ستاره مرد، سپیده دم
چو یک فرشته، ماه هم
نهاده دیده بر هم
میان پرنیان غنوده بود
به آخرین نگاهش
نگاه بی گناهش
سرود واپسین سروده بود
دید، که من از این پس
دل در راه دیگر دارم
به راه دیگر، شوری دگر در سر دارم
ز صبح روشن، باید از آن دل بردارم
که عهد خونین، با صبحی روشن تر دارم
آه، به روی او، نگاه من...