یك روز او دست بچه اي را گرفت و به دكان سلماني برد. به سلماني گفت: من عجله دارم، اول سر مرا بتراش ، بعد هم موهاي بچه را بزن. سلماني سر او را تراشيد. او كلاهش را بر سر گذاشت و گفت: تا موهاي بچه را اصلاح كني برمي گردم. سلماني سر بچه را هم اصلاح كرد ولي خبري از آمدن او نشد به بچه گفت: چرا پدرت نمي...