تو هال سوییت خوابگامون یه آیینه قدی داتیم که هرکی جلو در ورودی بود اونی که جلو آیینه نشسته بودو میتونست ببینه ...
یبار سرپرستمون اومد حضورو غیاب کرد و یه حرفایی هم زد که منو دوستام خوشمون نیومد ...منم بی صدا اداشو در آوردم ...که چشتون روز بد نبینه به ثانیه نکشید سرپرستمون گفت شکیبا دیدمت...