تا بحال شده انگشتانت چنگ بیندازد بر شانه هایت و خراششان دهد تا سینه ات؟
بعد زجه بزنی زانو بزنی و های های گریه کنی؟
پیشانیت را زمین بگذاری ناله کنی
و سرت را بلند کنی و فریاد بزنی خدایا اخر چرا؟
شده داغی اشکهایت گونه هایت را بسوزاند
بغض امانت را ببرد و حسرت مرگ را بکشی؟
اگر کارت روزی ب اینجا...