فصل ۲ رمان هم فقس
بازم تنها شدم ولی این بار به تنهایی احتیاج داشتم.دلم می خواست با خودم وخدای خودم خلوت کنم.به دور از مشغله دنیا.صبح ها که بیدار می شدم کنار ساحل قدم می زدم ,روی سنگ ها می نشستم و به امواج بی قرار دریا نگاه می کردم.غروب ها می رفتم و توی شهر می گشتم و شب ها روی بالکن ویلا می...