ﻣﺮدی در ﮐﻨﺎر ﺟﺎده، دﮐﮫ ای درﺳﺖ ﮐﺮد و در آن ﺳﺎﻧﺪوﯾﭻ ﻣﯽ ﻓﺮوﺧﺖ. ﭼﻮن ﮔﻮﺷﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮد، رادﯾﻮ ﻧﺪاﺷﺖ. ﭼﺸﻤﺶ ھﻢ ﺿﻌﯿﻒ ﺑﻮد،
ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ روزﻧﺎﻣﮫ ھﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاﻧﺪ. او ﺗﺎﺑﻠﻮﯾﯽ ﺑﺎﻻی ﺳﺮ ﺧﻮد ﮔﺬاﺷﺘﮫ ﺑﻮد و ﻣﺤﺎﺳﻦ ﺳﺎﻧﺪوﯾﭻ ھﺎی ﺧﻮد را ﺷﺮح داده ﺑﻮد. ﺧﻮدش ھﻢ ﮐﻨﺎر دﮐﮫ
اش ﻣﯽ اﯾﺴﺘﺎد و ﻣﺮدم را ﺑﮫ ﺧﺮﯾﺪن ﺳﺎﻧﺪوﯾﭻ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽ ﮐﺮد و ﻣﺮدم...