نتایح جستجو

  1. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    پاداش ادمین پاداش ادمین یکی از مدیران ادمین (آرچی)، پیرجو را در گوشۀ خرابه ای از باشگاه بدید و گفت: “چرا اینجا نشسته ای؟ برخیز و نزد ادمین برو که به هر دیوانه، پنج درم پاداش می دهد.” پیرجو بخندید و گفت: “اگر راست می گویی، تو برو که به تو ده درم خواهد داد، چرا که دیوانگی تو دو برابر دیگران است.”
  2. پیرجو

    http://www.www.www.iran-eng.ir/showpost.php?p=1360969&postcount=26 و...

    http://www.www.www.iran-eng.ir/showpost.php?p=1360969&postcount=26 و http://www.www.www.iran-eng.ir/showpost.php?p=1360980&postcount=27
  3. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    انتخاب انتخاب جنگی سخت میان دو لشکر در گرفته بود. یکی از سپاهیان لشکری سویل بوی بود که در حال شکست بود، رو به فرار نهاد.... گفتند: “کجا می گریزی، نامرد!!” گفت: “اگر بگویند فلانی از میدان جنگ گریخت لعنت الله، مرا خوشتر از آن است که بگویند فلانی کشته شد رحمت الله.”
  4. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    گناه کار گناه کار آورده اند که دومان خری داشت که هیلیش آن را بدزدید. دومان هم حیران و سرگردان از این و آن سراغ خر را می گرفت. یکی گفت: “گناه تو بود که خر را خود نبسته بودی.” دیگری (سویل بوی) گفت: “گناه غلام تو بود، که در طویله را باز گذاشته بود.” دومان که درمانده شده بود، گفت : “راستی که همۀ...
  5. پیرجو

    http://www.www.www.iran-eng.ir/showpost.php?p=1360943&postcount=25

    http://www.www.www.iran-eng.ir/showpost.php?p=1360943&postcount=25
  6. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    دم بریده دم بریده اورده اند روزی دم بریده باشگاه مهندسان( Sharif_) به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند. نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون ان که متوجه شود نامه را مي فرستد . در اين حال در...
  7. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    پیشى گرفتن در بخل ورزى پیشى گرفتن در بخل ورزى سه نفر بخیل( kachal63,nasimkhordad, negar1213 ) پیش هم نشسته بودند. یکى از آنها پرسید: تو چه اندازه بخیلى؟negar1213 گفت: من به اندازه اى بخیلم که اگر سفره اى پهن باشد و در حال ناهار خوردن کسى برسد، سفره را جمع مى کنم تا مبادا به او بگویم بسم الله و...
  8. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    ایثار در انبار ایثار در انبار فانوس تنهایی خرقه اى به پیرجو داده و خبر آن به گوش پدرش رسید. پدر او را سرزنش کرد. پسر گفت: در کتابى خوانده بودم که هر کس بزرگى مى خواهد، باید هر چه دارد، ایثار کند. براى همین، من آن خرقه را ایثار کردم. پدر گفت: اى ابله! لفظ ایثار را غلط خوانده اى. بزرگان گفته اند...
  9. پیرجو

    http://www.www.www.iran-eng.ir/showpost.php?p=1360826&postcount=22

    http://www.www.www.iran-eng.ir/showpost.php?p=1360826&postcount=22
  10. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    آبجی معمار داشت نان و عسل مى خورد که رها داخل شد، آبجی معمار زود نان را برداشت و زیر چادر خود پنهان کرد. رها دستش را براى عسل دراز کرد. آبجی معمار گفت: مى خواهى عسل بدون نان بخورى؟ والله، اى خواهر از خوردن عسل دلت مى سوزد. رها گفت: دروغ مى گویى، دل تو مى سوزد، نه دل من....
  11. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    دعای فلق دعای فلق ثروتمند بخیلى (Sparrow) به فلق انگشتر بى نگین داد و به او التماس دعا گفت. فلق هنگام دعا بر بالاى منبر گفت: الهى! این شخص را که به من انگشترى داد، قصرى به او بده که چهار دیوار داشته باشد و سقف نداشته باشد. وقتى فلق از منبر پایین آمد، آن Sparrow گفت: من قصرى را که سقف نداشته...
  12. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    هیلیشی مسلمان شد، فلق گفت تو اکنون چنانی که حالی از مادر متولد شده یی، بعد از شش ماه اهل باشگاه او را پیش فلق آوردند که این نو مسلمان نماز نمی گزارد، فلق گفت چرا که اهل نمازی می کنی؟ گفت نه تو وقتی که مسلمان شدم گفتی که این زمان از مادر متولد شده یی؟ از آن تاریخ شش ماه بیش نگذشته است و هرگز آدم...
  13. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    چه بگوییم! چه بگوییم! هیلیشی نزد قاضی پیرجو آمد و دعوی کرد که فلان آرامش مرا گفته است زر مزن، گفت غلط گفته است تو برو کار خود را باش.
  14. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    روزی ادمین، bmd را بدید که پُشتواره ی خار می کشد. بر او رحمش آمد. گفت: (( ای bmd پیر دو سه دینار زر می خواهی یا درازگوشی، یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم، تا از این زحمت خلاصی یابی)). bmd پیر گفت: (( زر بده، تا در میان بندم و بر درازگوشی بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به...
  15. پیرجو

    [IMG]

    [IMG]
  16. پیرجو

    [IMG]

    [IMG]
  17. پیرجو

    [IMG]

    [IMG]
  18. پیرجو

    [IMG]

    [IMG]
  19. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    قسم حضرت عباس یا دم خروس ¿ قسم حضرت عباس یا دم خروس ¿ روزی دزد سوسولی ( Sky Shield ) خروس پیرجو را بدزدید و در کیسه اش گذاشت, پیرجو که دزد سوسول را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده! دزد سوسول بعد از خوردن قسم حضرت عباس و کلی دگر گفت: من خروس تو را ندیده ام, پیرجو دفعتا دم...
  20. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    هم خودت راحت می شوی هم اطرافیانت¿ هم خودت راحت می شوی هم اطرافیانت¿ هیلیش بد اخلاقی نزد طبیب پیرجو آمد و گفت: حال من خوب نیست.غذایم هضم نمی شود.چشم هایم خوب نمی بیند.اطرافیانم حرف من را گوش نمی دهند... پیرجو گفت داروی درد تو این است که تا سه روز پیاپی هیچ نخوری و نیاشامی! هیلیش گفت: آن وقت...
بالا