دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل: هوس لبخندی است.
خیره چشمانشبا من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر...