چه می پرسی ز فریادی که پنهان در گلو دارم ............ که مُهر خامُشی بر لب ز بیم آبرو دارم
میان گریه می خندم میان خنده می گریم .................. خدا را با خیال خویش این سان گفتگو دارم
دست گیری کن ز دستی که به دستت چشم اوست ........ تا به محشر دست گیرد از تو خواجه دست دوست
این بیت شعر رو الآن خودم سرودم و در یک بیت 5 بار کلمه ی دست به کار رفته
زمانه پندی آزاد وار داد مرا ....................... زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری ....... بسا کسا که به روز تو آرزومند است
دلم بی وصل تو شادی نبینه .......................... به غیر از محنت آزادی نبینه
خراب آباد دل بی مقدم تو .............................. خدایا هرگز آبادی نبینه