یکی بود یکی نبود
یه زن و شوهر خیلی فقیری بودند که توی یه خونه ی خیلی کوچیک زندگی می کردن
و با یه پیرزن جادوگر همسایه بودن
توی باغچه ی پیرزن تربچه نقلی بوده و زنه که حامله بوده هر روز اونا رو می دیدیه ویار تربچه نقلی می کنه
و از شوهرش می خواد تربچه نقلی براش بخره ‘ شوهره اون روز هر چی کار می کنه...