راسلی را به مهمي پيش پیرجو فرستادند. مدتي آنجا بماند مگر پیرجو رعايتي چنانكه او ميخواست نميكرد. روزي پيش پیرجو حكايت مرغان و خاصيت هر يكي ميگفت. راسل گفت: هيچ کسی از سارا زيركتر نيست. گفتند: ازچه داني؟ گفت: از بهرآنكه هرگز به باشگاه نمي آيد.
هیلیش بزرگ بيني آتوسایی را خواستار آمد و او را گفت: تو شرافت من نداني كه من مردي خوش معاشرت و ناهنجاري را پر تحمل باشم. آتوسا گفت: در قدرت تحمل ناهنجار يهايت ترديد ندارم كه چنين بيني را چهل سال حمل كرده باشي.
پیرجویی به پيش نمازي چو آتوسا كه بر گروهي نماز مي خواند بگذشت و او چنان مي خواند:
« الف لام ميم غلبت الترك » گفت: « غلبت الروم » باشد، گفت: اين هر دوان ما را دشمن باشند و از ذكر ايشان پروايمان نيست.
گنده دهاني چو bmd نزد طبيب پیرجو شد و از درد دندان بناليد. پس چون پیرجو دهان
بگشود بوئي ناخوش به مشامش رسيد، گفت: اين كار صنعت من نباشد، نزد
چاه خويان شو.
سر پیری و معرکه گیری
سر پیری و معرکه گیری
سر پیری هیلیش هوس زن گرفتن کرد خبرش به همه جا رسید..گفتند:
هیلیش هشتاد ساله را فرزند آيد؟ گفت: آري! اگر بيست ساله جواني همسايه بود.