خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها { روزگار} ؛
یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.
زمانه ایست که خیلی خیلی ، چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.
حرفهایم را تعبیر میکنی ...
سکوتم را تفسیر !
دیروزم را فراموش ...
فردایم را پیشگویی !
به نبودنم مشکوکی ... در بودنم مُردَد !
از هیچ گلایه میسازی ... از همه چیز بهانه !
من ... !!!
کجای این نمایشم . . . ؟!