روباه گفت :« يالله بيا با اين كدو بازي كنيم و برويم تا نزديك شير. اگر هم نخواستي نزديك بروي ، من خودم همراهت هستم ، بازي مي كنيم و دوباره برمي گرديم .» بزغاله گفت :« باشد .» روباه كدو را قل داد و آن را به هوا انداختند و خنديدند و بازي كنان رفتند تا جايي كه شير خوابيده پيدا بود . بزغاله وقتي شير...