پايينتر از درهای دور
رو به رديفِ صنوبرانِ سوخته مینگرم
آنجا هميشه پيش از غروب
مَحرمانِ مخفیترين ترانههای مگو
سايهسارِ ترا بر ديوارِ مُشرف به چينههای شکسته ديدهاند:
میآيی، پيراهنِ کبودِ بارانخوردهای را در باد
رو به رويای خورشيدِ خسته میگيری
دست به دامنِ روشنايی،...