آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
خبر مهم
شرکت مخابرات ایران از تاریخ ۲۰ مهر به بعد به تمام کسانی که از یاهو در ایران استفاده میکنند یک ایمیل خواهد زد.
عنوان ایمیل:کارت اینترنت مجازی
وقتی این ایمل رو باز میکنید فايل ضميمه شده كه با حجم ۳۲...
خبر مهم
شرکت مخابرات ایران از تاریخ ۲۰ مهر به بعد به تمام کسانی که از یاهو در ایران استفاده میکنند یک ایمیل خواهد زد.
عنوان ایمیل:کارت اینترنت مجازی
وقتی این ایمل رو باز میکنید فايل ضميمه شده كه با حجم ۳۲...
خبر مهم
شرکت مخابرات ایران از تاریخ ۲۰ مهر به بعد به تمام کسانی که از یاهو در ایران استفاده میکنند یک ایمیل خواهد زد.
عنوان ایمیل:کارت اینترنت مجازی
وقتی این ایمل رو باز میکنید فايل ضميمه شده كه با حجم ۳۲...
خبر مهم
شرکت مخابرات ایران از تاریخ ۲۰ مهر به بعد به تمام کسانی که از یاهو در ایران استفاده میکنند یک ایمیل خواهد زد.
عنوان ایمیل:کارت اینترنت مجازی
وقتی این ایمل رو باز میکنید فايل ضميمه شده كه با حجم ۳۲...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با...