زندگي ...
زندگي ...
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر اين كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوايل، خداوند را فقط يك ناظر مى ديدم، چيزى شبيه قاضى دادگاه كه همه عيب و ايرادهايم را ثبت ميكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد. به اين ترتيب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لايق...