فصل۴رمان هم قفس
ساعتی از سه نیمه شب گذشته بود،همیشه وقتی نامه های افشین رو می خوندم می رفتم تو رویا و صحنه های نامه رو توی ذهنم تجسم می کردم.مو به مو و خط به خط نامه ها رو حفظ بودم ولی خوندنش بدنم رو داغ می کرد و خون گرمی،توی رگهام می جوشید.دیگه از پیدا کردن افشین نا امید شده بودم.هر کاری که از...