پیش دبستانی که بودم یبار قرار بود بریم اردو باغ وحش .بابام به من داشت سفارش میکرد که رفتی اونجا دستتو نکنی تو قفس شیرا و ببرا انگشتاتو میخورن. منم گفتم باشه...
خلاصه رفتیم باغ وحشو و منم اونجا همش حواسم بود که دستمو تو قفس شیرا و ببرا نکنم .وقتی داشتم برمیگشتم تو راه همش انگشتامو میشمردم که یه...