نتایح جستجو

  1. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    مرسی ملود ی جان ببخش خیلی طولانی شد ممنون :cry:
  2. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    شرمنده به نظر اینقدر طولانی نمیامد ببخشید خستتون کردم (بین پستهاتون هی پست می زدم)
  3. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    فردا كه شد بي اختيار همين كار را كرد و پسرك از آنكه آنها بروند به سر آن چشمه رفت و منتظر پادشاه نشست و تا ديد كه پادشاه دارد ميآيد خودش را زير درختي پنهان كرد. پادشاه رسيد به سر چشمه و به وزيران خودش گفت كه:«شما دور بشويد» چون وزيران از آنجا دورشدند يك صداي زنگ به گوش او رسيد كه از هوش رفت پسرك...
  4. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    پوستين دوز هم آن را حاضر كرد و داد، پسر هم رفت به شهر حلب و آنجا ايستاد تا روزي كه خبر دادند پادشاه ميخواهد به حمام برود حمام را خلوت كردند. چون شب شد پسرك رفت و خودش را در گوشه اي از حمام پنهان كرد. صبح آن روز كه پادشاه وارد حمام شد جز پادشاه كسي ديگر در حمام نبود. پادشاه هنوز داشت رخت هاش...
  5. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    در اين موقع پسرك از فرصت استفاده كرد و صندوق را چنان برد كه حتي پرنده هم نديد. دعواها كه خوابيد مردن نگاه كردند ديدند اثري از صندوق نيست. خبر به پادشاه دادند. پادشاه كه ديگر به تنگ آمده بود دستور داد كه جار بزنند هر كس اين كارها را كرده بيايد خودش را معرفي كند دختر كوچكم را به او ميدهم. پسر...
  6. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    چند تا فراش را با او كرد تا بروند خبري بياورند. فراش ها به در هر خانه اي مي رفتند دست خون آلودي روي در مي ديدند اما توي خانه ها چيزي نمي ديدند. چندين خانه كه رفتند و اثري از گوشت شتر نديدند اوقاتشان تلخ شد و چند تا، تي پا به پيرزن زدند و او مرد. رفتند به پادشاه گفتند:«قربانت گرديم ما چيزي...
  7. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    شتر همانطور كه در شهر راه ميرفت، رسيد به در خانه پسرك، پسرك اين بر و آن بر راه نگاه كرد ديد هيچكس نيست در يك چشم بهمزدن شتر را به خانه برد و در را بست و جواهرات را از روي شتر برداشت و شتر را كشت و توي زير زمين مخفي كرد. چند ساعتي كه از اين ماجرا گذشت خبر به پادشاه دادند كه در شهر ديگر اثري از...
  8. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    و پادشاه دستور داد كه ديگ هاي حليم درست كنند و بين مردم پخش كنند. حليم را درست كرده بودند و نزديك ظهر بود كه پسرك به يك نفر پول فراوان داد با يك اسب تندرو و گفت:«تو بايد جلو پادشاه كه هميشه وقت عصر در جلو قصر مي نشيند، بروي و بگوئي كه همه اين كارها را من به سر وزيرت آورده ام. حالا هر كار كه...
  9. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    چند خم از شراب پر كرد و روي خرش گذاشت و عصر راه افتاد و از جلو قصر عبور كرد هنوز به در قصر نرسيده با صداي بلند به الاغش هي زد و گفت:«هين... هين شراب ها ترش شد.» حكيم باشي ها از بالاي قصر پيرمرد را ديدند و او را صدا زدند و گفتند:«بابا پيرمرد شراب هات را بيار بالا» ولي پيرمرد گفت:«اي آقا من از كجا...
  10. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    چون چند روزي از اين ماجرا گذشت باز پسر پر را به صورتش زد و خودش را به شكل يك طبيب درآورد و رفت چمدان خودش را برداشت و به بالين وزير چون چند تا فراش آنجا ايستاده بودند، به آنها فرمان داد: از اينجا برويد كه من ميخواهم وزير را معالجه كنم. اتاق را خلوت كردند و پسر به بالين وزير رفت. زخم بندي هاي...
