به یکیشون میگه میشه به نگهبان راستگو بگی در آزادی رو نشون بده . ( چه جوری میشه جواب یه سوالو اونی که همیشه دروغ می گه بده با جواب راستگوئه یکی باشه ؟ )
ساده با تو حرف می زنم
این پرنده ای که من کشیده ام
چرا نمی پرد؟
این ستاره
سرد و کاغذی است
این درخت
بی بهار مانده است
دانه های این انار طعم مرگ می دهد
من دلم گرفته…
هر چه می روم… نمی رسم
سرت را بالا بگیر ،
سینه سپر کن ،
صدایت را ته حلقت بینداز و
فریاد بزن : " من فراموشش کردم ! "
.... و بعد نوک بینی ات را بگیر و
تا ته بی نهایت برو !
پینوکیوی بیچاره !