نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    كوي دوست

    من سکوت خویش را گم کرده ام لاجرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم ای سکوت ای مادر فریاد ها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو ، راهی داشتم چون شراب کهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر...
  2. محـسن ز

    سلام ممول جان خیلی زیبا بودن دستت درد نکنه ای روی ماه منظر تو نو بهار حسن خال و خط تو مرکز حسن و...

    سلام ممول جان خیلی زیبا بودن دستت درد نکنه ای روی ماه منظر تو نو بهار حسن خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن در چشم پر خمار تو پنهان فسون سحر در زلف بی قرار تو پیدا قرار حسن ماهی نتافت همچو تو از برج نیکویی سروی نخاست چون قدت از جویبار حسن خرم شد از ملاحت تو عهد دلبری فرخ شد از لطلفت تو روزگار حسن...
  3. محـسن ز

    غزل و قصیده

    شوریده کرد شیوه‌ی آن نازنین مرا عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا غم همنشین من شد و من همنشین غم تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا زینسان که آتش دل من شعله میزند تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرار تا یکزمان قرار بود بر زمین مرا از دور دیدمش خردم گفت دور از او دیوانه میکند...
  4. محـسن ز

    شعر نو

    من سکوت خویش را گم کرده ام لاجرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم ای سکوت ای مادر فریاد ها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو ، راهی داشتم چون شراب کهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر...
  5. محـسن ز

    فراق یار

    روزهایی که بی تو می گذرد گرچه با یاد توست ثانیه هاش آرزو باز میکشد فریاد در کنار تو می گذشت ایکاش
  6. محـسن ز

    كوي دوست

    تو در کنار پنجره نشسته ای به ماتم درخت ها که شانه های لخت شان خمیده زیر پای برف من از میان قطره های گرم اشک که بر خطوط بی قرار روزنامه می چکد من از فراز کوه های سر سپید و کوره راه های نا پدید نگاه می کنم به پاره پاره های تن به لخته لخته های خون که خفته در...
  7. محـسن ز

    سلام دوست عزیز احوال شما خوب هستید نه خدارو شکر کسی اذیتم نکرده البته اذیت دوستان همش لطف و...

    سلام دوست عزیز احوال شما خوب هستید نه خدارو شکر کسی اذیتم نکرده البته اذیت دوستان همش لطف و مهربانی است
  8. محـسن ز

    ممنون ممنون دوست خوبم از این همه تجربه زیبایی

    ممنون ممنون دوست خوبم از این همه تجربه زیبایی
  9. محـسن ز

    خب اگه تام و جری نگاه کنه خشن میشه همیشه باید از دستش فرار کنی تو هم راه حل دادی اومدی درستش کنی...

    خب اگه تام و جری نگاه کنه خشن میشه همیشه باید از دستش فرار کنی تو هم راه حل دادی اومدی درستش کنی بد ترش کردی یه دفعه به خودش نگی دیگه باید خونه رو بذاریم بریم
  10. محـسن ز

    سلام شادمهر جان این دختر منو اذیت نکن من این دخترا مو روی پر قو بزرگ کردم نباید از گل بالاتر...

    سلام شادمهر جان این دختر منو اذیت نکن من این دخترا مو روی پر قو بزرگ کردم نباید از گل بالاتر بهشون بگی یه کم ملا طفت مخصوصا این دخترم خیلی زود رنجه نه این که فیلم هندی زیاد نگاه میکنه حساسه
  11. محـسن ز

    كوي دوست

    بر درد قهوه افکند یک نگاه صد ساله پیر زن چینی فتاد به پیشانی اش ز غم یک دم سکوت یک لحظه اضطراب فال من است ؟ که می بیند سالخورده زن ابرو رهاند ز گره فنجان گرفت دور دنبال گمشده بود در سرنوشت من از عشق و لاله و شمعدان و تاج گفت از...
  12. محـسن ز

    سلام دوست من خوشحالم می بینم شما رو خوب هستید

    سلام دوست من خوشحالم می بینم شما رو خوب هستید
  13. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای گشتم و چندی به سر شدم
  14. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت تا دور شدی از برم ای طرفه بغداد شد دامن من دجله‌ی بغداد ز دستت
  15. محـسن ز

    غزل و قصیده

    گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست گفتا که پری را چکنم رسم چنانست گفتم که نقاب از رخ دلخواه برافکن گفتا مگرت آرزوی دیدن جانست گفتم همه هیچست امیدم ز کنارت گفتا که ترا نیز مگر میل میانست گفتم که جهان بر من دلتنگ چه تنگست گفتا که مرا همچو دلت تنگ دهانست گفتم که بگو تا بدهم جان گرامی گفتا که ترا خود...
  16. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تا معطر کنم از لطف نسی تو مشام شمه ای از نفخات نفس یار بیار کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوه ای زان لب شیرین شکر بار بیار
  17. محـسن ز

    فراق یار

    به خاطر تو گذشتم زیاد گار گذشته توهم گذشتی و حیران شدم بکار گذشته گذشت عمر عزیزم و تورا ندیده گذشتم زخاطرات غم انگیز انتظار گذشته بشوی از رخ زرد من ای سرشک خدارا غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته بهار زندگیم شد خزان وخیر ندیدم نه از خزان کنونی نه از بهار گذشته نشاط و شور جوانی زکف به عشق تو دادم...
  18. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    زدست محبوب ندانم چون کنم وز هجر رویش سینه جیحون کنم
  19. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطفهای بیکران کرد
  20. محـسن ز

    كوي دوست

    مرا یاقوت او قوت روانست ولی اشکم چو یاقوت روانست رخش ماهست یا خورشید شب پوش خطش طوطیست یا هندوستانست صبا از طره‌اش عنبر نسیمست نسیم از سنبلش عنبر فشانست میانش یکسر مو در میان نیست ولیکن یک سر مویش دهانست شنیدم کان صنم با ما چنان نیست ولیکن چون نظر کردم چنانست ز چشمش چشم پوشش چون توان داشت که...
بالا