روز و روزگار
روز و روزگار
تا به فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقف کار از دست رفت
تا کمر بستم، غبار از کاروان برجا نبود
از کمین تا سر بر آرم، شکار از دست رفت
داغ های نا امیدی یادگار از خود گذاشت
خرده عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
تا نقس را راست کردم، ریخت اوراق حواس
دست...