هرگز نیا
قول بده که خواهی آمد ... اما هرگز نیا !
اگر بیایی ، همه چیز خراب می شود .
دیگر نمی توانم اینگونه بااشتیاق به دریا و جاده خیره شوم .
من خو کرده ام به این انتظار ، به این پرسه زدنها در اسکله و ایستگاه .
اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم ؟
(رسول یونان)
دراز می کشم و می میرم
اگر مرا دوست نداشته باشی ، دراز میکشم و میمیرم .
مرگ نه سفری بیبازگشت است و نه ناگهان محو شدن .
مرگ ، دوست نداشتن توست
درست آنموقع که باید دوست بداری ...
(رسول یونان)..
در اتاق تاریک
وقتی سیگارم را روشن می کردم
به شعله کبریت خیره ماندم
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد!
--------------
رسول یونان
.
.
مانده ام
چگونه تو را فراموش کنم
اگر تو را فراموش کنم
باید...
سال هایی را نیز که با تو بودم
فراموش کنم
دریا را فراموش کنم
و کافه های غروب را
باران را
اسب ها و جاده ها را
باید
دنیا را
زندگی را
و خودم را نیز فراموش کنم
تو با همه چیز در آمیخته ای
" رسول يونان "
محبت
پدرم در قاب عکس
آفتاب در پنجره
من روی کاناپه.
پدرم از کاغذ
آفتاب از نور
من از گوشت و پوست
محبت نزدیک ساخته
ما را به هم
چون نفرت که دور می کند
شیشه و سنگ را.
حکایت
کشتی ها او را به نام صدا زدند
گریه کنان
گریه کنان
گفت:"رفتم".
تا به خود بیایم و بگویم نرو
مثل ترانه ای نسروده
در میان دود سیگار گم شد
داستان عشق من چنین پایان گرفت.