خدا را یافتی مسافر ؟
خدا را یافتی مسافر ؟
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن،
درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است...