دل خوش نزدیک است ! باورش کن !
و بگو !
داد بزن
آی، ای مردم شهر دل خوش نزدیک است
و اگر شاعر باران و طبیعت پرسید: " دل خوش سیری چند؟"
دست در دست شعورش بدهیم
تا که باهم برسیم سر یک کوچه سبز
و نشانش بدهیم، دل خوش یعنی که:
پدرت امشب هم به سلامت برگشت!
وقت صبحانه خدا،...
دل خوش نزدیک است ! باورش کن !
و بگو !
داد بزن
آی، ای مردم شهر دل خوش نزدیک است
و اگر شاعر باران و طبیعت پرسید: " دل خوش سیری چند؟"
دست در دست شعورش بدهیم
تا که باهم برسیم سر یک کوچه سبز
و نشانش بدهیم، دل خوش یعنی که:
پدرت امشب هم به سلامت برگشت!
وقت صبحانه خدا،...
به نام خدا...
من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که....»
معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کارست؟
آقا اجازه! شهید شده....
به نام خدا...
من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که....»
معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کارست؟
آقا اجازه! شهید شده....
سهم من لبخند توست که دلم را روشن می کند
جانم را حرارت می دهد
و سرمای لرزان وجودم را گرما می شود
سهم من تنها تو هستی تنها تو
تو
نه تنها سهم من بلکه سهم همه ی گم شدگان این مسیر مابین هستی
که پایانش با تو و اغازش هم باتوست
سهم من تویی
تو
مرا تنها مگذار
سهم من لبخند توست که دلم را روشن می کند
جانم را حرارت می دهد
و سرمای لرزان وجودم را گرما می شود
سهم من تنها تو هستی تنها تو
تو
نه تنها سهم من بلکه سهم همه ی گم شدگان این مسیر مابین هستی
که پایانش با تو و اغازش هم باتوست
سهم من تویی
تو
مرا تنها مگذار