عرب از بهلول تقاضای قضاوت کرد ، بهلول به آشپز گفت : آیا این مرد از غذای تو