درد، رفیقی خاموش و وفادار؛
نه وعده میدهد و نه از عهد برمیگردد،
اما هر کجا که بروی
سایهوار در کنارت میماند.
دیگران
در روزهای روشن میآیند و میروند،
با خندهای کوتاه
و خاطرهای ناتمام؛
اما درد
شبهای بلند را میشناسد
و تا سحر
پهلوی دل مینشیند.
نه شکایتی دارد
نه تمنایی؛
تنها گاهی
آهسته بر شانهات میزند
تا یادت نرود
هنوز زندهای.
چه رفیق عجیبیست درد؛
بیدعوت میآید
بیخداحافظی میماند
و از همه وفادارتر است
به دل تنهای من.