  11. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ظهر شد رفت ديد تمام محله هاي شهر خلوت است و كسي نيست. از فرصت استفاده كرد رفت به بالين وزير گفت:«جناب وزير اجازه بدهيد سرتان را اصلاح كنم» وزير با اشاره گفت:«اصلاح كن.» پسر پاكي خودش را از چمدانش در آورد و چنان به وسط سر وزير زد كه پوست سرش را برگرداند و استخوانش نمايان شد. و طرف صورتش را هم...
  12. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    پادشاه دستور داد كه در را بشكنند و داخل خانه بروند. فراش ها فرمان شاه را اجرا كردند در خانه را شكستند داخل خانه شدند ديدند توي خانه وزير پرنده هم پر نمي زند. خبر به پادشاه دادند و گفتند:« اثري از آثار وزير نيست و خانه اش هم خالي است» پادشاه گفت:« تمام اتاق هاي خانه را بگرديد» فراش ها اتاق ها را...
  13. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    دختر در حياط را از پشت بست و اتاق ها را باز تفتيش كرد و چون داخل يك اتاق رفت ديد كه اين اتاق درديگري هم دارد. آن در را باز كرد و ديد دو نفر دست هاشان محكم با طناب بسته است. دختر كه ديگربه شكل اول خودش در آمده بود دستهاي اين دو نفر را باز كرد و آنها را نجات داد و گفت:« چرا شما را اينجا بسته اند؟»...
  14. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    مثل اینکه یکی داره می خونه!!
  15. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    دختر گفت:«در آن اتاق را هم باز كن چرا آن را باز نميكني؟» وزير گفت كه:«تو نمي خواهد آن را ببيني.» دختر گفت:«بايد آن را هم ببينم.» وزير در آن اتاق كوچك را باز كرد و گفت:«اين چرخ چاهي است كه من آدم هاي جنايتكار را در اين چاه مي اندازم و اينطور آن را مي چرخانم. وقتي كه جنايتكار در اين چرخ چاه قرار...
  16. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    القصه، روز بعد همان كاري را كه پسر نقشه اش را كشيده بود انجام دادند وزير گفت:«حالا من به شهر ميروم تا شهر را آينه بندان كنم و همين امشب عروسي را برپا ميكنم.» وزير رفت و و تمام شهر را آينه بندان كرد و به مردم شهر غذا و شيريني داد و پس از اينكه دختر را به عقد او درآوردند. آخر شب شد و دختر را به...
  17. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    پسر با وزير به راه افتاد تا به دم خانه وزير رسيدند. وزير چون وارد خانه اش شد پيرزني دم در خانه وزير نشسته بود تا پسر را ديد دست او را گرفت و مثل باد او را به خانه خودش برد و توي صندوق او را پنهان كرد و در صندوق را قفل كرد و برگشت و به جاي خودش نشست. چون وزير پادشاه داخل شد ديد خبري از پسر...
  18. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    مرد به دستور وزير داخل باغ رفت و مشغول بازي شد و چون باخت و پولي نداشت دختران پادشاه سر او را از تن جدا كردند و در گوشه باغ آويزان كردند. برادر كوچكي و وسطي ديدند خبري از برادرشان نشد. برادر كوچكي رو به برادر وسطي كرد و گفت:«حالا نوبت تست كه بروي از برادرمان خبري بگيري و گاو را هم بفروشي»...
  19. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سه برادر يكي بود يكي نيود غير از خدا كسي نبود. در زمان هاي بسيار قديم سه برادر بودند از پدرشان فقط يك گاو باقي مانده بود. اوايل فصل زمستان و بنا بود كه آن گاو را به بازار ببرند و بفروشند. برادر بزرگي گاو را به بازار برد. رفت و رفت تا به دم باغ وزير رسيد. وزير طماع كه او را ديد به او گفت:«اي...
بالا