ولی بعد از اون راپونزل همیشه اوازهای غمگین می خونده‘از طرف دیگه
پادشاه از همه جا دکتر واسه پسرش خبر می کنه ولی نمی تونن درمانش کنن‘
تا اینکه به پیشنهاد یکی از دکترا اونو سوار اسب می کنن و برای گشت و گذار بیرون میبرن
از قضا اونو نزدیک همون رود خونه ای می برن که راپونزل اونجا بوده
وقتی شاهزاده...