ثانیه های خاکستری...

Bahar5746

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
«روحِ من در آن اتفاق ماند، و جسمم شروع به حرکت در زمان کرد. مثل اینکه مدت زیادی گذشته بود، ولی روحم طوری آن اتفاق را به یاد می‌آورد که انگار همین دیروز رخ داده بود.»
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
درد، رفیقی خاموش و وفادار؛
نه وعده می‌دهد و نه از عهد برمی‌گردد،
اما هر کجا که بروی
سایه‌وار در کنارت می‌ماند.

دیگران
در روزهای روشن می‌آیند و می‌روند،
با خنده‌ای کوتاه
و خاطره‌ای ناتمام؛
اما درد
شب‌های بلند را می‌شناسد
و تا سحر
پهلوی دل می‌نشیند.

نه شکایتی دارد
نه تمنایی؛
تنها گاهی
آهسته بر شانه‌ات می‌زند
تا یادت نرود
هنوز زنده‌ای.

چه رفیق عجیبی‌ست درد؛
بی‌دعوت می‌آید
بی‌خداحافظی می‌ماند
و از همه وفادارتر است
به دل تنهای من.🌹
 
بالا