مهدی مهدوی کیا :
این همه سال من گیر فوتبال بودم و از مادرم دور شدم ...
حالا که فوتبالم تمام شد،
الان که سرم خلوت است ...
دیگر مادری نیست که کنارش باشم.»
یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟” قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”…. از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که “فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.” عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود “عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آن ها را خاموش کرده است.”
[FONT=times new roman,times,serif]اے کاغذ سپید کہ همه ے دردهایم را بہ دوش میکشے [/FONT][FONT=times new roman,times,serif] یکبار دیگر رویت مے نویسم : / بے نهایت دوستش دارم /[/FONT]
زمين به مرد بودنت نياز داره ،
مردونه حرف بزن .
مردونه بخند .
مردونه عشق بورز .
...مردونه گريه کن
...
مردونه ببخش .
مرد باش ،
نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت
مردباش
و هيچوقت نامردي نکن
مخصوصا براي کسي که به مردونگيت تکيه کرده و باورت کرده
گاهی زن باش
انقدر زنانه
عشقت را نشان بده
با ناز سخن بگو
وقتی اخم میکند
خودت را برایش لوس کن
وقتی صدایش بغض دارد
ارام تمام پرده هارا بکش تا کسی نبیند
مردت بر شانه تو تکیه کرده
و وقتی نوبت توست
تمام پرده های را کنار بزن
تا خورشیدو ماه و ستارگان و اسمان
تماشایت کند
زمانی که
در اوغش مردت هستی و به او تکیه میکنی
بگذار تمام هستی بدانند
او تکیه گاه توست