خواب داز...
خواب داز...
روزی یکی از نگهبانان خزانه ای به خدمت پادشاه آمد وگفت:خوابی دیده ام اجازه میخواهم تا عرضه دارم.
پادشاه گفت بگو.
نگهبان خوابی بسیار داز تعریف کرد بطوریکه ساعتها وقت پادشاه را گرفت.
سپس پادشاه گفت:او را از این ساعت از خدمت عزلش نمائید.پرسیدند چرا؟ گفت:
از خواب درازی که...