نوای بارانوای باران باران... شیشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما... چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
بسوزان
بسوزان…همه ی برگ های ریخته ام را…برگ برگ خاطراتم را بسوزان…قلب های کنده شده بر تنه ام…نام های حک شده را…یادگاری ها را بسوزان…د
این فکر روسپی را…این اندیشه ی هر جایی را به سنگسار شراره های...