ثانیه های خاکستری...

Bahar5746

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
«روحِ من در آن اتفاق ماند، و جسمم شروع به حرکت در زمان کرد. مثل اینکه مدت زیادی گذشته بود، ولی روحم طوری آن اتفاق را به یاد می‌آورد که انگار همین دیروز رخ داده بود.»
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
درد، رفیقی خاموش و وفادار؛
نه وعده می‌دهد و نه از عهد برمی‌گردد،
اما هر کجا که بروی
سایه‌وار در کنارت می‌ماند.

دیگران
در روزهای روشن می‌آیند و می‌روند،
با خنده‌ای کوتاه
و خاطره‌ای ناتمام؛
اما درد
شب‌های بلند را می‌شناسد
و تا سحر
پهلوی دل می‌نشیند.

نه شکایتی دارد
نه تمنایی؛
تنها گاهی
آهسته بر شانه‌ات می‌زند
تا یادت نرود
هنوز زنده‌ای.

چه رفیق عجیبی‌ست درد؛
بی‌دعوت می‌آید
بی‌خداحافظی می‌ماند
و از همه وفادارتر است
به دل تنهای من.🌹
 

Ahmad Engineer

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیا تا جوونی نرهده هنی به بانگ دلم همصدا بوئی
وفا نیکنه زندگی به کسی
ز یک سیچه ایخوی جدا بوئی

شوم شوه روزم شوه
پُر لاشُم سی گل توه
سوا که مو روم سراغ گل
ز بخت بدم گلم خوئه

مو چی مجنون سینه چاکم سیت
مث لیلی کر هلاکم سیت
اگر عهد دنیا تو خواستی مو بستم
اگر کوه قاف تو خواستی شکستم
قسم به هر کی که ایپرستی
قسم ایخُرم دُر هلاکم سیت
 

Ahmad Engineer

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شنیدم مصرعی شیوا ، که شیرین بود مضمونش!

منم مجنون آن لیلا، که صد لیلاست مجنونش!

غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند؛


که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش

صد بار گتمت همچین مکن
زلفای بورت چین چین مکن
گلم گلم گل بی خارم
ز دوریت زارو بیمارم
گوش نکردی حرف دلداره
دل زاروم غمگین مکن
 
بالا