گفتی بیا باران را به بیقراری دلها تعارف كنیم
چتر به دست گرفتیم و راه افتادیم .
گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم
حالا خوب می دانم
این صدای مهیب ؛ همان لحن خیس و ساده باران است
كه گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند
می آیند روی زمین تا كمی ستاره ها را تماشا كنند
و اگر هم دستشان رسید از درخت...