نتایح جستجو

  1. I

    مشاعرۀ سنّتی

    تا نیابم آن چه در مغز منست یک زمانی سر نخارم روز و شب تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب می​زنی تو زخمه و بر می​رود تا به گردون زیر و زارم روز و شب
  2. I

    مشاعرۀ سنّتی

    دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد با پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت
  3. I

    مشاعرۀ سنّتی

    یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد / دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
  4. I

    مشاعرۀ سنّتی

    در هوایت بی​قرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب
  5. I

    مشاعرۀ سنّتی

    من تو را مشغول می​کردم دلا / یاد آن افسانه کردی عاقبت در دل و جان خانه کردی عاقبت / هر دو را دیوانه کردی عاقبت عشق را بی​خویش بردی در حرم / عقل را بیگانه کردی عاقبت یا رسول الله ستون صبر را / استن حنانه کردی عاقبت
  6. I

    مشاعرۀ سنّتی

    می​کشم مستانه بارت بی​خبر / همچو اشتر زیر بارم روز و شب تا بنگشایی به قندت روزه​ام / تا قیامت روزه دارم روز و شب زان شبی که وعده کردی روز بعد / روز و شب را می​شمارم روز و شب
  7. I

    مشاعرۀ سنّتی

    روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست / بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سریست با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من / از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
  8. I

    مشاعرۀ سنّتی

    تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده که معلومم نیست کاين دم که فرو برم برآرم یا نه
  9. I

    مشاعرۀ سنّتی

    دنيا ديدی و هر چه ديدی هيچ است و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است سـرتاسـر آفـاق دویـدی هیـچ است و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است
  10. I

    مشاعرۀ سنّتی

    رندان سلامت می​کنند جان را غلامت می​کنند / مستی ز جامت می​کنند مستان سلامت می​کنند آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو / وان نور روزم را بگو مستان سلامت می​کنند
  11. I

    مشاعرۀ سنّتی

    نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی / که به دوستان یک دل سر دست برفشانی مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم / تو میان ما ندانی که چه می​رود نهانی
  12. I

    مشاعرۀ سنّتی

    کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست
  13. I

    مشاعرۀ سنّتی

    مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم من و بالای مناره که تمنای تو دارم
  14. I

    مشاعرۀ سنّتی

    به دو صد بام برایم به دو صد دام درایم چه کنم اهوی جانم سر صحرای تو دارم
  15. I

    مشاعرۀ سنّتی

    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
  16. I

    مشاعرۀ سنّتی

    در هوایت بی​قرارم روز و شب / سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم / روز و شب را کی گذارم روز و شب
  17. I

    مشاعرۀ سنّتی

    در عشق تو پروای بد اندیشم نیست / سرمستم و اندیشه و تشویشم نیست تا چند ز یاران خبر از من پرسی؟ / ای بی خبر از من خبر از خویشتنم نیست
  18. I

    مشاعرۀ سنّتی

    شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
  19. I

    مشاعرۀ سنّتی

    تا به سالی نیستم موقوف عید / با مه تو عیدوارم روز و شب زان شبی که وعده کردی روز بعد / روز و شب را می​شمارم روز و شب بس که کشت مهر جانم تشنه است / ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
  20. I

    مشاعرۀ سنّتی

    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید بایداز این ورطه رخت خویش
بالا