نتایح جستجو

  1. shirin.agro

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای...
  2. shirin.agro

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی اگر برده عادات خود...
  3. shirin.agro

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    عشق بازی به همین آسانی است که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهموارۀ باران با دشت برف با قلۀ کوه رود با ریشۀ بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه‌ای با آهو برکه‌ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و...
  4. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت " فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را بتو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت .سقراط از او خواست که به سوی دیگر رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب...
  5. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    امت فاکس نویسنده و فیلسوف معاصر ، هنگام نخستین سفرش به امریکا برای اولین بار در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت. وی که تا ان زمان ، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ، ناشکیبایی او از اینکه می دید...
  6. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت .او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار میکردو او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه میکرد.همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشتو به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی میکرد.اما همیشه میترسید که مبادا او...
  7. shirin.agro

    [IMG] سلام ممنون دوست خوبممممممم

    [IMG] سلام ممنون دوست خوبممممممم
  8. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتراست عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند ولی برای اینکه به این سن برسد ، باید تصمیم دشواری بگیرد زمانیکه عقاب به 40 سالگی می رسد، چنگالهای بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند. نوک بلند و تیزش ، خمیده و کند می شود. شهبال های کهن سالش...
  9. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    نتیجه گیری بدون دانستن تمامی حقایق مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت...
  10. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    روزي دانشـــمندى آزمايــش جالــبى انجام داد. او يك آكواريوم سـاخت و با قرار دادن يک ديوار شيــشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقســيم ‌کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى...
  11. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب. کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه ، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند...
  12. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    روزي خانمي هنگام خروج از منزلش سه پيرمرد با ريش بلند سپيد ديد كه جلوي در خانه اش نشسته اند. او به آنها گفت، " من شما را نمي شناسم ولي فكر مي كنم بايد گرسنه باشيد. لطفا داخل شويد تا چيزي براي خوردن براي شما آماده كنم." آنها پرسيدند، " آيا همسر شما در منزل است؟" زن پاسخ داد: " خير ، سر كار...
  13. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    مانع مانع در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که...
  14. shirin.agro

    داستان هاي كوتاه

    مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مي‌اندازد. صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه ميکني؟ اين صدفها را در...
  15. shirin.agro

    :w27::w27::w27:

    :w27::w27::w27:
  16. shirin.agro

    [IMG]

    [IMG]
  17. shirin.agro

    [IMG]

    [IMG]
  18. shirin.agro

    [IMG]

    [IMG]
  19. shirin.agro

    [IMG]

    [IMG]
  20. shirin.agro

    [IMG]

    [IMG]
بالا